اينان بي كسي
اينان همان اند كه شب را بي ستاره سر مي كنند
زمستان را بي تو و مرغزار را بي مترسك مي خواهند
بيا تا لب من پرواز كن بدون ترس صياد و شكار شدن
اينان سرد هستند ، يخ ، آب شد نشان به سادگي خنده توست
سپيدي روز روشني ماه جرعه اي از نفس اقاقيا ساز توست
اينان باغبان بي آبند تلنگر يك صحراي پر نيش
شب را بگذران به نگاه يك سايه ، ساده اما روشن
اينان سايه را مي خواهند براي ترس كودك ، براي مرگ شادي
بيا باز بيا تا تن من شوي ساده روي نقشينه خيس چشم من
اينان ناجي نيستند مطرب مرگند و خاطر سوز دوﱢار
عجيب است اينهمه اينان اينهمه سر گردان در مسير ماست
اينان پوشالي هستند به انتظار يك جرقه بوسه من و تو
يادمه تو بودي يك چشم ، يك دست و يك آغوش
اينان بودند و چشم حريص و من ايلياد و تو ونوس
شبان شباب ما بي دلهره باد با بوي عطر تن تو
اينان مات شوند از اينهمه قتل عام سنگ صفتان بي يار.
كسي در من مي خروشد دلش در من مي نوازد ساز شيدايي را
شهريار حقيقت پژوه
تب مرداد تن تو ،مرداد 83