هواوی

خاطره رهبر انقلاب از روزی که فرزندشان، ایشان را نشناخت

خاطره رهبر انقلاب از روزی که فرزندشان، ایشان را نشناخت اخبار ایران و جهان

دراین مطلب به بیان خاطره رهبر انقلاب از زمانی که فرزند ایشان ، پس از دیدنش وی را نشناخت می پردازیم .

در دویست‌وپانزدهمین شماره‌ هفته‌نامه‌ خط حزب‌الله با عنوان « دست‌هایی در کار است»،
با ذکر یک خاطره رهبر انقلاب منتشر شده است.
در این خاطره که از کتاب، «خون دلی که لعل شد» روایت شده آمده است؛ یک روز پســرم مصطفی
را که دوســاله بود، به زندان آوردند. یکی از ســربازان دوان دوان آمد و گفت: پسر شما را آورده اند.

خاطره رهبر انقلاب از روزی که پسرشان ایشان را نشناخت

به در زندان نگاه انداختم، دیدم یکی از افســران مصطفی را بغل گرفته و به سوی من می آید.
مصطفی را گرفتم و بوســیدم. کودک، بــه علت اینکه مدتی طولانی از او دور بودم، مرا نشناخت؛
لذا با چهره ای گرفتــه و اخم کرده و حیرت زده به من می نگریست!
سپس زد زیر گریه. بشدت می گریست. نتوانســتم او را آرام کنم.
لذا او را دوباره به افســر دادم تا به همسرم و بقیه – که اجازه دیدار با من را نداشــتند – بازگرداند.
این امر به قدری مرا متأثر ســاخت که تا چند روز بعد نیز همچنان دل آزرده بودم.

در مورد زندانی شدن رهبر انقلاب بشتر بدانیم

 کانال نوجوان از کانال‌های وابسته به دفتر حفظ و نشر آثار حضرت آیت‌اللّه خامنه‌ای، بخشی از
خاطره رهبر انقلاب از دورانی را که در زندان اردوگاه مشهد در زمان شاه به سر می‌بردند منتشر کرد
که در ادامه می‌خوانید؛

خاطره رهبر انقلاب از زندان پادگان

در پانزدهم محرّم مرا تحت‌الحفظ به همراه سه مأمور پلیس به مشهد فرستادند.
فاصله‌ی بیرجند تا مشهد ۵۴۰ کیلومتر است. اتومبیل جیپ نظامی، این فاصله را با سرعت زیاد و بدون توقّف طی کرد.
صبح مرا به ساختمان ساواک تحویل دادند و از آنجا به زندان اردوگاه مشهد فرستادند.
در آن زندان تعدادی زندانی حضور داشتند که بیشترشان جوانانی بودند که در تظاهرات شرکت داشته
یا بیانیّه پخش کرده بودند، و یا از سخنران‌ها و طلاب حوزه و دانشجویان دانشگاه بودند.

بیتی شعر از مثنوی مولوی

با آنکه این افراد در مجاورت من بودند، امّا احساس می‌کردم که من کاملاً از آنها دورم.
اندکی بعد صدایی از اتاق مجاور شنیدم که بیت شعری می‌خواند که به دل آرامش می‌داد
و برای مقابله با این وضع، به انسان عزم و اراده میبخشید. بیت از مثنوی مولوی بود:

عار ناید شیر را از سلسله
ما نداریم از رضای حق گله

صاحب صدا را شناختم؛ شناختن همسایه‌ی زندانی‌ام، و شنیدن شعری که خواند،
در من احساس آرامش به وجود آورد و تنهایی و غربت را از دلم دور ساخت.

بخشی از خاطرات دوران جوانی و مبارزات آقا به نقل از کتاب «خون دلی که لعل شد»

تاریخ بروزرسانی : 2019-12-20 / گردآوری :
/
برچسب ها:
گزارش خطا در خبر
اخبار مرتبط :