حکایت خواندنی زن زیبا و شوهر بد اخلاقش!

حکایت خواندنی زن زیبا و شوهر بد اخلاقش!داستان

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم.من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر بودم که کجا بروم و چکار کنم.چشمم به خیمه ای افتاد. به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در […]

اصمعی (وزیر مامون) می گوید: روزی برای صیادی به سوی بیابان روانه شدیم.
من از جمع دور شدم و در بیابان گم شدم، در حالی که تشنه و گرسنه بودم به این فکر
بودم که کجا بروم و چکار کنم.
چشمم به خیمه ای افتاد.

به سوی خیمه روان شدم، دیدم زنی جوان و با حجابی در خیمه نشسته.
به او سلام کردم او جواب سلامم را داد و تعارف کرد و گفت بفرمایید.
بالای خیمه نشستم و آن زن هم در گوشه دیگر خیمه نشست.
من خیلی تشنه بودم، به او گفتم: یک مقدار آب به من بده: دیدم رنگش تغییر کرد، رنگش زرد شد.
گفت: ای مرد، من از شوهرم اجازه ندارم که به شما آب دهم (یکی از حقوقی که مرد بر زن
دارد این است که بدون اجازه اش در مال شوهر تصرف نکند) اما مقداری شیر دارم.
این شیر برای نهار خودم است و این شیر را به شما می دهم.
شما بخورید، من نهار نمی خورم.
شیر را آورد و من خوردم.
یکی – دو ساعت نشستم دیدم یک سیاهی از دور پیدا شد.

زن، آب را برداشت و رفت خارج از خیمه.
پیرمردی سیاه سوار بر شتر آمد.
پاها و دست و صورتش را شست و او را برداشت و آورد در بالای خیمه نشانید.
پیرمرد، بداخلاقی می کرد و نق می زد، ولی زن می خندید و تبسم می کرد و با او
حرف می زد.
این مرد از بس به این زن بداخلاقی کرد من دیگر نتوانستم در خیمه بمانم و آفتاب داغ را ترجیح
دادم.
بلند شدم و خداحافظی کردم.
مرد خیلی اعتنا نکرد، با روی ترشی جواب خداحافظی را داد، اما زن به مشایعت من آمد.
وقتی آمد مرا مشایعت کند، مرا شناخت که اصمعی وزیر مامون هستم.

همچنین بخوانید :  داستان کوتاه زیبای دعوت از بهشت

من به او گفتم: خانم، حیف تو نیست که جمال و زیبایی و جوانی خود را به پای این پیرمرد
سیاه بد اخلاق فنا کردی؟ آخر به چه چیز او دل خوش کردی، به جمال و جوانیش؟! ثروتش؟! تا این
جملات را از من شنید، دیدم رنگش تغییر کرد.
این زنی که این همه با اخلاق بود با عصبانیت به من گفت: حیف تو نیست می خواهی بین من
و شوهرم اختلاف بیندازی.
چون زن دید من خیلی جا خوردم و ناراحت شدم، خواست مرا دلداری دهد و گفت: اصمعی دنیا می گذرد،
خواه وسط بیابان باشم، خواه در قصر، خواه در رفاه و آسایش، خواه در رنج و سختی.
اصمعی، امروز گذشت.
من که دربیابان بودم گذشت و اگر وسط قصر هم می بودم باز می گذشت.
اصمعی، یک چیز نمی گذرد و آن آخرت است.

اصمعی من یک روایت از پیامبر اکرم (ص) شنیدم و می خواهم به آن عمل کنم.
آن حضرت فرمود: ایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر.
اصمعی، من در بیابان به بداخلاقی و تند خویی و زشتی شوهرم صبر می کنم و به شکرانه جمال و
جوانی و سلامتی که خدا به من عنایت فرمود، به این مرد خدمت می کنم که ایمانم کامل شود.

روزگارنو

بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
تاریخ بروزرسانی : 2014-10-16 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان