داستان کوتاه:گرگ و پیرزن

داستان کوتاه:گرگ و پیرزن داستان

داستان گرگ و پیرزن گرگ گرسنه‌ای برای تهیه غذا به شکار رفت.در کلبه‌ای در حاشیه دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ می‌دهم.» گرگ از آن‌جا رفت و…. نشست و منتظر ماند تا پسر […]

داستان گرگ و پیرزن

گرگ گرسنه‌ای برای تهیه غذا به شکار رفت.در کلبه‌ای در حاشیه دهکده پسر کوچکی داشت گریه می‌کرد و گرگ
صدای پیرزنی را شنید که داشت به او می‌گفت: «اگر دست از گریه و زاری برنداری تو را به گرگ
می‌دهم.»

گرگ از آن‌جا رفت و….

نشست و منتظر ماند تا پسر کوچولو را به او بدهند.شب فرا رسید و او هنوز انتظار می‌کشید.ناگهان صدای پیرزن را شنید که می‌گوید: «کوچولو گریه نکن، من تو را به گرگ نمی‌دهم.بگذار همین که گرگ پیر بیاید او را می‌کشیم.»

گرگ با خود گفت: «انگار این‌جا آدم‌هایی پیدا می‌شوند که چیزی می‌گویند اما کار دیگری می‌کنند.»و
بلند شد و روستا را ترک گفت.داستانک

همچنین بخوانید :  حکایت زیباو آموزنده: به چه می نازید؟
تاریخ بروزرسانی : 2015-08-19 / گردآوری :
/
برچسب ها:
اخبار مرتبط :
هم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریویدئو