«ديگر در آينه نگاه نميكنم»؛ اين را نرگس ميگويد، نرگس حيدري؛ دختري كه صورت زيبايش را در آتش جا گذاشت و حالا 3سال از آن روز ميگذرد؛ يك روز سرد پاييزي.
سهشنبه بود و مدرسه درودزن بخاري كهنهاي داشت.نرگس آن روز از آب مينوشت؛ از باران كه پدر با چتر ميآمد. انگشتان كوچكش براي نوشتن جان داشتند و خسته نميشدند. نرگس از گرما و آتش هم مينوشت و نميدانست بيرون از كتابهاي درس و مدرسه، آتش بيرحم است و 8سالگياش را خاكستر خواهد كرد.
ميگويد حالا وقتي مينويسم انگشتانم درد ميگيرند و شانههايم خسته ميشوند. راست هم ميگويد چون 11سالگي نرگس هيچ شباهتي به 8سالگياش كه دختر بچهاي زيبا و سالم بود ندارد. آتش او را به شكل ديگري درآورده؛ قيافهاي كه او نميخواهد در آينه ببيندش؛ قيافهاي كه مثل نرگس افسانهها او را براي ديدن زيباييهايش پاي درياچه نميكشاند؛ قيافهاي كه ميگويد مال من نيست.
نرگس از ترسها و خستگيهايش ميگويد و مادر جوانش كه در 30سالگي گرد پيري بر صورتش نشسته ميخواهد از حجم دردهايي كه در سينهاش سنگيني ميكند و بر قلبش ميكوبد فرياد بزند و گريه كند. اما براي زار زدن و گريه كردن جا كم ميآورد. سهم آنها از زندگي 2 اتاق كوچك كاهگلي است كه هر صداي گريهاي چشم تمام اهل خانه را گريان ميكند. مادرش ميگويد غصههايم را در دلم ميريزم چون هر وقت گريه كردهام نرگس بيشتر از آينده ترسيده. مادر گريههايش را پنهان ميكند و نميداند هر قطره اشك نريخته خطهاي درهم و برهمي است كه در صورتش عميق و عميقتر ميشود.
از او ميخواهم از روز حادثه بگويد، از روزي كه خبر آتش گرفتن مدرسه درودزن را شنيد و دنبال نرگس رفت، و او با لهجه شيرازي درحاليكه ميان كلمهها و جملهها آه ميكشد ميگويد: آن روز، روز سختي بود و نميدانم چه جوري خودم را به مدرسه رساندم اما وقتي رسيدم ديگر زانوهام بريده بود. به من گفتند سوختگي جزئي است و بچهها را براي درمان به بهداري بردهاند. اما كلاس اين را نشان نميداد. مادر نرگس تعريف ميكند: ميزها و صندليهاي كلاس همه سوخته بودند و بوي بدي از داخل آن متصاعد ميشد طوريكه ميشد حدس زد سوختگي شديد بوده و چيزي از بچهها باقي نمانده، من آنجا بود كه از هوش رفتم.
مادر جوان كه روز حادثه 27سال داشت و گاهي وقتها خودش نرگس را به مدرسه ميبرد خاطرش نيست كه وقتي دخترش را با صورت سوخته ديد چه كلمهاي را براي درد فرزند به كار برد اما خوب به ياد ميآورد كه نرگس را نشناخت؛ دختري كه زيباييهايش را در آتش جا گذاشت و آرزو ميكند به روزهاي قبل برگردد.
كاش مرده بودم
مادر نرگس كه اين روزها از بهانهگيريها و پرخاشگري دخترش نگران است و آن را نشانه بدي ميداند، ميگويد: اين روزها نرگس از نظر روحي به هم ريخته و مدام بهانه ميگيرد. طوريكه گاهي وقتها با من و خواهرش با پرخاش رفتار ميكند و سر هر موضوع كوچكي عصبي ميشود.
او ادامه ميدهد: نرگس مدام ميگويد كاش مرده بودم و ما را ناراحت ميكند. او قبلا دختر خوبي بود و درسهايش را به موقع ميخواند ولي الان سر خواندن درسهايش غر ميزند البته حق هم دارد چون وقتي تكاليفش را مينويسد انگشتانش درد ميگيرند و زود خسته ميشود.
از او ميپرسم با اين وضعيت روحي نرگس چگونه كنار ميآيند؟
ميگويد: بيشتر دلمان به حالش ميسوزد. دكترها ميگويند تأثير داروهاي بيهوشي است.
ميپرسم: نرگس هر چند وقت يك بار عمل ميشود؟
درحاليكه بغض ميكند و به فكر فرو ميرود جواب ميدهد: هر 3-2 ماه يك بار.
مادر نرگس كه مثل صدفي شكسته در خود فرو رفته و خسته بهنظر ميرسد در مورد وضعيت روحي دخترش ميگويد: وقتي ديدم پرخاشگري ميكند و سر هر چيزي عصبي ميشود پيش روانشناس بردمش و او از ما خواست هر چيزي كه ميخواهد در اختيارش نگذاريم. ولي نرگس...
او وقتي اسم نرگس را بر لب ميآورد گويي درونش از درد و اندوه ميسوزد و اين بار با لحن محزونتري ادامه ميدهد: او بچه است نميتوانم ببينم براي نوشتن چگونه تقلا ميكند و براي حمام رفتن چه زجري ميكشد.
او حس ميكند هيچكاري نميتواند انجام بدهد و آيندهاي ندارد. هميشه بايد نگران حمام رفتن و درس نوشتناش باشم. او دارد بزرگ ميشود و دوست ندارد من حمام ببرمش ولي مگر ميتواند كارهايش را به تنهايي انجام بدهد. غصه نرگس ديوانهام ميكند. مادر آرزو ميكند كاش آتش نبود و دستهاي دخترش تا ابد سرد ميماند و نرگس درحاليكه غصههايش را پشت پلكهاي سوخته پنهان ميكند ميگويد: دوست نداشتم بسوزم كاش مرده بودم.
براي بچهها ميوه پوست ميكنم
ميان چارديواريهاي كاهگلي كه بوي كهنگي ميدهد مادر نرگس از وضعيت اقتصادي خانواده ميگويد؛ خانوادهاي كه هزينههاي نرگس بر دوششان سنگيني ميكند و هر بار كه براي عمل به شيراز ميبرندش كلي بايد هزينه اياب و ذهاب و مسافرخانه بدهند. او ميگويد پدر نرگس نگهبان زمينهاي زراعي است و 6-5 ماه بيشتر سر كار نميرود. البته نه اينكه نخواهد كار كند بلكه كار نيست كه انجام دهد.
خانم زينب تقوي كه تا سوم راهنمايي درس خوانده و در انجام تكاليف دخترش به او كمك ميكند ميگويد: براي اينكه خرج رفتوآمد و مسافرخانه را در بياوريم در مدرسه روستا مادريار بچهها شدهام و كارهايشان را انجام ميدهم. او هر روز با نرگس به مدرسه ميرود و براي او و همكلاسيهايش كه در آتش سوختهاند ميوه پوست ميكند. ميگويد: قرار است بابت اين كار به من حقوق بدهند تا بتوانم باري از دوش همسرم بردارم چون هزينهها بدجوري روي دوشاش سنگيني ميكنند و خودش ميگويد دارم ديوانه ميشوم.
از او ميپرسم بابت مادرياري در مدرسه چقدر ميگيرد؟
ميگويد: فعلا معلوم نيست اما گفتهاند كه 50 توماني خواهند داد.
ميگويم: هر عمل نرگس چقدر برايشان هزينه دارد؟
ميگويد: هزينه جراحي پلاستيك با بيمارستان است اما هزينه رفتوآمد هر بار 30هزار تومان و هزينه مسافرخانه شبي 10 تا 15هزار تومان است كه اغلب به خاطر عمل يك هفتهاي در شيراز هستيم.
ميگويم: در سال چقدر درآمد داريد؟
ميگويد: فوقش 2ميليون تومان كه بيشتر آن را براي نرگس هزينه ميكنيم.
او درحاليكه نگران هزينههاي نرگس است، ميگويد: آموزش و پرورش هيچ همكارياي با ما نكرده و مديران آن به قولهايي كه داده بودند عمل نكردند.
ميپرسم: بقيه خانوادهها كه فرزندانشان با نرگس دچار حادثه شدند چگونه از پس هزينهها برميآيند؟
ميگويد: آنها وضعشان بهتر از ماست.
مادر جوان كه در چشمهايش حرفي جز دلهره و ترس از فردا نيست، ميگويد كه نميخواهم دخترم نگران هزينهها باشد چون او خود به قدر كافي نگراني و مشكل دارد براي همين تا ميتوانم ميخواهم كار كنم و هزينههاي دخترم را دربياورم. البته وقتي من نيستم دختر بزرگم مرضيه كه 14سال دارد كارهاي خانه را انجام ميدهد.
از او راجع به كلاس هم سؤال ميكنم؛ كلاسي كه در آن نرگس و دوستانش به كام آتش افتادند و او ميگويد: خالي است. با اينكه بازسازي شده اما كسي داخلش نميرود.
ميگويم: وقتي از جلوي كلاس رد ميشوي چه احساسي داري و او درحاليكه اشك در چشمهايش جمع ميشود، ميگويد: براي نرگس ميگريم.
منبع:همشهری