بانوي شيشه اي
چطور مي توانند برو برعاشقي را سخره كنند
چطور مي توانند سياه بيارايند و سپيد بسوزانند
هزار كركس بر اين خانه آشيان گزيده اند
كو طنين ويران كننده مرگت
بوسه ات هنوز بوييدني است
حال بگذار چشم خيس را مسخره كنند
منو تو قلندر، منو تو تنها همسفر اين بيابان عاشق صد ساله
هنوز همراهت خواهم آمد و دستت را تنفس خواهم كرد تا مرگ نزده
چطور مي توانند نگاه معصوم را كتمان كنند حال كه خود مرگ است اما سراپا
چطور مي توانند بكشند و بتازند بر اين دشت لاله ، مردم گنگ بي پياله
ديدم برايم شب را حلاجي كردي و مي داني صبح را در چشم شب تار كردي
شنيدم نوازش عريان آسيمه سري را , سكوت كن سكوت سكوت , خراب آبادي
تو را سپاس خاتون شيشه اي , يار هميشگي , عشق دلت هميشه آلاله
شهريار حقيقت پژوه
ميان بهار 83 سبدي پر از دلتنگي
شعر از: شهريار حقيقت پژوه