« برادر خوبم!!! »
. . .
من و تو از يك چشمه آب نوشيديم ؛ پيراهني از مهربانترين برگهاي درخت سيب پوشيديم؛
روي ابرها راه رفتيم؛ با آذرخش آواز خوانديم و با باران رقصيديم ؛ ...
مادر، هر شب قسمتي از قرآن را برايمان قرائت مي كرد و ما هر روز، پنج بار نوراني مي
شديم؛ . . . صبح ، از تكه اي نان و استكاني چاي آغاز مي شد. آرزوهايمان آنقدر كوچك
بودند كه،مي ترسيديم
در حوضك آبي خانه غرق شوند؛ … دلمان مي خواست زودتر قد بكشيم و بزرگ شويم و حتي
سرسوزني از درخت كاج حياطمان كوتاهتر نباشيم ؛ . ..
آنفدر سبك بوديم كه قاصدك ها به گردمان نمي رسيدند ، آنقدر معطر بوديم كه پروانه ها
روي انگشتهاي ما ، آواز مي خواندند و نسيم با گل هاي پيراهن ما حرف ميزد؛ . . .
برادر خوبم !!!. . .
روزها آمدند و رفتند و تقويم ها يكي پس از ديگري كهنه شدند؛ . . .
نميدانم خاصيت روزها چيست كه در عين روشني، عده اي را تاريك مي كند !؟ . . . مثل
آفتاب ، كه در كمال زيبائي، سوزاننده است و بيرحم و حتي تن لطيف بركه هاي نوسال را
مي سوزاند؛ . . . مثل شب كه ماه مي روياند و
ستاره مي پرورد و زادگاه پرشورترين نيايش هاست اما سرد است و وهم انگيز ؛ . . . مثل
خاك كه
از ريشه ي ياس ها و قرنفل ها و اطلسي ها پشتيباني مي كند تا سبز بمانند اما بدن
زيباترين
دست پرورده خدا - انسان - را در هجوم مارها و مورها به خود وامي گذارد ؛ . . .
نميدانم خاصيت آن روزها چه بود كه مرا سالها از تو عقب نگاه داشت ؛ . . .
من كوچك ماندم و تو
بزرگ شدي ؛ . . . بزرگتر از كوه هيماليا و طولاني تر از رود نيل
و من در حاشيه ايستادم ؛ . . .
آدامس ها وقت واژه هايم را گرفتند ، جدول ها مرا به دريا نريختند ،هر چقدر بدنبال
توپ دويدم
به گل نرسيدم، ني لبك ها حرفهايم را منعكس نكردند و تو باز بزرگ شدي ؛ . . . بزرگتر
از آسمان و سقف اين خاكدان را كنار زدي؛ . . . لبريز از زندگي و عشق ورزيدن و
مهرباني و دوست داشتن و
پاكي و فداكاري ، گسترده شدي و سينه سرخان جوان روي شانه هاي تو لانه كردند و زمين
شقايقي به يادتو روياند؛ . . .
حال من در كناره ي زندگي ايستاده ام ؛ . . .
حيران و درمانده ؛ . . .
مانند كسي كه پايش را به تخته سنگي بزرگ بسته اند ؛ . . .
خوبي ها را مي بيند اما قدمي
به سوي آنها نمي تواند برداشت ؛ . . . صداي قناري ها را مي شوند اما هم آواز با
آنها نمي تواند بخواند ؛ با حسرت به رودها مي نگرد ، موج را آرزو مي كند ، فرصت هاي
از كف رفته را آه مي كشد، مشت بر پيشاني مي كوبد و با چشم هايش مي گويد : چرا دست
مرا نگرفتي !؟ چرا ، چرا مرا
با خود نبردي !؟
من ، اينجا ، بي تو ، در پيله اندوه و ترس و خواب ، زنگ مي زنم ؛…و
به حال تو غبطه مي خورم كه
تو بار سنگين شرع را خوب به دوش كشيدي و سرافراز اين بار را به سرمنزل مقصود
رساندي. تو
بار خويش را خوب به منزل رساندي و بعد، فارغ از اين بار، شانه هايت به دوش كشيد
بار سنگين عشق را كه تمام سنگيني اش، مرهم زخمهاي دوش است؛…
ديگر فارغ از آن بار ،
ديار دلت شد ديار يار، و حريم دل ، شد خلوتسراي يار؛…
ديگر ، تو شدي و يار و شيهدان يار ؛…
گوش كن !!!!
من از تبار توام ؛ . . .
يادآوري همه آن يادها كه ديروز هواي كوچه باغهاي آن روزها را پر مي كرد ، هواي حالا
را
دگرگون مي كند ، مي برد ؛ . . . آدم را مي برد به جيرجيركفشهاي نو، به همهمه كودكي
؛…
مي برد به حرمت بوي دفترهاي نقاشي ، به مداد رنگي هاي كم رنگ ، به فضاي
اولين كلاس عشق ؛... و مي برد به بوي دست هاي جوهري و تشر مادر ، وقتي مركّب را
روي قالي چپ مي كرديم؛ . . .
. . .
اما اكنون تو ، ديگر رفته اي ؛…
و من بي تو ، مرغ غمگيني را مي مانم كه پربسته ،
در گوشه قفسي نمور افتاده و ديگر حتي شوق تلاش براي آزادي از اين بند را ندارد ؛ .
. .
. . . بيا و بند را بگسل ؛… قفس رابگشا و من را هم با خود ببر ؛…
-مريم-