
فرار عاشقانه دو کودک خردسال برای دیدن پدری معتاد این روزهای سوژه اخبار شده است در حالی که تلخی سرنوشت این کودکان غمگینمان می کند اما می شود گفت در زیر پوست این شهر هنوز خیلی از اتفاقات را ندیده ایم …
دو کودک خردسال تاب دوری از پدر معتاد خود را نیاوردند و از خانه زن و مرد غریبه ای که به نظر می رسد پدر شیشه ای آن ها را به این خانواده فروخته باشد فرار می کنند و به امید دیدار دوباره پدرشان در کوچه پس کوچه های شهر گم می شوند و صاحب یک سوپر مارکت که گریه کودکان را شنیده بود آن را به کلانتری می برد تا پدرشان را پیدا کنند. در ادامه جزئیات سرنوشت تلخ این دو کودک بی گناه نازنین و ابوالفضل را در نیک صالحی بخوانید
اقدام پدر معتاد با دو کودک خردسالش
خواهر و برادر کوچولو که از سوی پدر معتادشان به خانواده دیگری سپرده شده بودند برای ملاقات با پدرشان از آن خانه فرار کردند.
ساعت ۹ شب ۲۳ بهمن مرد مغازهداری در شهرک ولیعصر متوجه صدای گریه دو کودک شد. صاحب سوپرمارکت از مغازه بیرون آمد و به دنبال صدا راه افتاد. چند متر جلوتر دختر ۳ ساله و پسر ۵ سالهای را در حال گریه کنار خیابان دید. نازنین و ابوالفضل خواهر و برادری بودند که هیچ مشخصاتی از خانواده خود نداشتند. مرد میانسال دو کودک را به کلانتری شهرک ولیعصر برد.
بدین ترتیب موضوع بلافاصله به بازپرس شعبه نهم دادسرای جنایی تهران اطلاع داده شد. به دستور بازپرس سهرابی دو کودک به بهزیستی ترکمان منتقل شدند.در ادامه تحقیقات ابوالفضل به مأموران گفت: من و نازنین خواهر و برادر هستیم و با پدرمان زندگی میکردیم.
اما چند روز قبل پدرمان، ما را به خانوادهای سپرد. اما بعد از چند روز دلمان برای پدرمان تنگ شد،
خواهرم خیلی گریه میکرد به همین خاطر یواشکی از خانهای که در آن زندگی میکردیم
بیرون آمدیم تا پدرمان را پیدا کنیم.
گمشدن دو کودک پدر معتاد برای ملاقات با او
پسرک ۵ ساله مشخصات و نام پدرش را به مأموران داد و با این احتمال که پدر دو کودک سابقه دار باشد مأموران به سراغ آلبوم متهمان سابقه دار اداره آگاهی رفتند. بدین ترتیب پدر ابوالفضل و نازنین که سابقه اعتیاد داشت شناسایی شد.
به دستور بازپرس شعبه سوم دادسرای امور جنایی تهران محل سکونت مرد جوان شناسایی و به دادسرا احضار شد.
مرد شیشهای در تحقیقات گفت: همسرم طلاق گرفت و از طرفی اعتیاد شدید به مواد مخدر داشتم.
چون نمیتوانستم از بچه هایم مراقبت کنم آنها را به خانوادهای سپردم که بچه دار نمیشدند.
قرار شد تا وقتی که وضع مالیام خوب شود آنها از بچههایم مراقبت کنند.
اما بچهها دلشان برایم تنگ شده و از خانه فرار کرده بودند.
ایران