داستان کوتاه ثروت واقعی!

داستان کوتاه ثروت واقعی!داستان

داستان کوتاه ثروت واقعی!Reviewed by on Oct 22Rating: روزی یک مرد ثروتمند پسرک خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سر بردند۰ در راه بازگشت مرد از پسرش پرسید: این سفر را […]

داستان کوتاه ثروت واقعی!Reviewed by on Oct 22Rating:

روزی یک مرد ثروتمند پسرک خود را به روستایی برد تا به او نشان دهد چقدر مردمی که در آنجا
زندگی می کنند فقیر هستند آنها یک شبانه روز در خانه محقر یک روستائی به سر بردند۰

در راه بازگشت
مرد از پسرش پرسید:

این سفر را چگونه دیدی؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر!

پدر پرسید: آیا به زندگی
آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: در مورد آن بسیار فکر کردم.

و پدر پرسید: پسرم، از این سفر چه آموختی؟

پسر کمی تامل کرد و با آرامی گفت: «دریافتم، اگر در
حیاط ما یک جوی است اما آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد، اگرما در حیاطمان فانوسهای تزئینی داریم اماآنها
ستارگان درخشان را دارند، اگرحیاط ما به دیوار محدود است ،اما باغ آنها بی انتهاست.

زبان پدر بند آمده بود.

در پایان پسر گفت: پدر متشکرم، شما به من نشان دادی که ما حقیقتاً فقیر و ناتوان هستیم، خصوصاً
به این خاطر که ما با چنین افراد ثروتمندی دوستی و معاشرت نداریم.

همچنین بخوانید :  همیشه یک راه حل وجود دارد!

داستانک

تاریخ بروزرسانی : 2014-10-22 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
ویدئو