داستان جالب:شمع

داستان جالب:شمعداستان

داستان جالب:شمعReviewed by on Mar 9Rating: مردی در بستر مرگ افتاده بود.همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: « دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛ پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن… چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام […]

داستان جالب:شمعReviewed by on Mar 9Rating:

مردی در بستر مرگ افتاده بود.
همسرش را فراخواند تا نزدش بیاید و به او گفت: « دیگر زمان وداع ابدی من و تو فرارسیده است؛
پس بیا و برای آخرین بار به من مهر و وفاداری خود را ثابت کن…

چراکه در مسلک ما گفته شده مرد متاهل هنگام گذر از دروازه بهشت باید سوگند بخورد که تمام عمر کنار
زنی والا زندگی کرده است.
در کشوی میز من شمعی قرمز هست، این شمع متبرک است و آن را از کشیشی گرفته‌ام و برای
همین ارزشی بسیار دارد.
سوگند بخور تا زمانی که این شمع وجود دارد دوباره ازدواج نکنی.»

زن سوگند خورد و مرد مُرد.
در مراسم تشییع جنازه مرد، زن بالای قبر ایستاده بود و پذیرای تسلیت اقوام بود و شمع قرمز روشنی
در دست داشت و تا تمام شدن آن بالای سر قبر ایستاد!

داستانک

همچنین بخوانید :  داستان چقدر کارمان را دوست داریم , داستان خواندنی و کوتاه
تاریخ بروزرسانی : 2015-03-09 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
ویدئو