همشهري آنلاين ,دانهدانه، دانههاي تسبيح را كنار ميزنم، چند دانه ديگر بيشتر نمانده اگر جفت باشد امسال سال خوبي خواهد بود. جفت ميشود. فنجان قهوه را برميگردانم چند دقيقه بعد خطهايي روي نعلبكي و ديوارههاي فنجان به جا مانده و چشمان من كه خيره است به دهان زن: آيا امسال سال خوبي خواهد بود؟
سالي متفاوت با سالهاي ديگر؟ زن ميگويد انگشت بزن، به گمانم تمام نيروي حاضر و غايبم را در يك لحظه جمع ميكنم و انگشتم را به ته فنجان فشار ميدهم. ميگويد: همه چيز به خودت بستگي دارد اگر بخواهي ميشود اگر نخواهي نميشود.
ميخواهم دوباره نيت كنم كه نميگذارد، ميگويد: براي يك نيت فقط بايد يكبار نيت كرد، جادويش از بين ميرود. اين ديگر چه جوابيست! يعني اگر من بخواهم تمام روزها به احترام خواستن من خوب ميشود؟ بر وفق مراد؟ و اگر يك روز من بيحوصله بودم يا عقربههاي زندگي را گم كرده بودم انصاف به خرج نميدهد و بد ميشود!؟
اگر من بخواهم سمت چپ درياي مي.سي.سي.پي يكسال كج شود، ميشود؟ زن سرم را كلاه گذاشته هيچ چيز از اين فنجانها در نميآيد. به سر كوچه رسيدهام با خودم ميگويم اگر گامهاي من تا آخر كوچه بعدي 20 گام شود امسال حتما سال خوبي خواهد بود. به وسط كوچه كه ميرسم گامها را گم ميكنم و حواسم ميرود جاي ديگر. به ته كوچه كه ميرسم هنوز سر خطم، فقط 4،3 گام شمردهام.
ته كوچه به پارك كوچكي منتهي ميشود، داخل پارك تك و توك آدم نشسته است. آفتاب بهاري پهن شده روي زمين. كنار زني روي نيمكت مينشينم چون تنهايي را تاب نميآورم. چند لحظه بعد زن ميگويد: ديديد چه زود امسال گذشت.
ميگويم: چه جالب شما هم مثل من به زمان و گذشتن فكر ميكنيد! زن ميگويد: فكر كن 20 سال گذشته است، تو 20 سال پيرتر شدهاي و درست در همين تاريخ 25 اسفند ماه ميآيي و روي همين صندلي مينشيني و اتفاقا همصحبت با زني ميشوي و با او از گذشت زمان حرف ميزني. حتي من را هم به ياد ميآوري و غمي ته وجودت مينشيند. از چه ميگويي به آن زن؟ آفتاب بهاري خوب تابيده است روي نيمكت.
روي من و آن زن. ميگويم: هر سال اين روزها من دچار تب ميشوم، دچار بيقراريم. ميخواهم زمان را نگه دارم كه مثل آب از كف دستم ريخته ميشود. هر سال در روزهاي پاياني سال فكر ميكنم حتما سال بعد چيز ديگري خواهد بود. نميدانم شايد ... بين من و زن سكوت ميشود. من به 20سال ديگر فكر ميكنم.
وقتي تبديل به يك زن جا افتاده شدم، وقتي موهايم را تندتند رنگ ميكنم چون از تصوير پيري خودم متنفرم و به داستان پينوكيو و پدر ژپتو هم فكر ميكنم. به اينكه همه ما يك پينوكيو هستيم.
پينوكيوهاي 100 كيلويي، پينوكيوهاي 45 كيلويي. همه ما فقط در كار دور زدن جهان هستيم. از يك نقطه شروع ميكنيم و دوباره به همان نقطه ميرسيم چون اصولا جهان گرد است و از هر جا كه شروع كني دوباره به همان نقطه ميرسي.
فقط دور خودت ميچرخي. بعضي اوقات هم سرت گيج ميرود و چند تا استامينوفن و آرام بخشهاي ديگر ميخوري تا حالت سر جايش بيايد و ميتواني دوباره كار دور زدن را ادامه بدهي. وقتي به عكسهاي سياه و سفيد اجدادت دور سفره هفتسين نگاه ميكني در حاليكه يكديگر را بغل كردند و ميخندند، ميفهمي كه آنها هم به سال بعد مثل يك شانس نگاه ميكردند و البته زمين گرد است و ما پينوكيوها دورش ميچرخيم. چند روز ديگر بيشتر به تمام شدن سال 87 نمانده. 365 روز از زندگي گذشت.
چند روز ديگر هم بايد مراسم ديد و بازديد را شروع كنيم و اين روزها يا مشغول تكان دادن خانههايمان هستيم يا خريد سمنو، ماهيهاي قرمز با تنگ بلور و هزار چيز ديگر كه دلمان برايشان پر ميزند و در تمامي اين لحظهها به آينده هم فكر ميكنيم، آيندهاي كه شبيه غول ترسناكيست و ريتم آهنگش شبيه اين است بابا تو رو خدا منو نترسون...بابا نترسون....
زن ميگويد: بيخيال اينقدر فكر نكن 20 سال ديگر هم اتفاق خاصي نميافتد شايد كمي در زندگيت پيشرفت كني، شايد خانهات را عوض كني، شايد دوستي كه به تو سالها ميگفت دوستت دارد شب يكي از سال نوها براي هميشه غيبش بزند، شايد كمي چاقتر شوي، كاري بكني كه ديگران برايت كف بزنند.
با اين حال يك چيز كاملا معلوم است، تو همچنان در روزهاي آخر سال همراه با بقيه خودت را ميتكاني، به صيد ماهيهاي قرمز ميروي و يادت نميرود كه حتما سر سفره هفتسينات يكدست گل بگذاري و در عكسهاي جلو سفره سعي كني كه از تهدل بخندي چون ياد گرفتي سر سفره غم شگون ندارد و تو همچنان هر وقت اولين هواي بهاري به صورتت ميخورد به اين فكر تكراري با شوق ميرسي كه چقدر زندگي خوب است و مثل هميشه در اين روزها به سال جديد شبيه يك اتفاق و شانس نگاه ميكني. تو چيز خاصي 20 سال بعد به زني كه كنارت مينشيند نخواهي گفت. شما همه اين حرفها را دوباره تكرار خواهيد كرد و خسته نخواهيد شد.
زن از كيفش كتاب جيبي از حافظ در ميآورد، ميگويد نيت كن. اين بار با آرامش نيت ميكنم براي اين شانسي كه از ازل تا ابد تكرار ميشود، براي دلتنگيها، شاديها و اين هوا و آفتابي كه تمامي ندارد. ميخواند: بتي دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد/بهار عارضش خطي بخون ارغوان دارد/غبار خط بپوشانيد خورشيد رخش يارب /بقاي جاودانش ده كه حسن جاودان دارد.