سلام تو سلامي آشنا بود
كلام تو دلم را جان فزا بود
دو چشم تو به چشم من
همانند غزالي بود
كه در سنگفرش جنگل
در ميان تك تك برگ درختان
مي خراميد .
دو دست تو به دست من
مثال آتش گرمي
در زمستان در ميان سردي بي جان
نرم نرمك مي تراويد .
لبان تو به گوش من
همانند نسيم صبحگاهي پيچ پيچان و رقصان
نواي زندگي ميخواند .
به ناگاه اي تماما" مهرباني
تو را ديگر …
تو را ديگر اي همه خوبي
در بين روياها نديدم من
دو چشمان سياهم
با همه تاريكي شبها
باز هر چيزي ديد
جز خيال تا هميشه جاودانت را .
دو دست ناتوانم
با همه بي حسي از سرما
باز هر شي را دريافت
جز وجود مهربانت را .
اي سراسر پاكي و شادي
كجا رفتي ؟
تو از ابر آمدي سويم
نشاني داشتي از شعله بي تاب خورشيد
تو با خود
نوري از مهر از همه زيبائي بالا
تو با خود
دشتي از گلهاي خوشبوي بهشتي آورده بودي
تو با خود از نهايت عشق آوردي .
ولي اي نازنين
بي تو اين شور شبانه با كه گويم
بي تو اين ورد و فسانه از كه جويم
بي تو اين درد غريبي
اين بي كسي بي همزباني
اينها همه تا بي كرانها را
با همه خاموشي لبهاي ماتم
از براي كدامين عشق نو حجي كنم .
اي همه دردت عظيم
اي همه عشقت وسيع
اي همه روحت بزرگ
اي همزبان با ناله شبهاي تار
اي دلت درياچه پاك و زلال
اي به پاي تو همه اشكهاي من
اي به ياد تو همه اشعار من
بعد تو از اين تن ويران من
عشق مي گريزد .
اما ندانم تا به كي ؟ …
شعر از: شهره