داستان آموزنده پسرک واکسی

داستان آموزنده پسرک واکسی

پسرک واکسی کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.» به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.آنقدر دقت داشت که […]

پسرک واکسی

کفشم واکس نیاز نداشت، اما از روی دلسوزی گفتم: «بله.»

به چابکی یک جفت دمپایی جلوی
پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.به دقت گردگیری کرد، قوطی واکسش را با دقت باز کرد، بندهای کفش را
درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن.آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم
رنگ روغن می‌مالد.وقتی کفش‌ها را حسابی واکسی کرد، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس.کفش‌ها برق
افتاد.در آخر هم با یک پارچه، حسابی کفش را صیقلی کرد.

گفت: «مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی‌شود.»

در مدتی که کار می‌کرد با خودم فکر
می‌کردم که این بچه با این سن، در این ساعت صبح چقدر تلاش می‌کند! کارش که تمام شد، کفش‌ها را
بند کرد و جلوی پای من گذاشت.کفش‌ها را پوشیدم و بندها را بستم.او هم وسایلش را جمع کرد و مؤدب
ایستاد.گفتم: «چقدر تقدیم کنم؟»

گفت: «امروز تو اولین مشتری من هستی، هر چه بدهی، خدا برکت.»

گفتم: «بگو چقدر؟»

گفت:
«تا حالا هیچ وقت به مشتری اول قیمت نگفتم.»

گفتم: «هر چه بدهم قبول است؟»

گفت: «یا علی.»با خودم فکر
کردم که او را امتحان کنم.از جیبم یک پانصد تومانی درآوردم و به او دادم.شک نداشتم که با دیدن پانصد
تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه
دادی قبول.در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی‌اش زد و توی جیبش گذاشت، تشکر کرد و کیفش را
برداشت که برود.سریع اسکناسی ده هزار تومانی از جیب درآوردم که به او بدهم.گردن افراشته‌اش را به سمت بالا برگرداند
و نگاهی به من انداخت و گفت: «من گفتم هر چه دادی قبول.»

گفتم: «بله می‌دانم، می‌خواستم امتحانت کنم!»

نگاهی
بزرگوارانه به من انداخت، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم.

گفت: «تو؟ تو می‌خواهی مرا امتحان کنی؟»

واژه «تو» را چنان محکم بکار برد که از درون خرد شدم.رویش را
برگرداند و رفت.هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد.بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد
اما با اکراه.وقتی که می‌رفت از پشت سر شبیه مردی بود با قامتی افراشته، دستانی ورزیده، شانه‌هایی فراخ، گام‌هایی استوار
و اراده‌ای مستحکم.مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل به من می‌آموخت.جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم، جلوی آن
مرد کوچک، جلوی خودم، جلوی خدا.

یکی بود

چرا نیوشا ضیغمی خارج از ایران فرزندش را به دنیا می آورد + فیلم
دختر ایرانی که یک شبه قد بلند شد !
اخبار مرتبط :

فروشگاه آنلاین مد و لباس دُلیچیسامسونگآژانس کاتریناتاژآیسان پروزازقصر شیرین
دکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریمهر پروازعضویت در تلگرامدکتر دین محمدی
عضویت در تلگرامشارژعضویت در تلگرام
داستان درشکه سواری ناصرالدین شاه
داستان درشکه سواری ناصرالدین شاه
داستان زیبای ارزیابی خود
داستان زیبای ارزیابی خود
داستان مرد روستایی و سکه های طلا
داستان مرد روستایی و سکه های طلا
داستان آموزنده چرا دیر می‌آیی؟
داستان آموزنده چرا دیر می‌آیی؟
داستان هنگام عصبانیت
داستان هنگام عصبانیت
داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه
داستان دکتر به همراه مأمور آشپزخانه
داستان بامزه آزمون دامادها
داستان بامزه آزمون دامادها
داستان پندآموز قاضی و امانت
داستان پندآموز قاضی و امانت
فروشگاه آنلاین مد و لباس دُلیچیسامسونگآژانس کاتریناتاژآیسان پروزازقصر شیریندکتر تاجبخشدکتر بتول طاهریمهر پروازعضویت در تلگرامدکتر دین محمدیعضویت در تلگرامشارژعضویت در تلگرام
x