داستان به جهت این که احمق هستم

داستان به جهت این که احمق هستم داستان

شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد که آرد نماید. اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود..

داستان به جهت این که احمق هستم به جهت این که احمق هستم ,شخص جوانی گندم بر در آسیاب برد
که آرد نماید.اتفاقا آسیابان مشغول کاری بود.آن شخص از فرصت استفاده کرد و از سایر جوال ها گندم بیرون می
آورد و در جوال خود می ریخت.آسیابان متوجه شد و گفت: ای احمق! چرا چنین می کنی؟ گفت: به جهت
این که احمق هستم.

داستان به جهت این که احمق هستم

گفت: اگر راست می گویی چرا از جوال خود گندم بیرون نمی آوری و به جوال دیگران نمی ریزی؟ گفت:
اکنون که چنین می کنم یک احمق هستم و اگر چنان کنم دو احمق خواهم بود.داستانک

همچنین بخوانید :  ریشه ضرب المثل میخشو بکوب سر زبون من!!
تاریخ بروزرسانی : 2017-01-17 / گردآوری :
/
برچسب ها:
گزارش خطا در خبر
اخبار مرتبط :