امروز پنجشنبه ، 6-9-93 کارت شارژ شارژ مستقیم همراه اول RSS تماس با ما تبلیغات در سایت آگهی رایگان تالارگفتمان صفحه اصلی
زناشویی همسرداری سبک زندگی روانشناسی دین و احکام استخاره پزشکی و سلامت تغذیه و سلامت خانمها آقایان کودکانه خانه داری زیبایی و آرایش آموزش آشپزی داستانهای کوتاه مطالب اختصاصی
اخبار ایران و جهان اخبار ورزشی اخبار حوادث اخبار اجتماعی اخبار اقتصادی اخبار فرهنگی فرهنگ و هنر سینما سرگرمی انواع فال طالع بینی گوناگون تصویری جالب اس ام اس خنده دار
بخش اخبار و حوادث
پر بیننده ها
آخرین خبرها پربیننده های اخبار
وبگردی

تصاویر: پسر 16ساله‌اي‌كه در‌نوزادي ربوده شد/كاش خاطراتم را فراموش‌كنم

نوزادي ربوده شد/كاش خاطراتم را فراموش‌كنم" src="http://niksalehi.com/nimg/news/blog_1/41766_1.jpg" width="130" height="100" border="0" />...

 تصاویر: پسر 16ساله‌اي‌كه در‌<a target=نوزادي ربوده شد/كاش خاطراتم را فراموش‌كنم" src="http://niksalehi.com/nimg/news/blog_1/41766_1.jpg" width="130" height="100" border="0" />

گفت‌و‌گو با پسر 16ساله‌اي‌كه در‌نوزادي ربوده شد

كاش خاطراتم را فراموش‌كنم

 تصاویر: پسر 16ساله‌اي‌كه در‌<a target=نوزادي ربوده شد/كاش خاطراتم را فراموش‌كنم " />

سامان شهرياري كه البته تاچند وقت قبل نامش نادر بود، نوجواني شانزده ساله است كه در نوزادي توسط خانواده‌اي افغان ربوده شد و در تمام اين سال‌ها آن زوج را والدينش مي‌دانست و گمان مي‌كرد خودش هم افغان است. مرد افغان كه در سيرجان كرمان براي پدر سامان کار مي‌كرد به دليل اين‌كه بچه‌اي نداشت، سامان را چند روز بعد از تولدش ربود و همراه همسرش گريخت.

 تصاویر: پسر 16ساله‌اي‌كه در‌<a target=نوزادي ربوده شد/كاش خاطراتم را فراموش‌كنم " />
سامان در تمام اين سال‌ها از هويت واقعي‌اش بي‌اطلاع بود تا اين‌كه مدتي قبل به حقيقت پي برد، اما اوايل از پذيرش آن سرباز مي‌زد. او حالا كنار خانواده واقعي‌اش زندگي راحت و خوبي دارد. پدرش مردي متمول است و امكانات رفاهي زيادي را در اختيارش قرار داده است. گفت‌وگو با سامان سخت است چرا كه او لهجه افغان دارد اما سعي مي‌كند با لهجه كرماني صحبت كند به همين دليل برخي كلماتش بسختي فهميده مي‌شود. خبر شناسايي سامان و افشاي راز زندگي او بازتاب رسانه‌اي گسترده‌اي داشت. اكنون گفت‌وگوي اين نوجوان را بخوانيد:


در اين 16 سال ايران بودي يا افغانستان؟

یازده روزه بودم كه مرا از خانه دزديدند و به سيرجان بردند و هفت سال در سيرجان بوديم. بعد به افغانستان رفتيم. من دليل اين كارهاي آنها را نمي‌فهميدم، اگر مي‌فهميدم با آنها نمي‌رفتم. با خودم فكر مي‌كردم اينها پدر و مادر من هستند، چون من هم افغاني صحبت مي‌كنم. ايراني كه نمي‌تواند افغاني صحبت كند. خلاصه با خودم گفتم من كه ايراني بلد نيستم و افغاني بلدم پس افغاني هستم، برای همين باور كرده بودم آنها پدر و مادر من هستند. هفت ساله كه بودم با آنها به افغانستان رفتم، يك‌سال آنجا بودم و بعد به پاكستان رفتيم، شش يا هفت سال هم آنجا بودم. بعد از آن برگشتيم و به ايران آمديم و يكي دو سال اينجا بوديم. در اين مدت سه بار به ايران آمديم و رفتيم و دستگير نشدم، اما بار آخر دستگير شدم.

مي‌دانستي پدر و مادرت و پليس ايران دنبال تو هستند؟

نه فكر مي‌كردم، آن افغان‌ها اينجا فاميل دارند و به خاطر فاميل‌هايشان مي‌آيند سر مي‌زنند براي همين هم هردفعه فقط دو سه ماه مي‌مانند و بعد مي‌روند.

در آن مدت چه كار مي‌كردي؟

از هفت سالگي كارگري مي‌كردم. هر كاري كه بود مي‌رفتم و هر كاري كه بگويي انجام داده‌ام، جانم در آمد.

از زندگي با آن خانواده راضي بودي؟

راضي كه بودم، ولي نه مثل الان كه پيش خانواده‌ واقعي‌ام هستم. يعني آن موقع فكر مي‌كردم زندگي‌ام اين طوري است و كاري هم نمي‌شود كرد، اما حالا كه واقعيت را فهميده‌ام نظرم عوض شده است.

كي واقعيت را فهميدي؟

وقتي مرا دستگير كردند و بعد پيش خانواده‌ام آوردند.

از زماني بگو كه دستگير شدي و منجر به اين شد كه الان پيش خانواده‌ات باشي.

آن شب فكر كردم آنهايي كه براي دستگيري من و مرد افغان آمده‌اند، دزد هستند. دو سه تا ماشين آمده بود. يك سرباز هم با آنها بود ولي در ماشين قايم شده بود و من او را نديدم. اگر او را مي‌ديدم مقاومت نمي‌كردم. چون از مامور نمي‌ترسم. نهايتش اين بود كه مرا مي‌گرفتند و به افغانستان مي‌فرستادند اما چون بقيه لباس پليس نداشتند خيال كردم دزد هستند وقتي مرا گرفتند با آنها درگير شدم و دو سه نفر از آنها را زدم. آن موقع پدر واقعي‌ام را نمي‌شناختم، در آگاهي وقتي ديدمش به او گفتم حاجي ما چه كرده‌ايم، گفت تو پسر من هستي و اين مرد- مرد افغان - تو را دزديده است. جواب دادم پسر تو نيستم اگر پسرت بودم چرا قبلا مرا پيدا نكردي؟ به او گفتم نمي‌خواهم تو پدرم باشي.

چند خواهر و برادر واقعي داري؟

يك خواهر دارم و يك برادر و با آنها راحت هستم. قبلا در خانه آن زن و مرد افغان تنها بودم. بين بچه‌هاي ديگر هم دوستي نداشتم.

الان چه كار مي‌كني. باز هم سر كار مي‌روي؟

فقط درس مي‌خوانم. از سوم ابتدايي شروع كردم و همين‌جوري بالا مي‌روم. الان دو سه كلاس را با هم مي‌خوانم. قرار است بزودي سر يك كار درست و حسابي هم بروم.

حالا رابطه‌ات با آن خانواده افغان چطور است؟

هيچ رابطه‌اي ندارم. از آن خانواده خيلي ناراحت هستم. آنها مرا از زندگي، از زبان، از خانواده و از همه چيز انداختند.

يعني هيچ احساس تعلق خاطري به آنها نداري؟ به هرحال سال‌هاي زيادي را با آنها سپري كرده‌اي.

الان وقتي آن موقع‌ها يادم مي‌آيد يك‌جوري مي‌شوم كه مي‌گويم اي كاش اصلا در ذهنم نيايد.

يعني ديگر نمي‌خواهي آنها را ببيني؟

نه. حالا كه مرد افغان زندان است و تا صد ميليون ندهد آزادش نمي‌كنند، اما همسرش آزاد است كه از او هم خبري ندارم و نمي‌دانم چه كار مي‌كند و چه برنامه‌اي براي خودش دارد. ديگر برايم مهم نيست.

وقتي واقعيت را فهميدي چه حسي داشتي؟

حس راحتي. هيچ‌كس بهتر از خانواده خود آدم نيست.

اينها را از اين بابت مي‌گويي كه ديگر كار نمي‌كني و از نظر مالي‌ سر و سامان گرفته‌اي يا واقعا فكر مي‌كني از لحاظ احساسي هم شرايط بهتري داري؟

الان خواهر و برادر دارم. زندگي من اينجاست. خانه‌ام اينجاست، من مال اين خانواده هستم، نه آن افغان‌ها كه مرا از زندگي انداختند. آنها مرا از همه چيز انداختند و عقب ماندم. الان كه فهميدم اينها خانواده من هستند و با آنها زندگي مي‌كنم، اگر هيچ چيز هم به من ندهند راضي هستم.

در اين مدت توانسته‌اي با خانواده‌ات ارتباط برقرار كني؟ به هر حال بعد از 16 سال آنها را ديده‌اي و تا قبل از اين اصلا از وجود آنها خبر نداشتي. آيا صميميت بين شما ايجاد شده است؟

زماني كه با آن خانواده افغان بودم خيلي در عذاب بودم، حالا وضع فرق كرده و همه چيز بهتر شده است.

اما پدرت مي‌گفت اوايل حاضر نبودي خانواده جديدت را قبول كني و خيلي طول كشيد تا باورت شود تمام اين سال‌ها اشتباه مي‌كردي.

قبلا نظرم اين بود و نمي‌خواستم با خانواده واقعي‌ام زندگي كنم. چون همه ماجرا را نمي‌دانستم و فكر مي‌كردم كلكي در سرشان است، به همين خاطر گفتم من با شما نمي‌آيم، اما بعد كه حقيقت را فهميدم نظرم عوض شد.

پدرت مي‌گويد قصد دارد بزودي تو را داماد كند. آيا خودت هم مايل به ازدواج هستي؟

هر چي پدرم بگويد قبول مي‌كنم. من تسليم هستم. فكر مي‌كنم مي‌توانم زندگي‌ام را اداره كنم.

در آن خانواده افغان چه آينده‌اي را براي خودت متصور بودي و چه برنامه‌هايي براي خودت داشتي؟

مي‌خواستم يك زندگي عالي براي خودم درست كنم. مي‌خواستم در افغانستان براي خودم زمين بگيرم. مي‌خواستم با آنها بمانم، چون فكر مي‌كردم آنها پدر و مادرم هستند. مي‌خواستم ماشين بخرم و زن بگيرم. آن موقع هروقت برايم به خواستگاري مي‌رفتند خانواده دختر مي‌گفتند پسر تو خواهر ندارد، نمي‌توانيم معامله‌اش كنيم. افغان‌ها معامله مي‌كنند و وقتي به يك خانواده دختر مي‌دهند از آن خانواده دختر هم مي‌گيرند؛ اما اينها بهانه بود چون خيلي از افغان‌ها خواهر ندارند ولي ازدواج مي‌كنند. آنها به من جواب رد مي‌دادند چون مي‌دانستند ايراني هستم و فكر مي‌كردند اگر واقعيت را بفهمم ‌از افغانستان مي‌روم.

اگر يك روز بچه‌دار شوي اين ماجرايي را كه برايت اتفاق افتاده برايش تعريف مي‌كني؟

(باخنده) حالا ببينم چه مي‌شود، شايد.

الان فكر مي‌كني چه تفاوت‌هايي در زندگي‌ات به وجود آمده است؟

من در آن دوران همه چيز را از دست دادم اما حالا دارم به دست مي‌آورم. پدر و مادرم را، خانواده‌ام را. حتي زبانم دارد تغيير مي‌كند و شبيه ايراني‌ها مي‌شود.

مليحه ابراهيمي/جام جم

گردآوری : گروه اینترنتی نیک صالحی
http://www.niksalehi.com/newspaper/
  ایستگاه سلامت نیک صالحی
سرگرمی
جدیدترین خبرهای امروز
تازه های نیک صالحی در یک نگاه
عکس های دیدنی
جدیدترین خبرهای امروز
بخش اخبار و حوادث
اخبار و حوادث مرتبط
Copyright (c) 2003-2014 Niksalehi.com All Rights Reserved. © کلیه حقوق متعلق به سایت نیک صالحی می باشد. باز نشر مطالب تنها با ذکر منبع مجاز می باشد .