ديشب انگار ، زير پرچين خيال خوابم برد

دفتر خيس خيال آلودم ، از نگاه خسته ی من آزرد

به خودم ، به درختان قطور حسّم

جمله ای با نقش غم ها که چرا؟

هيچکس از باغ خيالم حتی  ،  خوشه ای هم نچشيد.

همگي رنگ به تضرّع رفتند

بارالهي که قسم

هيچکس از چشمه ی عشقم حتّي ، مشتي از حس نچشيد.

 

***

کهنه ی خسته ی وصف آلودم ، که به جان آغشتم ، از دلم چرکين است

جامه ی کهنه ی عمری که به عشق پا برجاست ، زير پاها ماندست.

 

کاش کوير بودم من ، بار احساسم سبکتر مي بود

فاصله ناچیز است ، بين شن ها و خدا ...

شايد اين بار کسي از من خواست ، آب احساس سراب آلودم

کاش کوير بودم من . . .

وهاب قدیری

http://eshghesabz.persianblog.com