داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی…!

داستان طنز:لازمه داشتن ساعت مچی…! داستان

مرد جوون : ببخشین آقا ،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه که نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت روبه من بگی چی ازدست میدی؟! پیرمرد: ممکنه ضررکنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون: میشه بگی چطورهمچین چیزی ممکنه ؟ ! پیرمرد: ببین …اگه من ساعت […]

مرد جوون : ببخشین آقا ،می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پیرمرد : معلومه که نه ! جوون : ولی
چرا ؟ ! مثلا” اگه ساعت روبه من بگی چی ازدست میدی؟! پیرمرد: ممکنه ضررکنم اگه ساعت رو به تو
بگم ! جوون: میشه بگی چطورهمچین چیزی ممکنه ؟ ! پیرمرد: ببین …
اگه من ساعت روبه توبگم ،ممکنه تو تشکرکنی وفردا هم بخوای دوباره ساعت روازمن بپرسی ! جوون: کاملا”امکانش هست
! پیرمرد : ممکنه ما دوسه باردیگه هم همدیگه روملاقات کنیم وتواسم وآدرس من روبپرسی ! جوون : کاملا” امکان
داره ! پیرمرد : یه روز ممکنه تو بیای به خونه ی من و بگی که فقط داشتی از اینجا
رد میشدی و اومدی که یه سر به من بزنی! بعد من ممکنه از روی تعارف تو رو به یه
فنجون چایی دعوت کنم ! بعد از این دعوت من ، ممکنه توبازم برای خوردن چایی بیای خونه ی من
و بپرسی که این چایی رو کی درست کرده ؟ ! جوون : ممکنه ! پیرمرد : بعد من بهت
میگم که این چایی رو دخترم درست کرده ! بعد من مجبور میشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی
کنم و تو هم دختر من رو می پسندی ! مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد تو
سعی می کنی که بارها و بارها دختر من رو ملاقات کنی ! ممکنه دختر من رو به سینما دعوت
کنی و با همدیگه بیرون برید ! مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد: بعد ممکنه دختر من کم کم
ازتوخوشش بیاد وچشم انتظارتو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من میشی و بهش پیشنهاد ازدواج
می کنی ! مرد جوون : لبخند میزنه ! پیرمرد : بعد از یه مدت ، یه روز شما دو
تا میاین پیش من و از عشقتون برای من تعریف می کنین و از من اجازه برای ازدواج میخواین !
مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! پیرمرد با عصبانیت : مردک ابله ! من هیچوقت دخترم رو
به ازدواج یکی مثل تو که حتی یه ساعت مچی هم از خودش نداره در نمیارم ! ! !

همچنین بخوانید :  داستان پسرک ویلچر نشین

داستانک

تاریخ بروزرسانی : 2014-10-18 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
هم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریویدئو