با گلچین گیلانی دوباره کودک می شویم

با گلچین گیلانی دوباره کودک می شویم

باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه.همیشه لازم نیست تا هزاران بیت بسرایی و یا دیوانی از اشعار داشته باشی تا شاعرت بخوانند.گاهی تنها سروده ات چنان بر دل و جان آدمها می نشیند که همان یک شعر کافی است تا ابد شاعرت بدانند.برای من و شاید میلیونها ایرانی […]

باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان می خورد بر بام خانه.
همیشه لازم نیست تا هزاران بیت بسرایی و یا دیوانی از اشعار داشته باشی تا شاعرت بخوانند.
گاهی تنها سروده ات چنان بر دل و جان آدمها می نشیند که همان یک شعر کافی است تا ابد
شاعرت بدانند.
برای من و شاید میلیونها ایرانی دیگر که شاعر نیستیم اما شعر را دوست داریم وقتی « زمستان» یا «
آرش کمانگیر» را می خوانیم میل ستودن و ارج نهادن به این همه مهارت در آرایش کلمات در ما بوجود
می آید و از زیبایی آنها حتی اگر بیانگر درد و اندوهی باشند لذت می بریم .
گرچه برخی از ماها حتی ممکن است نام سرایندگان آنها را بخاطر نیاوریم و ندانیم که این اشعار زیبا و
بجا ماندنی سروده ی اخوان ثالث و سیاوش کسرایی هستند.
« باران » گلچین گیلانی نیز از همین دست اشعاری است که با همان بار اول خواندنش بر دل ها
نشست و جاودانه شد.
بسیاری از ما با ریزش اولین دانه های باران پاییزی به یاد « باز باران » کتاب دبستانی مان افتاده
و شاید لحظاتی کوتاه به سفری طولانی به سرزمین خاطره های دور می رویم.
به سزمینی که در آنجا بالا رفتن از درختان آلوچه لوس و “بچگانه” نبود ، به دیاری که آرزوهای کهن
در آنجا زنده گشته و دوباره کودک می شویم.
اما این سفر دور چندان نمی پاید و پس از لحظه ای نه چندان دیرپا ، با آهی برآمده از
سینه به خود می آییم .
دریغ که محکوم به بزرگ شدنیم و دانستن همه آن چیزهایی که اغلب زیبا نیستند ، افسوس که مجبور به
ترک دوران کودکی هستیم و تمام آن شیرینی ها و زیبایی هایش.
چه تفاوت وحشتناک و چه دره عمیقی است بین کودکی و امروزمان! چه شیرین و مطبوع ست “ندانستن”، زمانی که
کودکیم.
و چقدر سزاوار سرکوفت و نکوهش است “ندانستنِ” امروزمان.
شاید شاعر سی و سه ساله ی گیلانی درگیر اندیشه هایی اینچنانی بود که سرود: یادم آرد روز باران: گردش
یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان: کودکی ده ساله بودم …
مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی جزو نخستین گروه از شعرای سراینده ی شعر نو ایران می باشد.
وی در شهریور سال ۱۲۸۷ در شهر بارانهای همیشگی، رشت، در خانه ای نزدیک سبز میدان متولد شد .
دبستان را در رشت و دوره دبیرستان را در مدارس سیروس و دارالفنون تهران می گذراند.
در در دارلفنون شاگرد اساتیدی چون وحید دستگردی وعباس اقبال آشتیانی بود.
هنوز دانش آموز بود که دو شعر از وی در مجله « فروغ » رشت منتشر می شود.
در جلسات « انجمن ادبی ایران » به سرپرستی شیخ الرئیس افسر شرکت می جوید.
از سال ۱۳۰۷ اشعارش در مجله « ارمغان » به سردبیری وحید دستگردی منتشر می گردند.
سال ۱۳۱۲ در آزمون اعزام دانشجو به اروپا پذیرفته می شود.
نخست در فرانسه و سپس در انگلستان به ادامه تحصیل می پردازد.
در زمان جنگ جهانی دوم و بسته شدن دانشکاههای لندن و متعاقب آن قطع کمک هزینه های تحصیلی برای امرار
معاش به کارهای متفاوتی از جمله رانندگی آمبولانس و گویندگی فیلم‌ها و رادیو، ترجمه‌ی خبر و مقاله می پردازد.
در سال ١٩۴٧میلادی در رشته بیماری‌های عفونی و بیماری‌های سرزمین‌های گرمسیری، دکترای تخصصی گرفت و کار پزشکی را آغاز کرد
.
نیمی از عمرش در غربت گذشت و سه بار ازدواج کرد .
اشعارش در مجلات ادبی « روزگار نو » ، « جهان نو » و « سخن » منتشر می شدند.
در سالهای ۱۳۲۵-۱۳۲۰ اشعار ضد جنگ می سرود ، اما در مجموع آثارش کمتر سیاسی بوده و بسیاری از آنها
متاثر از طبیعت زیبا و لطیف گیلان سروده شدند.
علیرغم دوری از میهن با تعداد زیادی از بزرگان ادب زمان تماس مستمر داشت.
از جمله با محمدعلی اسلامی ‌ندوشن، ‌صادق چوبک، هوشنگ ابتهاج، ‌محمد زهری، مسعود‌فرزاد، محمد مسعود و پرویز خانلری.
چندین دفتر شعر از وی منتشر گردیده که معروفترین شان « برگ » ، « نهفته » ، « مهر
و کین » و « گلی برای تو » می باشند.
معروفیت گلچین با انتشار شعر « باران » در مجله « سخن » آغاز گردید و از شعر « پرده
پندار » به عنوان اوج خلاقیت وی در عرصه شاعری نام می برند.
مرحوم نادر نادر پور درباره ی گلچین گفته است: « سخنش، همچون سرود جاوید کودکی و جوانی، آهنگی شاد و
سبکبار دارد » .
گلچین گیلانی در ۲۹ آذر سال ۱۳۵۱ در لندن ، احتمالا در یک روز بارانی درگذشت .
یادش گرامی باد سه سروده از گلچین گیلانی: باران باز باران، با ترانه، با گهرهای فراوان مى خورد بر بام
خانه.
من به پشت شیشه تنها ایستاده در گذرها، رودها را اوفتاده.
شاد و خرم یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم می پرند این سو و ان سو.
می خورد بر شیشه و در مشت و سیلی آسمان امروز دیگر نیست نیلی.
یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین خوب و شیرین توی جنگلهای گیلان: کودکی ده ساله بودم شاد و
خرم نرم و نازک چُست و چابک.
از پرنده، از چرنده، از خزنده، بود جنگل گرم و زنده.
آسمان آبی، چو دریا یک دو ابر، اینجا و آنجا چون دل، من روز روشن.
بوی جنگل تازه و تر، همچو می مستی دهنده.
بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده.
برکه ها، آرام و آبی برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان، آفتابی.
سنگها از آب جسته، از خزه پوشیده تن را، بس وزغ آن جا نشسته، دمبدم در شور و غوغا.
رودخانه، با دو صد زیبا ترانه، زیر پاهای درختان چرخ میزد همچو مستان.
چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه، توی انها سنگریزه، سرخ و سبزو زرد
و آبی.
با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو، می پریدم از سر جو، دور می گشتم ز خانه.
، می پراندم سنگریزه تا دهد بر اب لرزه، بهر چاه و بهر چاله، می شکستم « کرده خاله »
* می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی.
، می شنیدم از پرنده داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی.
هر چه می دیدم در آنجا بود دلکش، بود زیبا، شاد بودم.
می سرودم: « – روز ! ای روز دلارا ! داده ات خورشید رخشان این چنین رخسار زیبا ورنه بودی
زشت و بی جان.
ای درختان، با همه سبزی و خوبی گو چه می بودند جز پاهای چوبی! گر نبودی مهر رخشان؟ روز ای
روز دلارا گر دلارایی است از خورشید باشد ای درخت سبز و زیبا! هرچه زیبایی ست از خورشید باشد.
اندک اندک، رفته رفته، ابرها گشتند چیره آسمان گردید تیره.
بسته شد رخساره ی خورشید رخشان ریخت باران، ریخت باران.
جنگل از باد گریزان چرخها می زد چو دریا دانه های گرد باران پهن میگشتند هر جا.
برق چون شمشیر بران پاره می کرد ابرها را تندر دیوانه غران مشت میزد ابرها را.
روی برکه مرغ آبی از میانه، از کناره، با شتابی چرخ می زد بی شماره.
گیسوی سیمین مه را شانه میزد دست باران بادها، با فوت، خوانا می نمودندش پریشان سبزه در زیر درختان رفته
رفته گشت دریا توی این دریای جوشان جنگلِ وارونه پیدا.
بس دلارا بود جنگل.
به! چه زیبا بود جنگل ! بس ترانه، بس فسانه بس فسانه، بس ترانه بس گوارا بود باران.
به ! چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی رازهای جاودانی، پندهای اسمانی: « – بشنو از
من.
کودک من! پیش چشم مرد فردا، زندگانی – خواه تیره، خواه روشن – هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.
» * کرده خاله: چوبی چنگک وار که برای بالا کشیدن آب از چاه به سطل می بندند sokhandani.mihanblog.com
بهترین و سریعترین روش مهاجرت به استرالیا
آگهی استخدام همکار در سایت های نیک صالحی و پرشین وی
تاریخ بروزرسانی : 2010-09-09 / گردآوری :
/
امتیاز : 1 تعداد رای :1
برچسب ها:
اخبار مرتبط :
یونیک ویزاسامسونگکفش پاشنه مخفیدکتر تاجبخش
دکتر بتول طاهری
نظر خود را بنویسید-نظرات کاربران (۰)
به دختر ۱۴ ساله ام توصیه کردم˝پایی که جا ماند˝ را بخواند
به دختر ۱۴ ساله ام توصیه کردم˝پایی که جا ماند˝ را بخواند
«پایتخت جهنم» کتاب ممنوعه دوران مبارک منتشر می‌شود
«پایتخت جهنم» کتاب ممنوعه دوران مبارک منتشر می‌شود
خدا مادر زیبایت را بیامرزد
خدا مادر زیبایت را بیامرزد
اقلیم خاطرات امام و انقلاب
اقلیم خاطرات امام و انقلاب
نیما یوشیج از چوپانی تا شکار/ گزارش تصویری
نیما یوشیج از چوپانی تا شکار/ گزارش تصویری
خاطرات دوستی که با فریدون مشیری پیاده‌روی می کرد
خاطرات دوستی که با فریدون مشیری پیاده‌روی می کرد
باید و نبایدهای شعر و موسیقی که هر کدام ساز خود را می‌زنند
باید و نبایدهای شعر و موسیقی که هر کدام ساز خود را می‌زنند
از چگونگی خودسانسوری‌ روزنامه‌نگاران عرب آگاه شوید
از چگونگی خودسانسوری‌ روزنامه‌نگاران عرب آگاه شوید
یونیک ویزاسامسونگکفش پاشنه مخفیدکتر تاجبخشدکتر بتول طاهری