رودکی ( ابو عبدالله جعفربن محّمد )

رودکی ( ابو عبدالله جعفربن محّمد )

رودکی شاعر بزرگ آغاز قرن چهارم در ناحیه یی به نام « رودک » نزدیک سمرقند متولد شد وغالب مورّخان معتقدند که کورمادرزاد بوده است.وی نخستین بار به شعر فارسی ضبط و قاعده معّین داد و آن را در موضوعات مختلفی از قبیل حکمت و حکایت وغزل ومدح و وعظ ورثاء و جز آن به […]

رودکی شاعر بزرگ آغاز قرن چهارم در ناحیه یی به نام « رودک » نزدیک سمرقند متولد شد وغالب مورّخان
معتقدند که کورمادرزاد بوده است.
وی نخستین بار به شعر فارسی ضبط و قاعده معّین داد و آن را در موضوعات مختلفی از قبیل حکمت
و حکایت وغزل ومدح و وعظ ورثاء و جز آن به کار برد و به همین سبب نزد شاعران بعد
از خود « استاد شاعران » و « سلطان شاعران » و « آدم الشعرا» لقب یافت .
عظمت دیوان او مشهور بود و بزرگترین کارش نظم داستان« کلیله ودمنه » است که اکنون فقط ابیاتی از آن
باقی ست .
اختصاص او به دربار سامانیان خاصه امیر نصر بن احمد بوده است .
در این صفحه نمونه ای از یادگاران درخشان این شاعر بزرگ را که ، هنوز از آن بوی طبیعت بکر
به مشام می رسد، می خوانید : دانش تا جهان بود از سرآدم فراز کس نبود از راز دانش بی
نیاز مردمان بخرد اندر هرزمان راز دانش را به هر گونه زبان گرد کردند وگرامی داشتند تا به سنگ اندر
همی بنگاشتند دانش اندر دل چراغ روشن است وزهمه بد ، بر تن تو جوشن است شاد زی شاد زی
با سیاه چشمان ، شاد که جهان نیست جز فسانه وباد ز آمده تنگ دل نباید بود وز گذشته نکرد
باید یاد من و آن جعد موی غالیه بوی من و آن ماه روی حور نژاد نیک بخت آن کسی
که داد وبخورد شوربخت آنکه او نخورد ونداد باد وابر است این جهان وفسوس باده پیش آر هرچه باداباد !
پیری مرا بسود وفرو ریخت هرچه دندان بود نبود دندان، لا بل چراغ تابان بود سپید سیم رَده بود و
در و مرجان بود ستاره سحری بود وقطره باران بود یکی نماند کنون زآن همه بسود وبریخت چه نحس بود
همانا که نحس کیوان بود نه نحس کیوان بود ونه روزگاردراز چه بود ؟ منت بگویم قضای یزدان بود جهان
همیشه چنین است گرد گردانست همیشه تا بود آیین گرد ، گردان بود همان که درمان باشد به جای درد
شود وباز درد همان کز نخست درمان بود کهن کند به زمانی همان کجا نو بود ونو کند به زمانی
همان که خلقان بود بسا شکسته بیابان که باغ خرم بود وباغ خرم گشت آن کجا بیابان بود همی چه
دانی ای ماهروی مشکین موی که حال بنده از ین پیش برچه سامان بود به زلف چوگان نازش همی کنی
تو بدو ندیدی آن گه اورا که زلف چو گان بود شد آن زمانه که رویش بسان دیبا بود شد
آن زمانه که مویش بسان قطران بود بسا نگار که حیران بدی بدو در، چشم به روی اودرچشمم همیشه حیران
بود شد آن زمانه که اوشاد بود وخرم بود نشاط او به فزون بود وغم به نقصان بود همی خرید
وهمی سخت بی شمار درم به شهر هر که یکی ترک نار پستان بود بسا کنیزک نیکو که میل داشت
بدو به شب زیاری او نزد جمله پنهان بود به زور چون که نیارست شد به دیدن او نهیب خواجه
ی او بود و بیم زندان بود نبید روشن ودیدار خوب وروی لطیف اگر گران بد ، زی من همیشه
ارزان بود دلم خزانه ی پرگنج بود وگنج سخن نشان نامه ی ما مهر وشعر عنوان بود همیشه شاد وندانستمی
که غم چه بود دلم نشاط وطرب را فراخ میدان بود بسا دلا که بسان ِِ حریر کرده به شعر
از آن سپس که به کردار سنگ وسندان بود همیشه چشمم زی زلفکان چابک بود همیشه گوشم زی مردم سخن
دان بود عیال نه ، زن وفرزند نه، معونت نه از این ستم ها آسوده بود وآسان بود تو رودکی
را ای ماهرو کنون بینی بدان زمانه ندیدی که این چنینان بود بدان زمانه ندیدی که در جهان رفتی سرود
گویان ، گویی هزاردستان بود شد آن زمان که به او انس راد مردان بود شد آن زمانه که او
پیشکار ِ میران بود همیشه شعر ورا زی ملوک دیوان است همیشه شعر ورا
زی ملوک دیوان بود …
بلای سخت ای آنکه غمگینی وسزاواری وندر نهان سرشک همی باری رفت آنکه رفت وآمد آنک آمد بود آنکه بود
، خیره چه غم داری ؟ هموار کرد خواهی گیتی را ؟ گیتی ست کی پذیرد همواری ؟ شو تا
قیامت آید زاری کن کی رفته را به زاری باز آری آزار بیش زین گردون بینی گرتو بهر بهانه بیازاری
گویی گماشته است بلایی او بر هر که تو براودل بگماری اندر بلای سخت پدید آرند فضل وبزرگ مردی وسالاری
ترانه ها با آن که دلم ازغم هجرت خون ست شادی به غم توام زغم افزون ست اندیشه کنم هر
شب و گویم یارب هجرانش چنین ست وصالش چون ست ! ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بی روی تو خورشید جهان سوز مباد هم
بی تو چراغ عالم افروز مباد با وصل تو کس چو من بد آموزمباد روزی که تو را نبینم آن
روز مباد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ زلفش به کشی شب دراز اندازد ور بگشایی چنگل باز اندازد ور پیچ و خمش زیکدگر بگشایند
دامن دامن مشک تراز اندازد ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ چون کشته ببینیم دولب گشته فراز ازجان تهی این قالب فرسوده به آز بر
بالینم نشین و می گوی به ناز ای کشته تو را من و پشیمان شده باز ! ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ درجستن آن
نگار پر حیله وجنگ گشتیم سراپای جهان با دل تنگ شد دست ازکارورفت پای از رفتار این بس که به
سر زدیم وآن بس که به سنگ
حاشیه های بازیگر زن سینمای ایران فیلم
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
برچسب ها:
اخبار مرتبط :
سامسونگکفش پاشنه مخفیآرشین پروازدکتر تاجبخش
دکتر بتول طاهریمهر پرواز
به دختر ۱۴ ساله ام توصیه کردم˝پایی که جا ماند˝ را بخواند
به دختر ۱۴ ساله ام توصیه کردم˝پایی که جا ماند˝ را بخواند
«پایتخت جهنم» کتاب ممنوعه دوران مبارک منتشر می‌شود
«پایتخت جهنم» کتاب ممنوعه دوران مبارک منتشر می‌شود
خدا مادر زیبایت را بیامرزد
خدا مادر زیبایت را بیامرزد
اقلیم خاطرات امام و انقلاب
اقلیم خاطرات امام و انقلاب
نیما یوشیج از چوپانی تا شکار/ گزارش تصویری
نیما یوشیج از چوپانی تا شکار/ گزارش تصویری
خاطرات دوستی که با فریدون مشیری پیاده‌روی می کرد
خاطرات دوستی که با فریدون مشیری پیاده‌روی می کرد
باید و نبایدهای شعر و موسیقی که هر کدام ساز خود را می‌زنند
باید و نبایدهای شعر و موسیقی که هر کدام ساز خود را می‌زنند
از چگونگی خودسانسوری‌ روزنامه‌نگاران عرب آگاه شوید
از چگونگی خودسانسوری‌ روزنامه‌نگاران عرب آگاه شوید
سامسونگکفش پاشنه مخفیآرشین پروازدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریمهر پرواز