داستان طنز:درد دل یه مرد متاهل!

داستان طنز:درد دل یه مرد متاهل! داستان

آقا ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم، ینی شیرین ترین و فرحبخشترین لحظات عمرمونو در زندگی زناشوییتجربه کردیم…میرفتیم سر کار ، زنمون میگفت : چرا انقد میری سر کار؟ چرا به من نمیرسی؟ میموندیم تو خونه میگفت: چرا نمیری سر کار؟ پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟ میشستیم رو مبل […]

آقا ما یه بار مغز پروانه خوردیم رفتیم زن گرفتیم، ینی شیرین ترین و فرحبخشترین لحظات عمرمونو در زندگی زناشوییتجربه کردیم…
میرفتیم سر کار ، زنمون میگفت : چرا انقد میری سر کار؟ چرا به من نمیرسی؟ میموندیم تو خونه میگفت:
چرا نمیری سر کار؟ پس کی میخواد پول بیاره تو این خونه؟ میشستیم رو مبل میگفت: من باید از صبح
تا شب تو این خونه جون بکنم جنابعالی رو مبل لم بدی؟ پا میشدیم کمکش کنیم میگفت: اومدی خرابکاری کنی؟
قیافه مون ژولیده پولیده بود میگفت؛ تو اصلاٌ بخاطر من به خودت نمیرسی! به خودمون میرسیدیم میگفت داری خودتو برا
کی خوشگل میکنی؟ از دستپختش تعریف نمیکردیم میگفت: تو اصلاٌ قدرشناس زحمتای من نیستی! تعریف میکردیم ، میگفت: هان؟ چه
گندی زدی که حالا با ای حرفا میخوای وجدانتو راحت کنی؟…
هان هان هان هان هان؟…
آقامون خدابیامرز راست میگفت: “اگه یه روز بهت گفتن بین زن گرفتن و سرطان گرفتن یکی رو انتخاب کن
، اصلاٌ از اسمش نترس…
با شیمی درمانی درست میشه!!!!!

همچنین بخوانید :  داستان جالب:شاهینی که پرواز نمی کرد

داستانک

تاریخ بروزرسانی : 2014-11-29 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :