چرا نگاه ميكنم نگاه من نميكني

چرا صدا ميكنم صداي من نميكني

 

مني كه دل سپرده ام بياد تو بمرده ام

چرا لحظه اي درنگ كنار من نمي كني

 

اي همه شب نماز من اي گل وسرو ناز من

چرا ز گور كشته ات گهي گذر نمي كني

 

مني كه خوار گشته ام نواي ناي گشته ام

چرا نواي ساز رابه اين چمن نمي كني

 

فداي ناز كردنت الهه ي صباي من

چرا به بندگان خود كمي كرم نمي كني

 

كمان ابرويت بكرد تير غمي به قلب من

چرا به خون تپيدگان دمي نظر نمي كني

 

دل مرا ببرده اي به كوي غم نشانده اي

چرا لحظه اي گذر ز اين گذر نمي كني

 

زكوي تو گذر كنم زعشق تورا خبر كنم

چرا پرس وجو كمي زبي خبر نمي كني

 

مني كه غرق مستي ام مني كه شور هستي ام

چرا تو اي نگار من به من نگه نمي كني

  شعر از    تيام