بر اساس آمار ستاد تامين ديههاي مردمي زندانيان كل كشور، هماكنون حدود 12 هزار نفر در كشور به علت ناتواني در پرداخت ديه، در زندان به سر ميبرند.
اگر چه طي سالهاي گذشته مسولان امر با برگزاري جشنهاي گلريزان سعي بر جلب كمكهاي نيكوكاران و خيرين در اين عرصه و فرهنگ سازي در اين باره داشتهاند، اما اين اقدامات خيرخواهانه طي سه سال گذشته تنها منجر به آزادي يكهزار و 500 زنداني ديه شده است و زندانهاي كشور هنوز هم ميزبان تهيدستاني هستند كه به خاطر فقر توان پرداخت ديه را ندارند.
خبرنگار ايسنا، در گزارشي به شرح گوشهاي از زندگي يك محكوم ديه پرداخته است، زندگي كه تصويري از لبخند تلخ زندگي را در قاب خود دارد.
سكانس اول – برداشت اول – روز، خارجي، روستاي دشتنبال از توابع مرودشت فارس
نشاني خانهاش را دقيق نميدانستم، به همين خاطر وقتي به پسر بچهاي كه كنار ديوار خانه روستايي ايستاده بود، گفتم: ميخواهم بروم خانه آقا مراد حبيبي؛ با لهجه زيباي روستايياش گفت: مش مراد، خونه مش را مراد ميخواي، بيا جلو و شروع به دويدن كرد و من هم پشت سرش به راه افتادم.
پس از لحظاتي پسرك در فلزي زنگ زدهاي را نشان داد، درست است. همين جا بود كه سال گذشته به طور اتفاقي براي گرفتن چند ليتر بنزين با مش مراد و ماجراي تلخ زندگي به بن بست رسيده او و خانوادهاش آشنا شدم.
در زدم، پس از چند لحظه مش مراد خودش در را باز كرد و از ديدن من هم خوشحال شد، هم متعجب، من هم!
با خودم گفتم چه زود يكسال گذشت، ولي وقتي چشمم به چهره مش مراد افتاد فهميدم كه براي او آنقدر هم زود و راحت نگذشته است. اين را موهاي كاملا سفيد شده مش مراد ميگويد.
بايد پدر باشي كه درك كني، آن هم پدري كه دو فرزند معلول دارد و براي سلامتي يكي از آنها به اسم كمال با همه تنگدستياش با پول قرض و كمك بهزيستي و كميته امداد 17 مرتبه او را به دست جراح سپرده است و در درمان علي اصغر هم از هيچ تلاشي دريغ نكرده است، آري بايد پدر باشي! تا ...
سكانس اول، برداشت دوم، روز، خارجي، حياط خانه روستايي
مش مراد مرا با صميميت تمام به داخل خانه نيمه سازش برد. در حياط از بشكههاي 20 ليتري بنزين خبري نبود، گويا كارتي شدن بنزين، تنها راه درآمد اين خانواده را مسدود كرده!
گويا در تقدير مش مراد از ابتداي زندگياش سختي، مشقت و درماندگي نوشتهاند او خودش هم معلول است، باز از ناحيه پا، پايي كه بايد دائم بدود و به هر قيمت و سختي شده زندگي را اداره كند. كاري كه نه روز مي شناسد و نه شب.
مش مراد در شامگاه يكي از شبهاي سال 82 در جاده نزديك روستا در اثر سانحه تصادف دچار معلوليت مضاعف شد، تصادفي كه بر اثر آن هم محكوم به پرداخت ديه دو نفر ميشود و هم محكوم به زندان.
و از آن به بعد علي اصغر و كمال به همراه مادر كه دست تقدير آنها را در تنگنا شديد و طاقت فرساي مالي قرار ميداده، از طريق فروش بنزين در حاشيه جاده روز كار را به تلخي ميگذرانند.
همه مش مراد را به صداقت ميشناسند به همين خاطر هر سال در ايام تعطيلات نوروزي به او چند روز مرخصي ميدهند كه از زندان بيرون بيايد كه هم به دنبال جلب رضايت شاكي پرونده تصادف باشد و هم به مشكلات خانواده و بچههايش رسيدگي كند.
خودش ميگويد: حاضر شديم كليههامون را بفروشيم ولي آخر كار به فروش كليه علي اصغر و كمال و زنم راضي نشدم. كليه خودم هم مگر چقدر ميخريدند خانه را ميخواستيم بفروشيم، اما خانه روستايي را كسي از ما نميخرد و بعد هم نهايتا پنج تا شش ميليون كجا 40 ميليون پول ديه كجا؟
و ادامه ميدهد: يك مرتبه از زندان مرخصي گرفتم با زنم مقداري سوغات محلي برداشتم به اميد اينكه بتوانيم رضايت آن خانواده را جلب كنيم، آمديم تهران، هيچ جا را بلد نبوديم آدرس درستي هم نداشتيم. از صبح تا غروب هرچه گشتيم نتوانستيم آدرسي را پيدا كنيم. آخر كار هم با نااميدي و چشمان پراشكمان همه سوغاتها را در خيابان رها كرديم و برگشتيم روستا! حتي يك نفر به ما نگفت دردتون چيه؟ آنروز غروب مثل اين بود كه دنيا به آخر رسيده، من كه پيش زن و بچههايم شرمنده بودم خيلي اميد داشتم در تهران كسي، نهادي چيزي دست ما را بگيرد. ولي نشد كه نشد.
وقتي از تامين هزينه زندگي بچهها پرسيدم، سرش را به سمت آسمان گرفت و گفت: خدا روزي رسان است از وقتي من به زندان رفتم و كارم را از دست دادم، زنم با بچهها با فروش بنزين هزينه خودشان را تامين ميكردند و حالا كه بنزين كارتي شده علي اصغر همت كرده كنار جاده دكهاي برپا كرده و با اينكه روي ويلچير است ولي همتش بلند است.
سكانس دوم – برداشت اول – روز، خارجي، كنار جاده
علي اصغر از ناحيه دو پا داراي معلوليت شديد است ولي از نظر روحيه چيزي كم نداره، روي صندلي چرخ دار نشسته و در غياب پدر نان آور خانواده است و اميد داره كه روزي بتواند پول محكوميت پدر را تامين كرده پدر را از زندان آزاد كند. البته يك نگراني دارد و آن اينكه اداره راه گفته تو نميتواني اينجا دكه داشته باشي.!
لحظه خداحافظي مش مراد و علي اصغر چيزي نميگويند، فقط نگاه ميكنند، اما نگاهشان به تو سخن ميگويد.
خداحافظي ميكنم، در حاليكه به حكايتشان فكر ميكردم و اينكه اين هم يكي از حكايتهاي هر روزه شهر ماست كه ميشود آن را با خميازهاي از سر بي تفاوتي پشت سر گذاشت و نشنيد و يا آنكه به خاطر عهدي كه با عشق بستهايم اين نداهاي دردمندانه حكايتها را پاسخ گفت...
انتهاي پيام