داستان: قبر پولدار و خانه فقیر!

داستان: قبر پولدار و خانه فقیر!داستان

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو را می خواهند به خاک بسپرند .تو را به خانه ای می برند که تنگ […]

جمعی تابوت پدری را بر دوش می بردند، و کودکی همراه با آن جمع ، نالان و گریان می رفت
و در خطاب به تابوت می گفت :آخر ای پدر عزیزم ، تو را به کجا می برند ؟ تو
را می خواهند به خاک بسپرند .
تو را به خانه ای می برند که تنگ و تاریک است و هیچ چراغی در آن فروزان نمی شود،
آنجا خانه ای است نه دری دارد و نه پیکری و نه حصیری در آن است و نه طعام و
غذایی .
پسرکی فقیر به نام جوحی که با پدرش از آنجا می گذشت و به سخنان آن کودک گوش می داد
به پدرش گفت: پدر جان ، مثل اینکه این تابوت را دارند به خانه ما می برند .
زیرا خانه ما نیز نه حصیری دارد و نه چراغی و نه طعامی!

بهشت سخن

همچنین بخوانید :  داستان کوتاه انسان بی تفاوت
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
تاریخ بروزرسانی : 2014-12-28 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان