سوپر ماركت شلوغ بود. پرستو نميرسيد به اين همه مشتري جواب دهد. خانم مسني روغن مايع برداشته بود و از پرستو ميخواست تاريخ مصرفش را نگاه كند و به او نشان دهد، پرستو به مردي سيگار فروخته و بسته آن را روي پيشخوان گذاشته بود، اما معلوم نبود چه كسي آن را برداشته است. ساعت حدود 8 صبح را نشان ميداد و كاميوني كه شير يارانهاي ميآورد دم در مغازه پرستو توقف كرد. در همين موقع مردي كه بازارياب شركت مواد غذايي بود از پرستو ليست خريد گرفت. پول خردش تمام شده بود و يكي از مشتريها مانده بود تا بقيه پولش را بگيرد.
- پرستو كمكت كنم؟
- مرسي ممنون ميشم.
انگار خدا سيما را رساند. پرستو از ديدنش خوشحال شد. سيما شيرها را با كمك مرد كاميون دار جابه جا كرد. بقيه پول خانم را پرداخت. يك سيگار به مرد داد و جواب مشتريهاي ديگر را نيز داد.
حالا همه رفته بودند و از شلوغي و ازدحام خيلي زياد داخل مغازه كم شد. فقط مشتريهاي تك وتوك بودند كه سيما با كمال ميل حواسش بهشان بود، هوا به شدت سر شده بود و تنها وسيله گرمايشي، تك شعله گازي بود كه فقط تا شعاع يك متري خودش را گرم ميكرد و چون نميشد در مغازه را هم بست هواي داخل نيز سردتر ميشد.
- مرسي كه اومدي. چه خبر؟!
- والا پرستو جون ميدوني كه ما زندگيمون ميچرخه، اين زندگي تو كه شده فيلم هندي! تو بگو چه خبر.
پرستو دستش را برده بود زير پالتو. اول سيما احساس كرد چون سردش شده اينكار را كرد. وقتي با هم تنها شدند پرستو دستش را از زير پالتو در آورد.
- واي دستت چي شده؟
- طبق معمول ميدوني كه شكسته.
- چرا؟! دوباره چي شده؟ ايمان.....
- آره ديگه اين دست من رو اينقدر شكونده كه الان اگه يه پشه هم بشينه روش ميشكنه.
- كي اينجوري شد. سر چي؟
- ديروز! ميدوني كه گفته خونه مامانم اينا نرم. به خدا ديگه داشتم بال بال ميزدم واسه بابام اينا. بابام زنگ زده بود به صاحبخونمون كه طبقه بالا ميشينن. گفته بود اگه ايمان نيست به پرستو بگيد بياد با من حرف بزنه يا به من زنگ بزنه. اما اون وقت ايمان خونه بود. اون بنده خدا هم نيومده بود صدام كنه. تا شب كه ايمان رفت آشغالا رو بذاره سر كوچه، مليحه خانم زودي اومد پايين و گفت بابات زنگ زده. برو به اين بنده خداها يه زنگ بزن.
- خب...
- آره ديگه. تا صبح تو فكر بودم. به بهانه اينكه بيام مغازه مثل هميشه از در زدم بيرون. تا در خونه بابام آژانس گرفتم.
- مباركه، پس بعد از يك سال رفتي پيششون .
- آره به قرآن، يك سال تو خونه حبسم كرد اما اين مغازه خوب بهانهاي شد. چند وقت بود تو فكرش بودم، اما نميشد. خواهر و برادرم دزدكي مياومدن اينجا بهم سر ميزدند. اما بابا و مامانم رو نديده بودم.
- ايمان فهميد رفتي؟
- آره كه الهي اميدوارم....
و زد زير گريه.
- پرستو گريه نكن تو بگو من كمكت ميكنم. فقط الان كه اين طرفها پيداش نميشه؟
پرستو با همان بغض گلو و صداي گريه آلودش گفت:
- نه بابا الان خوابه! تا لنگ ظهر ميخوابه.
- خب چطور فهميد كه رفتي اونجا مگه تا كله ظهر نميخوابه؟
- چرا! آخه آژانس اشتباهي از من 500 تومن زياد ميگيره. ميياد در خونه زنگ ميزنه. ايمان از خواب پا ميشه ميره دم در. آقاهه ميگه ببخشيد من از خانومتون 500 تومن زياد گرفتم. ميگه خانومم رو كجا برديد. ميگه شريعتي. اون هم فهميد و دم خونه مامان اينا سر ظهر غافلگيرم كرد.
- خب بعد تو رو زد؟
- ميبيني كه دستمو شكونده. جاي سالم نذاشت برام.
- چرا اينجوري ميكنه. چرا ولش نميكني؟ ببين من، تو اين چند وقت كه با تو دوستم همش داره بلاسرت ميياره، به چيه اين پسر دل خوش كردي؟
- دل خوش؟ خدا پدرت رو بيامرزه. از اولش ناخوشي بود. خودم كردم كه لعنت بر خودم باد.
پرستو دستش ميلرزيد دست ديگرش را تا بازو گچ گرفته بود.
- دو ساله همين حكايت ماست. درد دلم رو نميدونم پيش كي بگم... مليحه خانم، صاحبخونمون از همه چيز خبر داره. اما به خدا از بس كرايه اون رو هم نداديم روم نميشه واسه درد دل هم برم پيشش.
- اگه ايمان رو رها كني مگه بابات حمايتت نميكنه؟
- چرا، اون از خداشه. الان كه خبر نداره اين بلاها رو سرم در ميياره ميگه اينو ولش كن بيا. اگه بفهمه كه ديگه هيچي.
- پس چرا به حرف بابات گوش نميدي؟
- سيما، تباهم كرده. جوونيم، شور و حرارتم رو گرفت. نذاشت يك سال بابا و مامانم رو ببينم. دريغ از هزار تومن كه هزينه كنه، محبت كنه. دلم رو خوش كنه. ميخوام انتقام بگيرم ازش، دلم خونه سيما، كي ميدونه من چي ميكشم؟!
- آخه تو چه انتقامي ميتوني ازش بگيري؟! مگه تو ناتاشايي؟!! مهرت رو اجرا بذار و برو خونه بابات. اونجا بالش گرم ميذارن زير سرت.
- مهر نميده! پولش كجا بود؟
- پس اين سوپر رو كي زده؟ پول از كجا آورده؟ سودش تو جيب كي ميره كه تو هر روز بدبخت تر از قبل ميشي؟
پرستو اين را كه شنيد ديگر طاقت نياورد و زد زير گريه... سيما او را به بالكن مغازه برد و در مغازه را از داخل بست. كمكش كرد تا كمي استراحت كند.
- داري ميبيني، كه من دارم صبح تا شب تو اين مغازه كار ميكنم. اون هم واسه خودش ميره خوشگذروني. مثل صاحب كارها 5 دقيقه مياد يه سر ميزنه و ميره. يه خانومه هست 7 ساله متاركه كرده يه بچه هم داره. ايمان از صبح تا شب پيش اونه. اين منو از همه بيشتر داغون ميكنه.
- چي ؟!......... چي ميگي؟! كي بهت گفته؟ شوخي ميكني پرستو؟؟
- آره. داداش ايمان گفت، فقط اون ميدونه. خانومه تو كار معامله و رد و بدل كردن مواده. ايمان به داداشش گفته ميخواد بگيرتش. ميخواد كمكم كنه يه روز مچش رو بگيرم تا حسابي آبروش بره تا آبروش رو نبرم رهاش نميكنم.
- خب اون كه همش اونجاست چرا تو بيشتر نميري پيش بابا و مامانت ؟
- آخه خبر مرگم از خودم كه خونه زندگي جدا ندارم. 7 - 8 نفر آقا بالا سر دارم. پيش مادرشاينا زندگي ميكنم. ايمان هم از من تصوير بدي واسشون ساخته. گفته هر جا ميرم و هر كار ميكنم زاغ سياه منو چوب بزنن.
- از كجا ميدوني داداشه راست ميگه؟
- آخه زنه يه چند وقتيه ايمان رو تو كار مواد انداخته. اين داداشش رو ناراحت كرده اما چون داداشه سربازه و كم سن و ساله مامانش حرفش رو قبول نكرد. به من گفت كه حداقل من پام رو از زندگيش بكشم بيرون. گرچه اگه مواد هم در كار نبود واسه خاطر اون زنه ميرفتم.
سر ظهر شده بود. سيما پرستو را بوسيد و رفت و تاكيد كرد اگر كاري دارد حتما به او زنگ بزند. ايمان مثل طلبكارها يا به قول پرستو صاحب كارها وارد سوپر شد، رفت سر يخچال و كمي سوسيس و كالباس برداشت. بدون اينكه با پرستو حرف بزند سراغ دخل رفت، هزارتومنيها را جدا كرد. سر يخچال بعدي رفت و پلاستيكش را پر از آذوقههاي كامل يك خانه كرد و باز بدون اينكه با پرستو حرف بزند سوپر را ترك كرد. بار اول نبود. پرستو با خود ميگفت اميدوارم بار آخرش باشد. موبايل پرستو كه هميشه روي ويبره بود زنگ خورد. درد دستش خيلي زياد شده بود. موبايل را برداشت. برادر ايمان بود.
- الو زن داداش سلام
- سلام مهدي خوبي؟
- خوبم ببين الان ايمان به من زنگ زد و گفت با ماشين برم دم خونه اون زنه. سوارش كنم ببرمش ميدان وليعصر. ايمان هم مياد اونجا ماشين رو از من ميگيره اما نميدونم كجا ميخوان برن. اما ميدونم تو ماشين مواده. يه توپ فوتبال تو ماشين بود، به عادت هميشگيام آوردمش بيرون كه باهاش يه خورده بازي كنم كه ديدم خيلي سنگينه، فكر كنم توپ مال كيارشه، پسر اون زنه! ديدم دو سه كيلويي وزن داره، دقت كردم ديدم بو ميده، بوي مواد و ترياك، توش مواده! تو رو خدا پاي من وسط نباشه. اگه خواستي بيا سر چهارراه وقتي كه من رفتم، مچشون رو بگير.
- باشه! باشه! حواسم هست! مرسي كه گفتي .
بايد زود كارهايش را انجام ميداد. به مهدي اس.ام.اس داد كه كمي معطل كند. به كاميوني كه شير برايشان ميآورد زنگ زد تا خودشان را سريع به مغازه برسانند. به چند نفر كارگر و راننده پول داد تا تمام اجناس سوپر را بار بزنند و آدرسي نوشت و دست راننده داد، تا بار را آنجا خالي كنند. به سيما زنگ زد و همه چيز را به او سپرد تا كارگرها كارشان را خوب انجام دهند. آژانس گرفت و از مغازه يكسره به كلانتري رفت، تمام اسناد ازدواج و شناسنامهاش را نشان پليس داد و گفت :
- جناب سروان شوهر من الان با يه زن مواد فروش قرار داره. نميدونم كجا ميخوان برن اما ميدونم تو ماشين مواد هست. تو داشبورد ماشين. سرهنگي كه آنجا بود گوشي را برداشت و با دايره مبارزه با مواد مخدر تماس گرفت، چند دقيقه بعد دو درجه دار و يك سروان كه هر سه لباس شخصي پوشيده بودند با يك پيكان معمولي با پرستو همراه شدند. توي راه پرستو به برادرش زنگ زد و گفت:
- كليد انباري رو پيدا كن. در رو باز كن الان يه كاميون ميياد و جنسهاي سوپر رو اونجا خالي ميكنه.
به سر قرار كه مهدي گفته بود نزديك شدند. پرستو ماشين را شناخت اما هنوز مهدي توي ماشين بود. مهدي ماشين را پارك كرد. پرستو زن را ديد. از دور ايمان پيداش شد. مهدي تاكسي گرفت و آنجا را زود ترك كرد. پرستو قبل از اينكه ايمان سوار ماشين شود به پليس گفت:
- جناب سروان! همون ماشينه بگيريدشون!
سروان چيزي نگفت، خيلي آرام و خونسرد دستش را برد زير لباسش و سردي قنداق اسلحه كمري اش را با نوك انگشتانش لمس كرد، حدس ميزد كه اگر آنها مقدار زيادي مواد داشته باشند حتما ميخواهند با كسي رد و بدل كنند براي همين دوست داشت با يك تير چند نشان بزند و فروشنده و خريدار احتمالي را با هم دستگير كند. با رعايت فاصله مطمئنه آنها را تا ابتداي جاده چالوس تعقيب كردند. پايين كه آمدند جا انداختند تا استراحت كنند. سروان با تجربه خيلي معمولي از توي ماشين پياده شد و چند متر آنطرف تر گوشي موبايلش را دستش گرفت و وانمود كرد با كسي دارد جر و بحث ميكند اما زير چشمي آنها را ميپائيد، ايمان با زن و بچه 10 سالهاش از ماشين بيرون آمدند. زيراندازي كه مال جهاز پرستو بود را پهن كردند. ايمان سوسيس، كالباس و تن ماهي كه از مغازه برداشته بود را وسط سفره گذاشت. توي سفره نان تازه بود. پرستو فكر كرد ايمان هرگز در اين دو سال نان نخريده بود. در اين فرصت كه آنها ناهار ميخوردند، پرستو با نفرت زن را نگاه ميكرد ، بغض گلويش را گرفته بود كه ترمز شديد پژويي حالت او را عوض كرد. جلوي پيكان آنها پيچيدند و دو پسر كه به نظر خيلي حال عادي نداشتند پياده شدند. يكي از آنها سيگاري را لاي دو انگشتش گذاشته و دومي هم آدامس بسيار بزرگي توي دهانش بود. به ايمان و آن زن پيوستند و سر سفره نشستند، ايمان بلند شد در ماشينش را باز كرد و رفت از صندلي پشت توپ فوتبال را برداشت، با تيزي كاردي كه دستش بود پوستش را شكافت و از داخلش مشماي مشكي و تقريباً بزرگي را بيرون آورد، برگشت و سر سفره نشست، پسرها با زن حرف ميزدند و او سيگار را از دست يكي شان گرفت و پك عميقي زد، ايمان مشماي مشكي را دست يكي از آنها داد و و او هم از توي جيب داخل كتش مقداري اسكناس درآورد و شمرد، معلوم بود كه تراول هستند، آفتاب كم رمق آخر پائيز روي همه جا پهن شده بود، پرستو متوجه شد كه سروان از دور به دو درجه دار داخل ماشين اشاره كرد و آنها هم با سرعتي كه پرستو هيچوقت از كسي نديده بود مثل عقاب روي سر ايمان و دو پسر جوان فرود آمدند، همه چيز آنقدر سريع اتفاق افتاد كه پسر جوان هنوز فرصت نكرده بود سيگار را از روي لبش بيندازد! پرستو وقتي كه دستبند را روي مچ هر چهار نفر ديد نفس راحتي كشيد.
- پرستو به دادگاه شكايت كرد، از پزشكي قانوني نامه آورد و براي كتكها و دستش ادعاي ديه كرد. مهرش را به اجرا گذاشت و تقاضاي طلاق كرد. ايمان آه در بساط نداشت و وقتي كارشناسها اموال او را بررسي كردند تنها چيزي كه داشت اجناس سوپر ماركتش بود كه چند ميليوني ميارزيد، پرستو قبول كرد كه آنها را بردارد. از در دادگاه كه بيرون آمد باورش نميشد كه ديگر سايه سنگين و شوم ايمان بالاي سرش نيست، قاضي گفته بود كه علاوه بر ترياك مقدار زيادي قرص روانگردان هم از او و زنش كشف شده كه همين جرمش را سنگين تر كرده است پرستو خوشحال نبود، زندگي كه يك روز با هزار رويا آغاز كرده بود، اينطور از هم بپاشد اما از اينكه بعد از يكسال بي دغدغه به آغوش گرم خانواده و به خانه امنش باز ميگشت، ته دلش احساس امنيت ميكرد. پدرش گفت:
وقتي به دنيا اومدي اسمت رو گذاشتم پرستو، راست ميگن پرستوها به خونهشون برميگردن، به خونه خودت برگشتي، رو چشماي ما پا گذاشتي پرستو خانوم، همه چيز تموم شد، فكر كن يه كابوس بوده، يه اتفاق، يه فيلم بد كه تو سينما ديدي و حالا تموم شده!
نگاه كارشناسانه
من روي اين اتفاقي كه خوانديد، نام «عنكبوت» را ميگذارم، وقتي كه عنكبوت تارهاي خود را در زندگي شخصي آدمها، اين چنين پهن ميكند، شما نبايد انتظار داشته باشيد كه به راحتي اين تارها را پاره كنيد. روانشناسان و مشاوران خانواده، همواره بر اين عقيدهاند كه بناي يك زندگي سالم از ابتدا بايد درست باشد و اين «ابتدا» هم، به همين راحتي نيست كه شما پيش از ازدواج، شناخت كاملي از طرف مقابلتان داشته باشيد، بارها شده كه يك زندگي به خوبي و خوشي آغاز خواهد شد، طرفين به يكديگر عشق ميورزند، اما آن نفس شيطاني پس از مدتها به سراغ انسانها ميآيد و ممكن است هر كدام از طرفين، پايشان بلغزد و از آن آرامش رواني فاصله بگيرند.
نكته ديگر در مورد اين پرونده، اعتياد شوهر است كه اتفاقا وضع مالي چندان بدي هم ندارد، اما او در آرزوهاي خود سير ميكند، او فردي است تنوعطلب كه در دام زني گرفتار ميشود و آن زن براي او گرفتاريهاي بعدي را به وجود ميآورد، مردي كه در دام اعتياد گرفتار است، به راحتي در دامهاي ديگر هم گرفتار ميشود و خانه خود را در تار عنكبوت خواهد ديد، تاري كه به اين راحتيها از اطراف او، تنيده نخواهد شد و در نهايت فرد را درست مثل شخصيت اول اين اتفاق، در تنگنا قرار خواهد داد و او را دربرخواهد گرفت... اي كاش ميشد چنين اتفاقهايي درس عبرتي باشند براي اشخاصي كه اين چنين در دامهاي شيطاني گرفتار خواهند شد. اميدوارم افراد، قدر زندگي خود را بدانند و از اين تارهاي عنكبوتي خارج شوند.
اخبار police
وكيل قلابي دستگير شد
فردي كه با جعل عنوان و معرفي خود به عنوان مراجع قضايي و وكيل دادگستري، اقدام به كلاهبرداري از مردم ميكرد، توسط كارآگاهان پليس آگاهي شناسايي و دستگير شد.
سرهنگ عظيمي؛ رئيس پليس آگاهي استان آذربايجانغربي در توضيح اين خبر گفت: پروندهاي تحت عنوان جعل و كلاهبرداري به پليس آگاهي استان واصل شد كه مفاد آن حاكي از اين بود كه: فردي به نام «ر-ع» با معرفي خود به عنوان وكيل دادگستري و اين كه در تهران داراي دفتر وكالت بوده و قادر به نقض احكام صادره و نفوذ در مراجع قضايي است، از تعدادي شهروندان كه داراي پروندههاي كيفري بودند، مبالغ زيادي وجهنقد دريافت و اقدام خاصي را انجام نداده است.
در نهايت، متهم دستگير و با تكميل پرونده روانه زندان شد.
فريب افراد رمال را نخوريد
كارآگاهان پليس آگاهي استان كردستان موفق به شناسايي و دستگيري زن و شوهر كلاهبرداري شدند كه با فريب و سوءاستفاده از عدهاي سادهلوح از طريق رمالي و دستنوشتهها مبالغ هنگفتي را كلاهبرداري كرده بودند.
سرهنگ قنبري؛ رئيس پليس آگاهي استان كردستان با بيان اين خبر افزود: چندي قبل كارآگاهان با دريافت گزارشات مردمي در جريان فعاليت مشكوك زن و شوهري به نامهاي «منصور-ش» و «ط-ب» قرار گرفتند كه با اغفال برخي شهروندان اقدام به كلاهبرداري از آنها در پوشش رمالي و دعانويسي ميكردند. براي روشنشدن موضوع، كارآگاهان پليس وارد عمل شده و پس از چند روز تحقيقات نامحسوس و كنترل رفتوآمدهاي اين فرد، متوجه شدند مظنونان با شيوه و شگردهاي خاص و سوءاستفاده از اعتقادات مذهبي افراد و معرفي خود به عنوان فرد مستجابالدعوه با دعانويسي و به بهانه حل مشكلات از آنهاكلاهبرداري ميكنند. تحقيقات بيشتر مشخص كرد كه اين افراد از كلاهبرداران حرفهاي و سابقهدار در اين زمينه هستند. لذا كارآگاهان در ادامه با استفاده از اطلاعات به دست آمده، موفق شدند متهمان را به صورت ضربتي و غافلگيرانه دستگير كنند كه طي تحقيقات به عمل آمده از متهمان مشخص شد آنان با دريافت مبالغ ميليوني از شهروندان كلاهبرداري كردهاند و سرانجام با شناسايي تمامي بزه ديدگان و كلاهبرداران با تكميل پرونده و صدور قرار، روانه زندان شدند.
ksabz.net