حکایت آموزنده سنگ و پادشاه!

حکایت آموزنده سنگ و پادشاه! داستان

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد .سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد . برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه خود ادامه دادند.بسیاری از […]

در روزگار قدیم ، پادشاهی سنگ بزرگی را در یک جاده ی اصلی قرار داد .
سپس در گوشه ای قایم شد تا ببیند چه کسی آن را از مسیر برمیدارد .

برخی از بزرگان ثروتنمد با کالسکه های خود به کنار سنگ رسیدند ، آن را دور زدند و به راه
خود ادامه دادند.
بسیاری از آنها نیز به شاه بد و بیراه گفتند که چرا دستور نداده جاده را باز کنند .
هیچ یک از آنان کاری به سنگ نداشتند .

یک مرد روستایی با بار سبزیجات به نزدیک سنگ رسید.
بارش را زمین گذاشت و سعی کرد که سنگ را به کنار جاده هل دهد .
او بعد از زور زدن ها و عرق ریختن های زیاد بالاخره موفق شد .
هنگامی که سراغ بار سبزیجاتش رفت تا آنها را به دوش بگیرد و به راهش دامه دهد ، متوجه شد
کیسه ای زیر آن سنگ در زمین فرو رفته است .
کیسه را باز کرد پر از سکه های طلا بود .
و یادداشتی از جانب پادشاه که این سکه ها مال کسی است که سنگ را از جاده کنار بزند
.

همچنین بخوانید :  داستان طنز:کجا هستید؟

آن مرد روستایی چیزی را می دانست که بسیاری از ما نمی دانیم.
!!

هر مانعی ، فرصتی است تا وضعیتمان را بهبود بخشیم.

داستانک

تاریخ بروزرسانی : 2014-10-24 / گردآوری :
/
اخبار مرتبط :
هم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریویدئو