حکایت جالب:بهلول و مرد مجرد!

حکایت جالب:بهلول و مرد مجرد!داستان

شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم.یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به دیوانگی زده است .اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که […]

شخصی می گفت: می خواهم مردی خردمند و فرزانه را بیابم تا در مشکلات زندگیم با او مشورت کنم.
یکی به او گفت: در شهر ما، فقط یک نفر عاقل و خردمند است که آن هم خود را به
دیوانگی زده است .
اگر سراغ او را بگیری می توانی اکنون او را درمیان کودکان بینی که روی یک چوب سوار شده و
با آنان بازی می کند .

آن جوینده می رود و او را در میان کودکان پیدا می کند و صدایش می زند و می گوید:
ای سوار بر چوب، یک لحظه نیز اسب خود را به سوی من بران.
عاقل دیوانه نما به سوی او می تازد و می گوید: زود باش حرف بزن، چه می خواهی؟ من نمی
توانم زیاد توقف کنم، چون اسبم چموش است و به تو لگد می زند !

آن مرد می گوید:
می خواهم از این محله زنی اختیار کنم به نظر تو کدام زنی را بگیرم که مناسب حال من باشد
؟ بهلول می گوید: به طور کلی در دنیا، زن بر سه نوع است: دو نوع آن باعث رنج و
ناراحتی است و نوع سوم مانند گنج سرشار از ثروت و مکنت .
از این سه قسم زن ، یک قسم آن ، کاملا در اختیار تو است و همه مواهب و خوبی
های آن برای تو .
و قسم دیگر ، تنها نیمِ آن به تو تعلق دارد و نیم دیگر آن در اختیار تو نیست .
ولی قسم سوم به قدری از تو جداست که گویی اصلا به تو تعلق ندارد .
حالا که جواب سئوالت را شنیدی زود برو دنبال کارت که ممکن است اسبم به تو لگد بزند و نقش
بر زمینت کند .

همچنین بخوانید :  ازدواج ملا نصر الدین!

بهلول این سخنان را گفت و شتابان به میان کودکان رفت و مشغول بازی شد .
ولی از این طرف نیز مرد بیچاره مبهوت و متحیر بر جای خود ایستاده بود و از آن حرفها چیزی
سر در نیاورده بود .
از اینرو ملتسمانه او را صدا کرد و گفت: بیا مقصودت را از این حرفها بیان کن .
عاقل دیوانه نما دوباره به سوی او دوید و گفت: آن زن که به طور کامل به تو تعلق دارد
، دوشیزه و باکره است که موجب نشاط تو می شود .
و آن زن که فقط نیمی از او به تو تعلق دارد ، بیوه زن فاقد فرزند است .
ولی آن زنی که اصلا به تو تعلق ندارد ، بیوه زنی است که از شوی پیشین خود فرزندی نیز
دارد، زیرا وجود این فرزند ، همیشه این زن را به یاد شوهر قبلی خود می اندازد .
حالا که این حرفها را شنیدی ، برو کنار که اسبم به تو لگد نزند .
این را گفت و دوباره به میان کودکان رفت .

آن مرد دوباره فریاد زد: ای خردمند فرزانه ، یک سئوال دیگر دارم.
خواهش می کنم آن را نیز پاسخ ده تا دیگر بروم .
عاقل دیوانه نما می گوید: زود سئوالت را بیان کن .
مرد می پرسد: تو با این همه عقل و فهم ، چرا رفتارهای کودکانه و دیوانه وار انجام می دهی؟
پاسخ می دهد: این اوباش ( دستگاه حکومتی وقت ) به این فکر افتاده اند که مرا قاضی شهر کنند،
من خیلی کوشیدم که زیر بار این کار نروم ، ولی دست از سرم برنداشتند ، چاره ای ندیدم جز
آنکه خود را به دیوانگی بزنم تا در این دستگاه ظالم قاضی نشوم .

داستانک

آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
تاریخ بروزرسانی : 2014-12-28 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان