حکایت جالب: مردی که خسیس و احمق بود!

حکایت جالب: مردی که خسیس و احمق بود!داستان

آورده اند که : در زمانهای قدیم ، مردی از بیابانی می گذشت ، ناگهان چشمش به مرد عربی افتاد که کنار راه نشسته بود و زار زار می گریست.مرد با خودش گفت : ” این مرد عرب کیست ؟ و چه مصیبتی برای او پیش آمده است که این چنین گریه می کند .” […]

آورده اند که : در زمانهای قدیم ، مردی از بیابانی می گذشت ، ناگهان چشمش به مرد عربی افتاد
که کنار راه نشسته بود و زار زار می گریست.
مرد با خودش گفت : ” این مرد عرب کیست ؟ و چه مصیبتی برای او پیش آمده است که
این چنین گریه می کند .
” مرد مسافر جلوتر رفت و دربرابر مرد عرب ایستاد .
او چنان می گریست که دل مرد ، برایش کباب شد .
علت گریه را از آن مرد پرسید و منتظر جواب شد .
مرد عرب ، همچنان زار زار می گریست و گریه امانش نمی داد تا سخن بگوید .
چشم مرد ناگهان به سگی افتاد که که در کنار مرد عرب ، بی حرکت ، همچون مردگان افتاده بود
.
از او پرسید : ” این سگ مرده است یا زنده ؟ چرا چیزی نمی گویی ؟ حرفی بزن شاید
کاری از دست من برآید .
شاید بتوانم به تو کمک کنم .

مرد عرب ، در حال گریه به سگ اشاره کرد و گفت : ” مگر نمی بینی ؟ این
سگ بیچاره و وفادار ، مرده است .
گریه من هم به خاطر مرگ اوست .
من در غم از دست دادن این سگ است که این چنین غمگینانه گریه می کنم .
” مرد در دل ، خندید ؛ ولی جلوی خنده اش را گرفت و گفت : ” گریه برای مرگ
یک سگ ؟ چیزی که در دنیا فراوان است ، سگ.
گیرم که سگت مرده باشد ، این که دیگر گریه ندارد ، یک سگ دیگر پیدا کن .
دنیا که به آخر نرسیده است .
تو چنان گریه می کنی که من گمان کردم عزیزی را از دست داده ای .
” مرد عرب که همچنان زار زار می گریست ، گفت : ” تو که درباره این سگ چیزی نمی
دانی ، اگر می دانستی که این سگ ، چگونه سگی است ، این حرف را نمی زدی.
” ناگهان سگ تکانی خورد و مرد رهگذز با خوشحالی گفت : ” سگت هنوز نمرده است .
او هنوز زنده است .
” عرب با تأسف گفت : ” نه .
دیگر فایده ای ندارد .
او دارد می میرد .
هیچ راهی هم برای زنده نگهداشتن او نیست .
او حتما ً خواهد مرد .
” مرد رهگذر گفت : ” اصلاً بگو ببینم ، چه شد که ناگهان سگت به این حال افتاد ؟
آیا بیمار بود و ناراحتی داشت ؟ ” مرد عرب گفت : ” نه سگ من پیش از مشکلی نداشت
و سالم بود .
بگذار که همه چیز را درباره این سگ برایت بگویم .
” او لحظه ای از گریستن ایستاد و گفت : ” هیچوقت سگی این چنین وفادار ندیده بودم .
هم زیرک بود و باهوش و هم صبور و بردبار / اگر یک روز هم به او غذا نمی دادم
، اعتراضی نمی کرد .
تا اینکه امروز وقتی از صحرا بر می گشتیم ، گرسنگی بر او چیره شد و از شدت گرسنگی به
حال مرگ افتاد .
بیچاره اگر کمی غذا برای خوردن داشت ، اینگونه نمی مرد .

همچنین بخوانید :  داستان جالب:چند می فروشی؟

در همین موقع ناگهان چشم مرد به انبانی ( = کیسه آذوقه ) پُر افتاد که در دست مرد
عرب بود.
مرد رهگذر رو به مرد عرب کرد و گفت : ” در آن انبان چه داری ؟ ” عرب با
لحنی غمگین گفت : ” چه می خواهی باشد ؟ مقداری نان و غذا که خوراک شبم در آن است
.
” مرد با تعجب رو به مرد عرب کرد و گفت : ای ابله تو کیسه ای پر از نان
داری و سگت دارد از گرسنگی می میرد ؟ ” مرد عرب گفت : ” درست است که من این
سگ را بسیار دوست دارم ، اما این علاقه به اندازه ای نیست که نان و خوراک خودم را به
او ببخشم .
مگر نشنیده ای که گفته اند : نان را بدون پول نمی توان تهیه کرد ، آن هم در بیابان
/ اما اشک ،مجانی و رایگان است .
پس هرچه در مرگ سگم بگریم ، هزینه ای برایم نخواهد داشت و رایگان خواهد بود .
مرد رهگذر با خشم بسیار به مرد عرب نگریست .
چنان از او ناراحت بود که دوست داشت خفه اش کند .
در عمرش مردی به این خسیسی ندیده بود که نان در انبان داشته باشد و به سگ گرسنه اش
ندهد .
او همچنین احمق تر از او هم ندیده بود که به سگ نان ندهد ، ولی در مرگ آن حیوان
، زار زار اشک بریزد .
مرد رهگذر با عصبانیت و ناراحتی فراوان به مرد عرب گفت : ” وای بر تو ای مرد خسیس
که سگی را با گرسنگی می کشی.
سگی را که به گفته خودت آن همه به تو خدمت کرده است .
وای بر تو که گناهی بزرگ کرده ای .

داستانک

آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
تاریخ بروزرسانی : 2014-12-18 / گردآوری :
/
برچسب ها:
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامتور کیشکفش پاشنه مخفی
دکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب عجیب ترین رفتار انسان ها
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان جالب شکار مرغابی وحشی
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان آموزنده چوپان و مار
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب پسرک واکسی
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان جالب اردوی مدرسه با اتوبوس
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان خواندنی فامیل خدا
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده کشیش در هواپیمای طوفان زده
داستان آموزنده عابد و شیطان
داستان آموزنده عابد و شیطان