داستان جالب:شرف

داستان جالب:شرف

 داستان شرف جانی بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی ، برای تعویض گریم صورتش، اتاق رو ترک کرد عکاس که بهت زده به نویسنده محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت.خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت…. چرا حاضر شدی باهاش […]

 داستان شرف

جانی بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی ، برای تعویض گریم صورتش، اتاق رو ترک کرد

عکاس که بهت زده
به نویسنده محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت.خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب
میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت….

چرا حاضر شدی باهاش عکس تبلیغاتی بگیری؟

نویسنده که از ابتدا حواسش به دگرگونی و ناآرامی احوال عکاس بود، بدون
مکث جواب دادچرا حاضر شدی براش عکس تبلیغاتی بگیری؟

عکاس قد راست کرد.بعد چند لحظه سکوت، با همدلی بیشتری
گفت: هیچوقت هیچکس نخاهد فهمید که من برای اون کار میکنم، حتی اگه بفهمن هم کسی اهمیت نمیده.نویسنده با لبخند
جواب داد: پس دست کم من دارم شرافتمندانه بهای امتیازاتی رو که به دست میارم، میپردازم

جانی بزرگ پیروزمندانه
به اتاق برگشت و عکاس بهت زده به پشت دوربینداستانک

همچنین بخوانید :  داستان کوتاه ششمین دختر
مناسب ترین کفش برای دویدن و پیاده روی + عکس
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
2015-07-05
امتیاز بدهید
امتیاز : 4 تعداد رای : 1
اخبار مرتبط :
بازار سهسامسونگکفش پاشنه مخفیتور استانبول
دکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریمهر پرواز
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان
بازار سهسامسونگکفش پاشنه مخفیتور استانبولدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریمهر پرواز