داستان گداهای بازاریاب

دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب ,دو گدا در یکی از خیابان های شهر رم کنار هم نشسته بودند

یکی از آنها صلیبی در جلو خود گذاشته بود و دیگری ستاره داوود

مردم زیادی که از آنجا رد می شدند به هر دو نگاه می کردند ولی فقط تو کلاه کسی که پشت صلیب نشسته بود پول می ریختن .

کشیشی که از آن جا رد می شد مدتی ایستاد و دید که مردم فقط به گدایی که پشت صلیب نشسته پول می دهند و هیچ کس به گدای پشت ستاره داوود چیزی نمی دهد.

رفت جلو و گفت :

رفیق بیچاره من، متوجه نیستی؟

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب

اینجا یک کشور کاتولیک هست، تازه مرکز مذهب کاتولیک هم هست.

پس مردم به تو که ستاره داوود جلو خود گذاشتی پولی نمی دهند، به خصوص که درست نشستی کنار دست گدایی که در جلو خود صلیب گذاشته است.

در واقع از روی لجبازی هم که باشد مردم به او پول می دهند نه به تو.

گدای پشت ستاره داوود بعد از شنیدن حرف های کشیش رو به گدای پشت صلیب کرد و گفت :

هی موشه نگاه کن کی اومده به برادران گلدشتین بازاریابی یاد بده؟

تبیان

داستان گداهای بازاریاب

دندانهای افراد مشهور قبلا چگونه بود ؟!! + تصاویر
گالری شخصی جواهرات هنرمندان
اخبار مرتبط :
نگاه ویژه
گزارش تصویری
سوژه های خنده دار
مروری بر گذشته

داستان هــديه سـال نــو

داستان هــديه سـال نــو

داستان گداهای بازاریاب

داستان گداهای بازاریاب

داستان مرد کور

داستان مرد کور

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

داستان عشق شیخ ساده دل به دخترک بی دین

داستان با جان و دل گوش كردن

داستان با جان و دل گوش كردن

داستان وضعیت ایرانی ها در جهنم

داستان وضعیت ایرانی ها در جهنم

داستان دوایر زندگی

داستان دوایر زندگی

داستان عطر شکلات

داستان عطر شکلات
سایر مطالب داستان کوتاه
Polywash