داستان جالب:ملاقاتی

داستان جالب:ملاقاتیداستان

داستان جالب:ملاقاتیReviewed by on Jul 15Rating: داستان ملاقاتی سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد.سه پایه اش را به دوش می کشید.هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد.هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل…. پایین بیاید.مگسک را تنظیم کرد و لحظه […]

داستان جالب:ملاقاتیReviewed by on Jul 15Rating:
داستان ملاقاتی

سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می
آمد.سه پایه اش را به دوش می کشید.هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد.هوا سرد بود و حوصله نداشت
از دکل….

پایین بیاید.مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد.تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت.

ـ جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند.همان که می گفتی عکاس روزنامه است.فرستادمش سر
پستت تا غافلگیر شوی.داستانک

همچنین بخوانید :  حکایت خواندنی بهلول و ابوحنیفه!
تاریخ بروزرسانی : 2015-07-15 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
ویدئو