بیقرار
کنار آب بود ولی نوشیده نتوانست
در بستر خواب بود ولی خوابیده نتوانست
در فکر بیقرارش
در ذهن پر اسرارش
شیشه ها شکسته شد
در اطراف نگاهش
در نگاه پر ملالش
پیوسته فکر رفتن بود
ولی!
دروازه ها بسته شدند
به چشمان خسته اش
در چهره شکسته اش
در عمق نگاهش
امید ها خفته بودند
مگر بهار آید کنارش
زنده کند روح و روانش
کنار شرشر آب در شب تار
در گفتگو نشیند با چهره مهتابش
شنیدم ز غیب دوش صدایی
که رسد او به امید مهالش
elham145@yahoo.com