
يکدفعه از خواب پريدم و خيرهخيره به ساعت نگاه کردم. صداي قلبام را ميشنيدم که انگار داشت از توي سينهام درميآمد. واي خداي من! خواب مانده بودم. از روي تختخواب پريدم پايين...
زندگي ماشيني در گفتگو با دکتر محمدرضا خدايي روانپزشک و بدريسادات بهرامي روانشناس
وقتي از در و ديوار استرس ميبارد
يکدفعه از خواب پريدم و خيرهخيره به ساعت نگاه کردم. صداي قلبام را ميشنيدم که انگار داشت از توي سينهام درميآمد. واي خداي من! خواب مانده بودم. از روي تختخواب پريدم پايين. نگاهي انداختم به ساعت لعنتي که باترياش تمام شده بود و روي سه و نيم خواب مانده بود. نميدانستم چهطور با عجله لباس بپوشم؛ چون دستهايم در حال لرزيدن بود و نفسام را ميشمردم. از تصور اينکه الان در اين ساعت چه ترافيک وحشتناکي در اتوبان است مغزم سوت ميکشيد. وسايلام را برداشتم و کفش به پا کردم، اما حس کردم نميتوانم از پلهها پايين بروم چون سرم گيج ميرفت و ضعف داشتم. ديشب از شدت خستگي شام نخورده بودم و خلاصه دوباره قفل در را باز کردم و از آشپزخانه يک موز برداشتم و چند تا بيسکوييت. دويدم و رسيدم زير پل. واي خدايا چه صفي! يعني چندمين تاکسي نوبتام ميشود؟ کي ميرسم؟ خدا کند رييس بخش نيامده باشد بيمارستان! دلم ميخواست لااقل بيسکوييتها را از کيفام دربياورم و بخورم اما از ترس نگاه مردم منتظر در صف، پشيمان شدم. باز صداي زنگ موبايلام! واي خدايا! تلفن از بخش است. فکر کنم مريضي که گفته بودم اول صبح بيايد، رسيده و منشي بخش ميخواهد بداند کجا هستم: «الو، سلام. من تا 10 دقيقه ديگر ميرسم!» بالاخره نوبتام شد اما: «آقايان، خانمها هر کسي پول خرد ندارد سوار نشود؛ من پولخرد ندارم، جنگ اول به از صلح آخر، گفته باشم!» اين صداي فرياد راننده دوباره مرا ترساند که مبادا پول خرد نداشته باشم. شيرجه زدم در کيفام و دنبال پول گشتم... بعد از آن استرس اول صبح و کار زياد، حالا توي ترافيک عصرگاهيام و در فکر اينکه شام چي بپزم؟ باز هم زنگ موبايل! همسرم بود که ميگفت کليدش را جا گذاشته و تا 5 دقيقه ديگر ميرسد. بهش گفتم توي ترافيک هستم و گله کردم چرا صبح توجهي به ساعتام نکرده و باعث خواب ماندن من شده. ميگفت خودش هم دير رسيده و از تلاقي فريادهاي خستهمان استرس و تنش ديگري درست کرديم. به خاطر فشار عصبي که داشتم، قلبام تير ميکشيد و ميدانستم همهاش تقصير اين زندگي پراسترس است. اما من تنها نيستم. همه کساني که ميشناسم همينطور زندگي ميکنند و همه ما انواع موقعيتهاي پراسترس را در زندگي روزمرهمان تجربه ميکنيم. اين زندگي آميخته با ترس، ترس از اينکه چه خواهد شد، ما را از پا درميآورد! ترس از دير شدن اجارهخانه، اضطراب اينکه چکهايمان پاس ميشود يا نه، امتحانمان را خوب پشت سر ميگذاريم يا نه، و تازگيها هم اضطراب اينکه مبادا خودمان يا فرزندمان به آنفلوآنزا مبتلا شويم و هزاران استرس ديگر. از اين منظر که در زندگي ماشيني و شهري با انواع استرسها دست به گريبانيم زندگيمان بسيار شبيه همديگر است. شايد شما هم مانند من تصميم بگيريد سري به متخصص قلب بزنيد و از علت تپش قلبتان بپرسيد. پس صحبتهاي دکتر قاروني را بخوانيد.
امروز ميخواهم فارغ از هر دغدغهاي شوم و همين جا بايستم و به قول دکتر قاروني، متخصص قلب، از خود بپرسم که دارم به کجا ميروم؟ دارم چه بلايي سر خودم ميآورم؟ شما هم حتما اين سوال را از خودتان بپرسيد و خودتان را تا حد امکان از استرس رها کنيد و معناي واقعي زندگي را بچشيد. با سه کارشناس «سلامت» يعني دکتر قاروني متخصص قلب، دکتر خدايي روانپزشک و دکتر بدريسادات بهرامي مشاور خانواده در اين خصوص صحبت کردهام. بخوانيد.
نظر کارشناس
پاي صحبت مردم که مينشينيم، ميبينيم آنها به خاطر تنشهاي مختلفي که از جامعه دريافت ميکنند و يا از خانواده بر آنها تحميل ميشود از نظر جسمي و رواني به شدت آسيب ديدهاند. آنها در توصيف شرايط خود اغلب از سه واژه استرس، اضطراب و ترس استفاده ميکنند که البته از نظر روانشناختي اين واژهها معاني متفاوتي دارند.
استرس يک تجربه متعارف براي همه آدمهاست و معمولا در برابر يک تهديد ادراک شده واقعي يا خيالي شکل ميگيرد و موجب تغييراتي در سلامت رواني، جسمي، هيجاني و معنوي افراد ميشود. وقتي استرس به فرد وارد ميشود، جسم و روان او در برابر آن واکنش نشان ميدهند. زماني که مکانيسمهاي دفاعي بدن نتوانند در برابر آن استرس مقاومت کنند و به مقابله بپردازند، اضطراب رخ ميدهد. احساس دلشوره، تپش قلب، احساس تنگي نفس و انواع ناراحتيها ميتواند از علايم همراه اضطراب باشد. در واقع به علت تلنبار شدن استرسهايي که مردم چارهاي برايش نميانديشند، اکثر آنها روانه مطب متخصصان مختلف قلب، گوارش، اعصاب و... ميشوند. اما در مورد واژه سوم که مردم آن را به جاي استرس و اضطراب به کار ميبرند، يعني ترس، بايد گفت که اين يک احساس خودآگاه است و معمولا نسبت به خطر واقعي بيروني ترس پديد ميآيد که کوتاهمدت است و اگر طولاني شود، بايد درمان شود وگرنه به فرم بيماريهاي ديگر بروز ميکند. صحبتهايم را درباره زندگي پراسترس طبقهبندي ميکنم و ميخواهم همه شما اين نکات را به ذهن بسپاريد.
بدن ما انسانها مثل يک کفه ترازو است. يک طرف آن فشارهايي است که در زندگي به فرد وارد ميشود و طرف ديگر مقاومت بدن. اگر استرس وارده بر ما زياد شود و يا توانايي مقابلهمان کم شود بيماريهاي مختلف بروز ميکنند. بيماريهايي مثل اضطراب، افسردگي، فشارخون، مشکل معده و سکته قلبي و...
ما هيچ گريزي از استرسها نداريم. جامعهاي که در آن زندگي ميکنيم استرسهاي مختلف را بر ما وارد ميکند. پس بايد بپذيريد که نيازمند فراگيري مديريت استرس و فشارهاي رواني هستيد. بايد بياموزيد که وقتي تعادل بين استرس و مقاومت بدن به هم ميخورد و اين فشارها غالب ميشوند چه بايد بکنيد چون فشارهاي مختلف باعث پايين آمدن قدرت تصميمگيري شما ميشود و خود اين تصميمگيري غلط باعث ايجاد استرس بيشتر شده و شما در يک سيکل معيوب ميافتيد. دايم نگران خواهيد بود چه اتفاقي خواهد افتاد و ميگوييد توانايي مواجهه با مشکلات را نداريد. فراموشکار شده و اعتماد به نفستان کم ميشود و اين چرخه معيوب ادامه مييابد. اينکه بگوييد من ذاتا زودرنج هستم و يا استرسيام، مجوز خوبي نيست که هر کار دلتان خواست بکنيد و در روابط خود، اين استرس را به ديگران انتقال دهيد. بدانيد که استرس بيش از حد که بدون هيچ مديريتي رها شود، ميتواند به سلامت جسمي و رواني شما آسيب برساند. بنابراين حتما بايد در مواجهه با استرسها از مشاور کمک بگيريد وگرنه با مخفي کردن آنها از پا در ميآييد و کاررتان به دارودرماني خواهد کشيد.
استرسزاها بر دو نوع دروني و بيروني هستند. ما بايد آنها را بشناسيم و به علايم جسمي و رواني و رفتاري که در مواجهه با آن پيدا ميکنيم، توجه نماييم تا بتوانيم به خوبي استرسمان را مديريت کنيم. عوامل بيروني مثل سر و صدا، هواي بد، ترافيک و آلودگي، عوامل اجتماعي مانند مسايل مالي، خانوادگي و... عوامل دروني مانند تغييرات هورموني در خانمها هنگام دوره عادت ماهيانه، بلوغ، بدخوابيها، مصرف سيگار و موادمخدر، افسردگيها، تغييرات خلقي و... ما ميتوانيم با مهار عوامل استرسزاي دروني و بيروني استرس را در زندگي خود بکاهيم و تعادل را در کفه ترازوي بدن برقرار کنيم. در مورد شناخت علايم بدن حين استرس به علايم جسمي شامل سردرد، سوءهاضمه، درد و گرفتگي عضلات، تپش قلب، تعريق و... و علايم رفتاري شامل جويدن ناخنها، تکان دادن بيدليل پاها، کمخوابي يا پرخوابي، حالتهاي عصبي و عدم کنترل احساسات مثل زود گريه افتادن و دمدميمزاج شدن و... اشاره ميکنيم.
علايمي که ذکر کردم بسته به نوع شخصيت افراد ميتواند بروز کند. هر فرد بايد براي مقابله با آن کفه ترازو، يعني استرسهاي مختلف، تلاش کند اين کفه ديگر يعني مقاومت بدن خود را بيفزايد. قدم اول در مبارزه با عوارض استرس در بدن، انکار نکردن اصل موضوع است. بعضيها به جاي شناسايي موارد استرسزا و برنامهريزي براي مقابله با آنها، با يک تفکر جبري ميگويند فقط بايد به اميد عالم غيب و خداوند نشست و نيازي به هيچ تحرکي ندارند. دومين قدم، عدم منفيبافي در ذهن است. نبايد از ابتدا خود را موجودي تسليم به سرنوشت از پيش تعيين شده دانست. بعضي از افراد تا يک مشکل برايشان پيش ميآيد در ذهن به بدترين حالتي که ممکن است ميانديشند و با ايجاد نگراني و استرس تمرکز خود را براي اتخاذ تصميم درست از دست ميدهند. قدم سوم استفاده از يک حالت متعادل و ميانه است. وقتي در حالت استرس قرار ميگيريد چون به صورت يک شوک، بر شما وارد ميشود جهت کاهش حالتهاي عصبي و فشار رواني بهتر است يک سري کارها را انجام دهيد. کارهايي مثل گريه کردن، موسيقي گوش دادن، درددل کردن و مشورت با يک مشاور، اگر در حد متعادل باشد، خوب است. به هر حال بايد به شيوهاي خود را آرام کنيد. همانطور که گفتيم در کنار اين کارها توکل به خدا و دعا و نيايش نبايد فراموش شود و علاوه بر تلاش سازنده، اين دعاها و سود جستن از قدرت خدا انرژي رواني شما را ميافزايد.
کسب مهارتهاي زندگي خيلي مهم هستند. داشتن راهکارهاي منطقي و افکار مثبت -البته نبايد افکار کمالطلبانه و ايدهآليستي داشته باشيد- بهطوري که در مواجهه با عامل استرسزا خلع سلاح نشويد، بسيار خوب هستند و شما ميتوانيد با مرور راهکارها در ذهن بر خود مسلط شويد و گام به گام پيش برويد. بايد يادمان باشد آفتي که در زمان بروز استرس و در اثر مقابله با آن گريبان ما را ميگيرد، خشم است. اگر نتوانيد خشم را مديريت کنيد، رفتاري از شما سر ميزند که مايه پشيماني خواهد شد.
به مهران مديري احترام مي گذارم
هر چهقدر شهرنشيني بيشتر ميشود استرسمان هم بيشتر ميشود. استرس ريشه اجتماعي دارد و معمولا از خانواده شروع ميشود، يعني والدين بچههاي خود را با آن آشنا ميکنند. يکي از مسايلي که استرس را زياد ميکند و به قلب آسيب ميرساند حسادتها و رقابتهايي است که در متن زندگي شهري وجود دارد. از خود والدين گرفته تا معلم تخم حسادت (و در نتيجه استرس) را در دل بچهها ميکارند. والدين با مقايسههايشان و اينکه از بچهها انتظار نابغه شدن دارند اين سيکل معيوب را شروع ميکنند. حتي شوخي کردنهاي ما مسخره کردن همديگر است. فرد چاقي را ميبينيم و با مسخره کردن او يا دست انداختن کسي که پايش ميلنگد يا چهره خاصي دارد، ميخنديم. خلاصه در همه جا و همه کار به يکديگر استرس وارد ميکنيم و درواقع قلبمان را بيمار ميکنيم.
بشر زمينه استرس را در خودش دارد، منتها ميتوان آن را تشديد کرد يا با نوع زندگي صحيح، اجازه بروز به آن نداد. وقتي يک نوزاد کوچک را از آغوش مادرش ميگيريد، گريه ميکند و اولين استرسهاي زندگي را تجربه ميکند. بچهها را با يکديگر مقايسه ميکنيد و در نگاه و کلامتان از همان کودکي به آنها استرس وارد ميکنيد، در حالي که بايد به اندازه هوش آنها توقع داشته باشيد و با شناسايي استعدادهاي کودکتان به پيشرفت او کمک کنيد. يک تعميرکار خوب يا يک نقاش ساختمان ماهر، هرگز کمتر از يک دکتر نيست و بچهها بايد در خانواده براي مواجه شدن با موقعيتهاي جامعه آماده شوند. بزرگتر که ميشويم در درياي استرس غوطهوريم. اگر کمي دقت کنيد حتي وقتي در تاکسي نشستهايد از زنگ تلفن همراه مسافران استرس ميگيريد. در شيوه بيدار کردن يکديگر از خواب ميتوانيم به جاي اينکه مثلا بگوييم: «حسين آقا!» و او يک دفعه از خواب بپرد، با يک کلمه آرامشبخش صدايش کنيم؛ مثلا آرام بگوييم سلام! کسي به ما ياد نداده چطور زندگي کنيم و دقيقا به دليل همين نابلديهاست که به يکديگر استرس وارد ميکنيم. حتي راديو و تلويزيون هم بهمان استرس ميدهند و وقتي که خانواده بعد از کار روزانه به تماشاي يک فيلم مينشينند با ديدن صحنههايي از مرگ عزيزان، مشکلات اقتصادي و گرفتاريهاي هنرپيشهها دلمرده ميشوند و گاهي با صحنههاي فيلم دوباره تپش قلبشان را ميشنوند. به خاطر سلامت قلبمان هم که شده و براي پيشگيري از اسپاسم عضلات مختلف بدنمان و از جمله عضلات بيندندهايمان که درد آنها با درد قلبي اشتباه گرفته ميشود، بايد تا حد امکان استرسهاي محيط را کم کنيم؛ رنگهاي شاد بپوشيم و به تماشاي فيلمهاي غمگين ننشينيم چون به اندازه کافي خودمان در زندگي انواع اين داستانهاي غمگين را داريم. من واقعا به آقاي مهران مديري احترام ميگذارم چون بدعتگذار تيپ خاصي از برنامههاي شاد است و با نشاندن خنده بر لبها کمي از فشار مضاعف به قلبمان ميکاهد. همه ما بايد در مورد شيوه رفتارمان تجديدنظر کنيم و اگر در مقام مدير يا مسوول هستيم سعي کنيم هرگز به زيردستانمان استرس وارد نکنيم.
از مشاور کمک بگيريد
منابع مختلفي هستند که به ما استرس وارد ميکنند و سطح کورتيزول و آدرنالين خون ما را از حالت تعادل خارج ميکنند و درنهايت بدن ما با بروز علايم مختلفي علامت ميدهد که نيازمند کمک و رسيدگي است و بايد فشار وارده را از دوش ناتوان آن برداريم. حالا چهطور ميتوانيم به بدن فرد کمک کنيم تا در برابر استرسهاي مختلف محيطي و دروني مقاومت کند؟ گاهي عامل دروني و بيولوژيک وجود دارد که استرسآفرين است و بايد به شخص دارو بدهيم تا سيستم دروني بدناش به تعادل برسد. اما در اغلب موارد، استرس وارده، محيطي است و در اين حالت بايد فکر فرد را مسلح کنيم تا به دفاع از خود و مديريت اوضاع بپردازد. در درجه اول، چون اين استرس و مساله ناگوار به وجود آمده، بايد به شخص کمک کرد تا خشم خودش را بدون صدمه زدن به خود يا محيطاش و تخريب آن تخليه کند. او بايد بپذيرد اين موضوع اتفاق افتاده و کاري هم نميتوان کرد و هرگز نبايد آن را در دل خود مخفي کند. همين که بگويد چهقدر ناراحت است و گريه کند درواقع خشماش را تخليه کرده که اين شيوه بهترين راه تخليه خشم و کاهش استرس است. بخشي از کاري که ما در جلسات مشاوره انجام ميدهيم همين است که به فرد کمک ميکنيم به تخليه هيجانات و استرسهاي نهفته بپردازد و کمي خالي شود. گفتگو با يک کارشناس کمک ميکند در قدم اول هيجان خود را تخليه کند و سپس راهکارهاي مناسب را ياد بگيرد و تمرين کند تا در مواجهه با استرسهاي بعدي مقاومتر عمل کند.
در واقع مشاور نقشي مشابه ماما را ايفا ميکند و تسهيلگر است؛ تسهيلگري که در جلسه مشاوره به فرد کمک ميکند خشماش را به جاي داد و فرياد و تخريب با صحبت کردن و گله و شکايت و گريستن تخليه کند و از آن غم دروني فارغ شود. به علاوه يک مشاور شيوههاي تخليه خشم را به مراجع خود ميآموزد تا در بيرون از مطب هم بتواند به حالتي منطقي و صحيح خشماش را مديريت کند. پس دو اتفاق خوب ميافتد: 1) تخليه شده و استرساش کاسته شده است. 2) مسلح شده و مهارت مقابله با خشم را ياد گرفته است و شايد به طور نامحسوس يک اتفاق سوم هم افتاده باشد. منظورم رابطهاي است که بين او و مشاور ايجاد شده که حس ميکند تکيهگاهي عاطفي و امين پيدا کرده است. داشتن اين تکيهگاه عاطفي و امين در شرايط استرسزا ميتواند به فرد کمک کند تا بر اوضاع مسلط شود و با تمرکز بيشتري دنبال راهحل بگردد.
گاهي در يک گفتگويي که مشاور و مراجع با هم دارند بحثهايي مطرح ميشود؛ مثلا مشاور راهحلي را ميگويد و راهکارهاي جديدي را ميآموزد و به همين صورت است که برخي از آنچه فرد تا به حال درست ميپنداشته است به چالش کشيده ميشود و افراد پس از مشاوره متوجه ميشوند که بايد در بعضي افکار يا رفتارهاي خود تجديدنظر کنند و حرکت نامحسوسي در فرد ايجاد ميشود و او را متقاعد ميکند. به همين دليل است که جلسات مشاوره يک روند درماني محسوب ميشوند. شايد با خودتان بگوييد چرا بايد در مورد مشکلي که برايم اتفاق افتاده و يا عامل استرسزاي محيطي به سراغ مشاور بروم، ميتوانم با مادر، خاله، عمو، دوست و ... آن را مطرح کنم، با اين کار در وقت و هزينهام صرفهجويي ميشود. چه فرقي بين مشاور با اين افراد وجود دارد؟ اول اينکه مشاور تخصصهايي را در زمينه شناخت اختلالات و راهکارهاي مناسب درماني ميبيند و علم اين کار را دارد اما دوست و خاله و پدر و مادر ممکن است با نصيحت کردن سر و ته ماجرا را ختم کنند. گذشته از اين يک مشاور موارد متعددي داشته است که مشابه با شما بودهاند و با کولهباري از تجربههايي که در مورد آنها جواب داده است به وضعيت شما اشراف کامل دارد. ميتواند يک ماه بعد و دو سال بعدتان را از حالا ببيند؛ در حالي که اقوام شما گاهي به جاي کمک، وضعيت را بدتر ميکنند و به جاي اينکه در شرايط آسيبپذير کنوني به شما کمک کنند، آسيب تازهاي وارد ميکنند. نکته مهمي که در آخر يادآور ميشوم، مراجعه به موقع است. اگر در روزهاي ابتدايي هجوم استرس مراجعه کنيد نتايج بهتري ميگيريد و هر چه زمان بگذرد چون انرژي رواني شما براي مقابله با فشار هزينه ميشود آسيب وارده بيشتر خواهد شد.
http://salamat.ir/