ماجرای مسافرکشی غلامحسین کرباسچی

ماجرای مسافرکشی غلامحسین کرباسچیاخبار

ماجرای مسافرکشی غلامحسین کرباسچیReviewed by Test on Aug 23Rating: حاج خانم که با دست های پیر و چروک خورده اش دانه های تسبیح فیروزه ای مشهدالرضا را یکی یکی جابه جا می کرد، گفت: مادرجان درست می گی اما زندگی خرج داره راستی ببینم، غلامحسین تصدیق داری؟ اسم کرباسچی در ذهن مردم با ۲ خاطره […]

ماجرای مسافرکشی غلامحسین کرباسچیReviewed by Test on Aug 23Rating:
حاج خانم که با دست های پیر و چروک خورده اش دانه های تسبیح فیروزه ای مشهدالرضا را یکی یکی
جابه جا می کرد، گفت: مادرجان درست می گی اما زندگی خرج داره راستی ببینم، غلامحسین تصدیق داری؟ اسم کرباسچی
در ذهن مردم با ۲ خاطره همراه است.خاطره اول و مشهور، دوران شهرداری وی و مهمتر از آن انتقال وی
از بهشت به اوین است.خاطره دوم هم که البته کم شهرت پیدا نکرده است، مربوط می شود به گریه اش
در فیلم انتخاباتی مهدی کروبی.
به گزارش جهان غلامحسین کرباسچی که در میان مردم به نماد سرمایه دار تکنوکرات شناخته می شود در فیلم انتخاباتی
با هر بار سخن گفتن کروبی از فقر و فقرا، اشک در چشمانش حلقه می زد.
کروبی هم البته با دیدن این صحنه و تاثر کرباسچی گفت که این آقا همیشه همینطور است.در دیدار های شخصی
هم هر زمان اسم فقرا می آید به گریه می افتد.
اما اخیرا خاطره ای از وی نقل شده است که انتشار آن جالب و خواندنی است.وبلاگ عصر خامنه ای نقل
کرده است کرباسچی اخیرا در حاشیه مصاحبه خود به ذکر خاطره ای از زمان آزادی از زندان پرداخته است .
کرباسچی می گوید : “…
همان روزهای اولی که دوران محکومیتم تمام شد و برگشتم کنار خانواده ، مادرم هم خانه ما بود.
صبح که برای نماز بلند شدم تا برم وضو بگیرم دیدم مادرم با چادر نمازش توی هال روی سجاده اش
دارد نماز می خواند، وضو گرفتم و آمدم که سجاده ام را باز کنم مادرم گفت: غلامحسین، برگشتم، سلام کردم
و گفتم بله حاج خانم، گفت: غلامحسین، من دیشب رو کلا نخوابیدم یعنی همش به فکر تو بودم و نتونستم
بخوابم، گفتم: چرا مادر جان؟ می بینی که سالم برگشتم خونه، گفت: آره، خدا را شکر، اما همش به فکر
این بودم که چه طور حالا که از زندان آزاد شدی می خواهی خرج خونه رو بدی؟ گفتم مادر نگران
نباش خدا بزرگ است.
حاج خانم که با دست های پیر و چروک خورده اش دانه های تسبیح فیروزه ای مشهدالرضا را یکی یکی
جابه جا می کرد، گفت: مادرجان درست می گی اما زندگی خرج داره راستی ببینم، غلامحسین تصدیق داری؟ گفتم بله
مادر جان، گفت: خوبه، من هم یه مقدار پس انداز دارم، طلاهایم را هم می فروشم یک مقدار هم از
دوستات قرض کن یک ماشین بخر برو مسافرکشی خدا هم کمکت می کنه …
تاریخ بروزرسانی : 2010-08-23 / گردآوری :
/
برچسب ها:
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاهم سامدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری
ویدئو