تو مي دانستي تكه پاره كاغذ پاره اي از من براي شروع تابستان برفهاي آن روز بود . با هزار ناز و عشوه دلم را شكستي , اما گرفتي و فرار كردي دوان دوان , نگاه آخرت من را آب كرد , سرازير در كوه و برزن خاطرات جواني من و تو و ترنج رخ تو , گفتي هرم صداي من غوغا و قيامت مي كر د يادت است , سنگ فرشها در قدمت و قا متت من را غبار خانه تان كرده بود , هر روز سر مي ز دم و ما نند بچه ها زنگ مي زدم و فرار مي كرد م ,هنوز صداي زنگ در گوشم شوق كودكي ر ا د ر من سرازير مي كند .
هنوز دستات در دستم است و بويت همين نزديكيهاست .
ياد م هست گفتم هميشه بيا , گفتي اما…… .
گفتم هميشه بيا , گفتي اگر…………
هنوز روي سكوي خانه تان نشستم بيا ……تك نازنينم .
شهريار حقيقت پژوه
تقديم به نازنین عزيزم