داستان کوتاه:لعنت بر شیطان

داستان کوتاه:لعنت بر شیطان داستان

لعنت بر شیطان گفتم: « لعنت بر شیطان »!لبخند زد.پرسیدم: «چرا می خندی؟»پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»پرسیدم: «مگر چه کرده ام؟»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است که آن را رام […]

لعنت بر شیطان

گفتم: « لعنت بر شیطان »!لبخند زد.پرسیدم: «چرا می خندی؟»پاسخ داد:«از حماقت تو خنده ام می گیرد»پرسیدم: «مگر
چه کرده ام؟»گفت: «مرا لعنت می کنی در حالی که هیچ بدی در حق تو نکرده ام»با تعجب پرسیدم:
«پس چرا زمین می خورم؟!»جواب داد:

«نفس تو مانند اسبی است که آن را رام نکرده ای.نفس تو هنوز وحشی
است؛ تو را زمین می زند.»پرسیدم: «پس تو چه کاره ای؟»پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز.در ضمن این قدر مرا لعنت نکن!»گفتم: «پس حداقل به من بگو
چگونه اسب نفسم را رام کنم؟»در حالیکه دور می شد گفت: «من پیامبر نیستم جوان…
داستانک

همچنین بخوانید :  داستان زیبای درس کودک به مادرش با گفتگو با خدا
تاریخ بروزرسانی : 2015-11-23 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
هم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریویدئو