داستان جالب:ملاقاتی

داستان جالب:ملاقاتیداستان

داستان ملاقاتی سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می آمد.سه پایه اش را به دوش می کشید.هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد.هوا سرد بود و حوصله نداشت از دکل…. پایین بیاید.مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد.تلفن […]

داستان ملاقاتی

سرباز از برج دیده بانی نگاه می کرد و عکاس را می دید که بی خیال پیش می
آمد.سه پایه اش را به دوش می کشید.هیچ توجهی به تابلوی«منطقه نظامی/ عکاسی ممنوع» نکرد.هوا سرد بود و حوصله نداشت
از دکل….

پایین بیاید.مگسک را تنظیم کرد و لحظه نفس در سینه اش حبس شد.تلفن که زنگ زد، تیرش خطا رفت.

ـ جک خواهرت از مینه سوتا آمده بود تو را ببیند.همان که می گفتی عکاس روزنامه است.فرستادمش سر
پستت تا غافلگیر شوی.داستانک

همچنین بخوانید :  داستان جالب:خودکار یا مداد
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
تاریخ بروزرسانی : 2015-07-15 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان