خودم بجا، خرم بجا، میخوای بزا، میخوای نزا!

خودم بجا، خرم بجا، میخوای بزا، میخوای نزا! داستان

یک نفر در فصل زمستان وارد دهی شد و توی برف و کولاک دنبال جا و منزلی می‌گشت ولی غریب بود و کسی او را نمی‌شناخت.مردم هم حاضر نبودند آدم غریبه را توی خانه‌هاشان راه بدهند.اما او ناامید نمی‌شد و همین‌جور که توی کوچه‌‌ها می‌گشت دید مردم به یک خانه زیاد رفت و آمد می‌کنند […]

یک نفر در فصل زمستان وارد دهی شد و توی برف و کولاک دنبال جا و منزلی می‌گشت ولی غریب
بود و کسی او را نمی‌شناخت.
مردم هم حاضر نبودند آدم غریبه را توی خانه‌هاشان راه بدهند.
اما او ناامید نمی‌شد و همین‌جور که توی کوچه‌‌ها می‌گشت دید مردم به یک خانه زیاد رفت و آمد می‌کنند
از یکی پرسید، «اینجا چه خبره؟» طرف به او گفت: «توی این خونه یه زنی درد زایمان داره و با
اینکه سه روزه پیچ و تاب میخوره و تقلا میکنه نمی‌زاد.
ما داریم دنبال یک نفر دعانویس می‌گردیم از بخت بد این زن دعانویس هم گیر نمیاریم» مرد تا این
حرف را شنید فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «بابا! کجا می‌گردین؟ دعانویس را خدا براتون رسونده، من بلدم،
هزار جور دعا میدونم!»

اهل خانه یارو را با عزت و حرمت فراوان وارد کردند و خرش را توی طویله
انداختند و کاه و جو دادند، خودش را هم به اتاق بردند و زیر کرسی گرم نرم جاش دادند، بعد
قلم و کاغذ آوردند تا دعا بنویسد.
مرد غریب کاغذ و قلم را گرفت و روی کاغذ نوشت «خودم بجا، خرم بجا، میخوای بزا، میخوای نزا» بعد
گفت: «این کاغذ را توی آب بشورید و بدهید به زائو» اتفاق روزگار زد همین که کاغذ را شستند و
آبش را به زن بنده خدا دادند زائید و بچه، صحیح و سالم به دنیا آمد.

همچنین بخوانید :  مادر همه جوره اش خوب است اما....

به دعانویس ناشی عزت و حرمت زیادی گذاشتند و چند روز میهمان آنها بود تا هوا آفتابی شد و رفت.

avaxnet.com

تاریخ بروزرسانی : 2014-06-19 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
هم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریویدئو