چه نگرانكننده است هنگامي كه بازار ادعاي انديشيدن و خردورزي
پرازدحام باشد اما انبان مدعيان تفكر تهي . چه ناگوار است كه در عرصه
تفكر بازرگاناني پيدا شوند كه متاع وارداتي خويش را با برچسبهاي توليدي
عرضه كنند. چه دردآور است كه مقلدان انديشهِ سنتي و جديد تكرار و تقليد
از ميراث فكري خود و ديگران را با سرهمبندي جديد به جاي تحقيقات
علمي نوين معرفي كنند.
كجا هستند آن انديشمنداني كه تقليد را به جاي تحقيق روانه بازار
انديشه نكنند؟ كجا هستند كساني كه دغدغهي توليد فكر و انديشيدن دارند و
مدام در پي به چنگآوردن نينديشيدهها بيقرارند؟
چه بسيار موضوعاتي كه همچنان نينديشيده باقي ماندهاند و چه بسيار
موضوعاتي كه ازشدت دستمالي شدن فكري نخنما شدهاند. هيچ تناسبي ميان
نينديشيدهها و انديشيدههاي ما برقرار نيست. دائماً به اولي بياعتنايي
و بيمهري ميشود و دومي مورد اقبال واقع ميشود. گويي كسي در سرزمين
نينديشيدهها قدم نميزند و هر سخن و صدايي كه به گوش ميرسد فقط از
دالان انديشيدهها است. آري وادي تفكر چنان پر افت و خيز و چنان پر آفت
و خطر است كه البته هر ناتواني توفيق ورود به آن را نمييابد.
حضور در هر وادي و سرزميني از ناشناختهها و نينديشيدهها، جسارت و شجاعت
خاص خود را ميطلبد و ورود به وضعيت تفكر نيز نيازمند متفكران جسوري
است كه واهمهاي از پرسشگري و جستجو و دل به دريازدن و خطر كردن
نداشته باشند خطر كردن در ورود به عرصههايي كه پيش از اين پاي
انديشه به آن نرسيده و غواصي كردن در درياهاي متلاطم نينديشيدههايي
كه قبل از اين كسي توفيق غوص در آن را نيافته است.
البته در برابر چنين متفكران جسوري، مقلدان به اصطلاح متفكري نيز قرار
دارند كه عافيتطلبانه از خطر، حذر ميكنند و بر راهي گام برنميدارند
كه قبلاً پاي هيچ انديشهاي بر روي آن نلغزيده و هيچ ردي از
روندهاي در آن باقي نمانده است. با اين بيان معلوم ميشود كه گرچه
راهيان تفكر فراوان به نظر ميرسند اما به واقع، رهروان آن اندك هستند.
گذشته از اين كه هنوز شيوههاي ورود به وادي تفكر نيز از عرصههاي
مبهم انديشيدن است و اين ابهام به سهم خود - در كنار آن عدم جسارت
- از موانع علمي وعملي توليد انديشه و توفيق انديشيدن در ديار ما است.
من در اينجا ميخواهم پيش از آن كه به دو نمونه از توليد انديشه
اشاره كنم، ميان توليد و تكميل انديشه تفاوت قايل شوم. توليد فكر و
انديشه مربوط به آن موضوعي است كه هيچگاه به طور مشخص و مستقل
مورد تفكر واقع نشده است. بنابراين ممكن است براي موضوعي بتوان
پيشينهاي ذكر كرد ولي اگر آن پيشينه حكايت از آن امر نكند كه چنان
موضوعي در گذشته به طور مشخص و مستقل مورد تامل و توجه بوده است
آنگاه اين موضوع ميتواند به عنوان مصداقي از توليد فكري محسوب شود.
اما تكميل فكر به آن موضوعي مربوط است كه قبلاً به طور مشخص و
مستقل مورد تفكر واقع شده است ولي هنوز برخي از ابعاد و اضلاع آن
مبهم است. از اين جا به بعد هر تفكر وانديشهاي كه براي زدودن ابهام
از ابعاد آن موضوع مشخص، انجام شود در مسير تكميل و تتميم همان موضوع
مشخص و مستقل ابتدايي است. حال با توجه به اين تفكيك ميان توليد و
تكميل فكر، قابل ذكر است كه آنچه در اين گفتار بيشتر مورد اعتناء است
تامل پيرامون وضعيت توليد فكر است و نه تكميل فكر.
اما دو نمونه از توليد فكري كه اكنون ميتوان به آن اشاره كرد عبارتند
از 1 - توليد موضوعات بكر و جديد 2 - توليد راه تفكر موضوعات فراواني وجود
دارند كه صياد تفكر تاكنون توفيق صيد آنها را نيافته است، همچنانكه
راههايي براي تفكر موجود است كه هنوز پيموده نشده است. راه تفكر در
عين ارتباط با موضوع تفكر، واقعيتي غير از آن است.
ديرزماني است كه در ديار ما راه تفكر مسدود است و خصوصا در اين سدهي
اخير راه نويني فراروي تفكر باز نشده است و شايد يكي از علل
معرفتشناختي كه باعث شده است ما نتوانيم موضوعات نوين تفكر را
بشناسيم، همين باشد كه ما راه جديدي براي انديشيدن در برابر خود
نگشودهايم. يكي از روشهاي كشف و دريافت موضوعات نوين، يافتن راههاي
نوين تفكر است. به تناسب راهي كه براي انديشيدن انتخاب ميشود متفكر،
قابليت آن را مييابد كه موضوعات جديدي را ببيند و نبيند. در پناه راه
تازه است كه چشمان تفكر به سوي موضوعات تازه گشوده ميشود و در اثر
حضور در راههاي تكراري است كه چشمان تفكر از ديدن موضوعات جديد عاجز
ميشود. البته راه تفكر غير از روش تفكر است چرا كه راه تفكر ساحت نويني در
عرصه تفكر است كه در پناه آن روشهاي متعددي براي تفكر شناخته و آزموده
ميشوند. رسيدن به راه تفكر نوين چه محصول اختراع آدمي باشد و چه
محصول اكتشاف، توان ديدن حقايق بكر و تازه را در آدمي بالا ميبرد. اما
براي رسيدن به راه نوين تفكر ميبايد از آغاز شروع كرد يعني از
نقطهي صفر، ولي مگر ميشود در خلاء انديشه كرد و بدون هيچ پيشينهاي،
شروع به حركت در مسير تفكر نمود. از هر نقطهاي كه بخواهيم حركت كنيم
شايد آن نقطه ابتداي حركت ما باشد اما ممكن است انتهاي حركت متفكران
پيشين باشد. پس با اين وصف معني حركت از صفر و شروع كردن از آغاز
چيست؟ قطعا، حركت از آغاز به معني شروع به انديشيدن، بدون تكيه بر
هيچ نقطهي اتكايي نيست؛ چرا كه اين كار ممكن نيست. بنابراين منظور از
آغاز آن هنگامي است كه تفكر در عين باخبر بودن از افكار و مرتبط بودن
و حتي مبتني بودن بر فكر ديگر رهيده از انديشه و فكر ديگر است. به سخن
ديگر در چنگ هيچ فكر ديگري اسير نيست. مثل آدمي كه باانسانهاي ديگر
در ارتباط است و حتي ادامه حياتش مبتني بر حضور انسانهاي ديگر و
ارتباط با ايشان است اما در همين حال در تور حضور انسانهاي ديگر و
شبكه درهم تنيدهي روابط با ايشان، اسير و گرفتار نيست.
ارتباط با غيرداشتن نبايد منجر به بستهشدن دستهاي خلاقيت فكري آدمي
شود، ارتباطي كه دست و پاي تفكر را ببندد ارتباط نيست بلكه اسارت
است و كم نيستند كساني كه در اين اسارتهاي پنهان به سر ميبرند و
خود را در عرصهي تفكر آزاد ميپندارند. بنابر آنچه گفتيم؛ راهي فرا روي
تفكر گشوده نميشود و راه تفكري ، توليد نميشود مگر آنكه تفكر از آغاز
شروع شود و تاكيد ميكنيم كه در پناه شناخت و كشف بيشتر راههاي تفكر،
چه بسيار موضوعات نامرئي كه در برابر چشمان تفكر مرئي ميشوند. كشف يا
ابداع راه تفكر، چشمان جديدي هستند كه به ما فرصت و توان ديدن
موضوعاتي را ميدهند كه تاكنون از ديدهي ما غايب بودهاند. براي حركت
در مسير توليد فكر شايد بتوان كفشهاي ديگران را به عاريت گرفت ولي
بالاخره بايد با پاي خود حركت كرد. ركود و جمود فكر و شروع به تقليد و
تبعيت از ديگران آن زماني به اوج ميرسد كه هم كفشها و هم پاها از
آن ديگري باشد در اين صورت ما به آن مسيري راهي ميشويم كه آن
پاها حركت ميكنند و به تناسب توانايي و ناتواني آن كفشها و پاهاي
عاريتي، مسير و سرعت حركت و توفيق در حركت ما تفاوت ميكند و در نهايت
به هر صورت كه راه برويم ما هيچگاه به عرصهي توليد فكر نميرسيم
زيرا بدنهي فكر ما بر روي پاهايي حمل ميشود كه از ما و براي ما نيست،
بنابراين در اين وضعيت ما همچنان در مسير تفكر ساكن و عقيم هستيم
گرچه خود را متحرك و مولد بدانيم.
اجازه بدهيد قدري از اين تحليل فلسفي و زبان تمثيلي فاصله بگيريم و از
منظري عينيتر و ملموستر به موضوع عدم توليد انديشه در ايران اسلامي
نظر كنيم. در جامعه فكري كنوني ما حداقل سه گروه عمده به چشم
ميخورند: گروهي كه سنتي ميانديشد و چندان اعتنايي به تحولات علمي و
فكري پديد آمده در بيرون از فضاي سنت ندارد. - اين كه در علم وعمل
واقعا تا چه حدي از اين تحولات متاثر و بهرهمند است، بحث ديگري است. -
گروهي كه سنتي ميانديشد و كاملا متوجه تغييرات علمي و عملي جديد است
و در همين حال ميخواهد بر مبناي بقاي در ساحت سنت فكري و فكر سنتي
از قافلهي بركات دنياي جديد عقب نماند و همچنين بر مدار فكر سنتي
خويش به تدبير حيات نوين و گرهگشايي از معضلات آن بپردازد.
سرانجام گروه سومي كه نوگرا و نوخواه است و اعتنا و عنايت خاصي به
دگرگونيهاي عظيم دنياي مدرن دارد و ميخواهد بر مدار تفكر جديد و
امكانات و ويژگيهاي همين دنياي نوين به تنظيم حيات خود بپردازد.
فاصلهي ميان گروه اول تا سوم چنان فراخ و گسترده است كه ميتوان
بر مبناي ميزان اعتنا و عدم اعتنا افراد به يكي از دو تفكر و دنياي
سنتي و مدرن دهها طيف فكري ديگر را در اين ميان از غير آن متمايز كرد
و برشمرد. براي هر يك از اين طوايف فكري ميتوان نمونههايي را در
اقشار مختلف دانشگاهيان و حوزويان و اعم از ايشان يافت اما نكته قابل
توجه اين است كه صاحبان هر يك از نگرشهاي پيشين عليرغم اختلاف
نظرهاي جزئي و كلياي كه با يكديگر دارند، از جهت عدم توليد فكر و
انديشه با يكديگر پيوند و اشتراك دارند.
اصحاب اين نگرشهاي متفاوت از حيث اين كه توانايي يا دغدغهي توليد
فكر ندارند در يك صف ايستاده و بر سر يك سفره نشستهاند و در همين
راستا به وجهي ناپيدا موجب تقويت يكديگر - از حيث عدم توليد انديشه -
هستند. اينان آنچنان كه در مصرف و توزيع انديشه حريص هستند به توليد
انديشه مشتاق نيستند. ايشان در تفكر كردن و توليد فكر جديد اهل قناعت و
در توزيع و خصوصا در مصرف فكر اهل سخاوت هستند. سنتگرايان محض ، دائما
از ميراث گذشتگان خويش تغذيه و تقديس ميكنند و معتقدند افكار اساسي و
نگرشهاي اصيل و اصلي در سنت فكري ايشان به كمال، توليد شده و چيزي
باقي نمانده است كه دنياي نوين و تفكر جديد بخواهد در آن عرصه، ابراز
نمايد. اين گروه مدعي است كه نياز و اعتنايي به تفكر جديد ندارد و در
همين جهت بيشتر ميكوشند تا از گنجينهي سنت خويش حقايقي را كه نياز
دارند استخراج نمايند بنابراين ايشان در مجموع، نسبت به تفكر جديد و فكر
سنتي خويش، مصرفكننده و حداكثر توزيعكننده آن هستند.
اما سنتگرايان تجددخواه، با آن كه ريشه در خاك سنت دارند، امّا
آگاهانه، قدري از تنه و شاخ و برگشان در دنياي جديد حضور دارد و
ميخواهند با اصالت بخشيدن به سنت و در پناه ميراث فكري سنت به
توليد فكر نيز بپردازند ولي برآيند فعاليت ايشان چنين چيزي را نشان
نميدهد. اين گروه نيز با بلعيدن تفكرات دنياي جديد، بدون هضم صحيح
آن، بيشتر به مصرف و توزيع فكر پرداخته است تا توليد آن. گرچه در برابر
اين قضاوت، اين گروه مدعي است كه دنياي جديد و تفكر جديد را خوب
ميشناسد و خوب نقد ميكند و به همان ميزان كه درصدد مصرف و توزيع فكر
سنتي و افكار قابل استفاده دنياي جديد است به توليد فكر نيز ميپردازد
ايشان خود را عاقلان باريكانديشي ميدانند كه با حفظ و پالايش دائم
سنت، از موهبت شناخت و بهرهبرداري و نقد تفكر جديد و دنياي نوين
برخوردارند. اما بر نظر برخي ديگر گرچه: عاقلان نقطهي پرگار وجودند ولي
عشق داند كه در اين دايره سرگردانند
نهايتا با طيف سومي در جامعهي امروز خود روبهرو هستيم كه ميتوان
ايشان را نوگرايان - و نه نوانديشان- ناميد. در اين گروه كه خود را
متولي توليد افكار جديد ميداند به واقع هيچ خبري از نوانديشي و
نوزايي فكري نيست. در حقيقت توليد فكري ايشان ترجمهي مستقيم و آشكار
يا غيرمستقيم و پنهاني از انديشهها و افكار دنياي غرب نوين است. اين
انديشهها بدون آن كه هميشه بتوان مرزهاي فكري مروجين آن را به
روشني مشخص و ترسيم نمود، توسط روشنفكران لائيك، روشنفكران سكولار،
برخي مدعيان روشنفكر ديني در قالبهاي ملي، ديني و بعضاً عريان و
بيپرده انتشار مييابد. نوگرايان، كه بيشتر مايلند نوانديش معرفي بشوند
همان مصرفكنندگان توليدات فكري دنياي جديد غرب هستند كه البته به
توزيع اين انديشهها نيز ميپردازند، از اين روعنوان نوگراي نوانديش،
هيچ دلالت راستين بر توليد و نوزايي انديشه توسط ايشان ندارد گو
اينكه ايشان، اين ادعاي نادرست را چونان برگ سبزي، تحفهي درويش،
هميشه به همراه دارند.
در چنين شرايط فكري، وقتي نگاهي گذرا به جامعه خود ميافكنيم بيش از
پيش به تناسب اقتصاد و تفكر آن واقف ميشويم، يعني همچنان كه ما در
بخش اقتصاد، بيشتر مصرف كننده هستيم تا توليدكننده دقيقا در بخش تفكر
ديني، علمي و فلسفي نيز بيشتر مصرفكننده هستيم تا توليدكننده و شايد
به جهت همين تناسب است كه واژههاي توليد و توزيع و مصرف در ارتباط
با تفكر و معرفت كنوني جامعه حاضر تا اين حدّ در زبان ما به خوبي جا
ميافتد و استعمال ميشود. در اين آشفته بازار تفكر -كه البته با آشفته
بازار اقتصاد ما نيز هماهنگ است - نبايد خود را بفريبيم و تصور كنيم
كثرت حضور كالاهاي فكري - بر فرض كه بتوان كثرت آن را اثبات كرد -
دال بر كثرت توليد فكر است. اين جامعه فكري چه در بخش علوم تجربي
طبيعي و چه در بخش علوم انساني - اعم از تجربي و غيرتجربي - يك
جامعهي مصرفي صرف است و نه بيشتر. برآيند فعاليت دانشگاه و حوزه در
علوم تجربي انساني و علوم تجربي طبيعي و علوم ديني، مملوّ از تكرار و
تقليد انديشهها و مطالب ملالآور و رخوتزايي است كه نه تنها هيچ
نشاني از تاسيس فكر و توليد و غناي انديشه ندارد بلكه نشانگر فقر تفكر و
فقدان متفكر است. اكثر قريب به اتفاق آنچه كه در اين جامعه تحت
عنوان تاليف و تحقيق عرضه ميشود، چيزي جز تدوين و گردآوري و ترجمهي
پنهان انديشههاي ديگران نيست و البته وضع ترجمههاي آشكار كه ديگر
نيازي به توضيح ندارد. فيالمثل نگاهي به كتابها و مقالات تاليف
شده در رشتهها و موضوعات و عناويني كه فيالجمله در حوزهي دين و
علوم انساني قرار دارند از قبيل فلسفه، كلام، هرمنوتيك، الهيات، فلسفه
سياست، فلسفه تاريخ، فلسفه زبان، فلسفه علم، فلسفه دين، فلسفه هنر،
فلسفه تعليم و تربيت، معرفتشناسي، دينشناسي، دينشناسي تطبيقي،
دينپژوهي، فقه، اخلاق، تفسير، علوم سياست، اقتصاد، جامعهشناسي، روانشناسي،
تعليم و تربيت و... همه و همه حكايت از آن دارند كه نويسندگان اين
مطالب علاقهاي به توليد انديشه در اين زمينهها ندارند، يا اينكه توان
و دغدغهي توليد فكر در اين زمينههاي علمي ندارند. چه بسيار كتابهايي
كه قابل تلخيص در يك مقاله هستند و چه بسيار مقالاتي كه حضورشان
كمترين موج و تلاطمي در درياي معرفت نميافكند و بنابراين بود و
نبودشان چندان تفاوتي ندارد.
وقتي به مجموع تاليفها و ترجمهها و سخنرانيها در اين جامعه نظر
ميشود معلوم ميشود كه پاييز تفكر در اين سرزمين رخت افكنده است و
آيا ميتوان اميد داشت از پس اين پاييز زمستاني نباشد؟ چه تاسفبار
است كه عدهي فراواني چون ميزاني براي تمييز دادن اين فصول تفكر
ندارند اين خزان انديشه را از بهار آن تمييز نميدهند و از روي
سادهانديشي تصور ميكنند كه اكنون اين جامعه در موسم بهار و فصل
رويش و زايش انديشه به سر ميبرد!! بايد به كساني كه چنين توهمي
دارند گفت چرا به رخسار زرد تفكر ما در عدم پاسخگويي به سيل ويرانگر و
رو به افزايش مشكلات علمي و تئوريك فلسفي، كلامي، حقوقي، فقهي، اخلاقي،
اقتصادي، سياسي، تربيتي و... توجه نميكنيد تا بپذيريد كه دستهاي تفكر
ما از ساختن سدهاي محكمي از انديشههاي خلاق و روزآمد و گامهاي تفكر
ما از حركت كردن به جلو بازايستاده است. بايد از ايشان پرسيد آيا
ميتوان باز جويدههاي ميراث فكري گذشتگان و تفكرات دنياي جديد را به
حساب توليد فكر نهاد يا استفاده مكرر آنها را بايد از باب مصرف و در
جازدن و مستهلك نمودن آنها دانست. امروزه، در اين مطلب نميتوان ترديد
كرد كه توليد فكر بر اساس تاسيس مباني فكري جديد ، به دور از هرگونه
تكرار و تقليد از ميراث سنتي يا تفكر غربي و مدرن، و البته در مسير
پاسخگويي به نيازها ي زمانه، براي ما موضوعيت دارد. حضور چنين تفكر خلاق
و جهتدار، در ابعاد مختلف، ميتواند از اين امر حكايت كند كه جويبار
معرفت هنوز جاري است و روح انديشه هنوز از كالبد تفكر و متفكران اين ديار
بيرون نرفته است و البته عدم حضور چنين تفكري نيز ميتواند از امور
ديگري حاكي باشد. تاسيس مباني فكري جديد به دلايل متعدد و حداقل به
اين دليل، ضرورت و اعتبار دارد كه با شان وجودي آدميان كه ابداع و
تاسيس و آفرينشگري است، بيشتر تناسب دارد و به همين جهت است كه
ميگوئيم تاسيس مباني فكري جديد براي ما موضوعيت دارد و نه طريقيت ،
از اين رو اگر ما مخيّر باشيم از ميان دو تفكر كه هر دو پاسخگوي به
نيازهاي ما هستند - اما يكي تاسيسي و توليدي است و ديگري تقليدي و
تكراري - يكي را انتخاب كنيم، آن تفكري را برميگزينيم كه تاسيسي و
تازه باشد نه تقليدي و تكراري. از موضوع عدم توليد انديشه كه بگذريم،
وضعيت ما در باب نقد انديشه نيز تعريفي ندارد.در جامعه ما به جاي
نقادي افكار بيشتر قصابي افكار ميشود و تيغ نقد كه بايد براي جراحي و
ترميم انديشه و در نهايت درمان كاستي و بيماري انديشه به كار رود
براي زخم زدن بر انديشه و از پاي درآوردن انديشهي رقيب به كار
ميرود. متاسفانه انگيزه نقدها نيز بيش از آنكه انتقاد كردن از افكار
رقيب باشد انتقام گرفتن از رقيب است و روشن است وقتي كه انگيزهي
نقاد، انتقام گرفتن و روش او زخم زدن باشد محصولي جز خونين كردن انديشه
نخواهد بود گو اينكه لزوما ميان انگيزهها و انگيختههاي نقد نميتوان
ارتباط منطقي منفي و مثبت برقرار نمود. در اينجا نه از نقد روشمند خبري
است و نه از توليد فكر روشمند اثري، قدر و قيمت روش و نقش آن در نقد
تفكر و توليد تفكر و در يك كلام در صيقل زدن بر تفكر و انديشه ، مغفول و
بلكه مجهول است. در جامعه فكري ما دغدغهي كشف حقيقت جاي خود را به
دغدغهي نظريهپردازي داده است و اي كاش، محصول اين دغدغهي
نظريهپردازي نيز، نظريهاي خلاق و انديشهي ابتكارآميز بود ولي از
چنين نظرياتي نيز خبري نيست.
در اين ديار بيشتر اهل تفكر غم تئوري پردازي دارند و كمتر كسي مجذوب
حقيقت است بلكه بفرماييد غالبا مفتون و فريفتهي تئوريسازيهاي خويشاند.
در اين كوير خشكيده از توليد روشمند تفكر و نقد روشمند انديشه، تنها چيزي
كه احساس ميشود حرارت بادهاي گرم و آتشين خودنمايي و خودخواهيهايي
استكه در قالب نظريهسازي وزيدن گرفته است اما آيا در اين برهوت
سوزان و غبارآلود از ناخالصي انگيزهها و نادرستي انگيختههاي تفكر و نقد،
ميتوان اميدوار بود بركههايي هرچند كوچك اما گوارا و زلال از ابداع و
خلاقيت فكري و نقدهاي شفابخش، نمايان شوند و تا اندازهاي هواي ناسالم
نقد و انديشه را پالايش و تلطيفكنند؟ در اين مجال اندك نه ميتوانيم
و نه ميخواهيم كه موانع و عوامل نقد روشمند و توليد روشمند تفكر را
مورد بررسي قرار دهيم چرا كه نوشتار حاضر نه تنها بناي بر اطالهِ كلام
ندارد بلكه ميكوشد مطالب خود را با اختصار و ايجاز بازگو كند. اما در عين
حال تلاش خواهيم كرد تا اشارتي معرفتشناختي در باب يكي از موانع
اصلي توليد انديشه انجام دهيم. شايد بتوان گفت يكي از مهمترين موانع
توليد فكر در جامعه ما، سيطرهي مدرنيته بر دل و دين و دنياي ما است.
كم نيستند كساني كه معتقدند سيطرهي تفكر مدرن و به دنبال آن دنياي
مدرن، براي ما نه تنها مانع توليد انديشه نيست بلكه محرك و مولد آن
نيز است. لذا تجويز ايشان براي درمان درد عدم توليد انديشه، نه پرهيز از
مدرنيته بلكه در غلطيدن در مدرنيته است. اين سخن ممكن است به وجهي
صحيح انگاشته شود بدينمعني كه بالاخره بر اثر حضور مسلط تفكرات جديد
در جوامع غير مدرن و از جمله جامعه ما اين جوامع به همان راهي
ميروند كه دنياي جديد غرب رفته است و لذا ايشان نيز با تبعيت و تقليد
از همان فضا و ساز و كارهاي دنيا و تفكر مدرن به مرحلهي توليد انديشه
خواهند رسيد و يا بنابر تحليلي ديگر با حضور نافذ تفكرات جديد در چنان
جوامع خواهان توليد انديشه، افكار اهل انديشهي آنجا تحريك ميشود و در
صورت برخورد نقدآميز با آن انديشهها، نوعي تعامل و تفاعل و زايش فكري
به وجود ميآيد. ولي به نظر ميرسد چنين تفسير و تحليلهايي گذشته از
مشكل و نقص تئوريك آن، و بر فرض صحيح بودن، توان نفي ادعاي نخست را
ندارد. آن ادعا كه ميگفت، يكي از مهمترين موانع توليد فكر در جامعه
ما سيطرهي مدرنيته بر دل و دين و دنياي ما است. در واقع در هنگام
مواجهه با مدرنيته چه از او تقليد و تبعيت شود و چه مورد نقدهاي
حرفهاي معمول و مرسوم قرار بگيرد، با چنين فعاليتهايي گرهي از عدم
توليد انديشه گشوده نميشود و در واقع با چنين برخوردهايي توفيق
انديشيدن از افقي ديگر و به تعبير دقيقتر توان انديشيدن در ساحتي ديگر
فراهم نميشود كما اينكه تاكنون نشده است. به طور غالب، همگان معمولا
در ساحتي ميانديشند و با ساز و كارهايي ميانديشند كه دنياي مدرن فراهم
آورده است. لذا انديشمندان ما به طور معمول چه تفكر و دنياي مدرن را
نفي كنند، چه اثبات كنند و چه تصحيح و تكميل و نقد كنند، همگي بر مدار
و محوريت تفكر مدرن و با استفاده از ابزارهاي آن و در همان ساحت تفكر
مدرن و دنياي جديد صورت ميپذيرد و شايد از همين جهت است كه عليرغم
اين همه نفي و اثبات و نقدهايي كه در ساحت مدرن و با ابزار مدرن در
باب مدرنيته صورت ميپذيرد - آن هم نه فقط توسط ما بلكه توسط
تمامي جوامع غيرغربي و غربي - روزنهاي براي ورود به ساحتي ديگر و
نگاه بر هستي از افقي ديگر با امكانات و ابزارهاي ديگر، هنوز فراروي
تفكر گشوده نشده است. همگان ادعا ميكنند پاشنهي آشيل تمدن و تفكر
مدرن را شناختهاند اما وقتي ميبينيم كه قريب به دويست سال از
اعلام پيدايش اين ضعفها و پاشنه آشيل در تفكر و تمدن غرب ميگذرد و در
عين حال اين ضعفها تاكنون موجب اضمحلال دنياي مدرن نشده است، اين
سوال پيش ميآيد آيا ممكن نيست اين شناختها نادرست بوده باشد و چرا
اينگونه است كه معتقداني از هر نسلي و هر جامعهاي چه از ميان غرب
جديد و چه از ميان غير ايشان، هرازگاهي ندا ميدهند غرب و دنياي جديد در
حال سقوط است، اما اين دنياي نوين روز به روز گسترش مييابد، آن
نداها و صداها و اين سلسلههاي مناديان ميآيند و ميروند اما دنياي
مدرن همچنان با گسترش رو به افزايش، به حيات خود ادامه ميدهد. آيا
اگر اين تفكر و دنياي مدرن پس از چندين قرن ديگر به خاموشي گراييد يا
حتي همين امروز فروپاشيد نشانه صحت آن شناختها و تحليلها و انحلال
اين تفكر بر اساس آن ضعفها است. آيا ميتوان نتيجه گرفت مباني و
مبادي اين دنيا و اين تفكر جديد چون از بن و از ابتدا معيوب بوده است
در نهايت به چنين سرنوشتي دچار شد. مگر تمدن اسلامي پس از چندين قرن
زايش و شكوفايي بالاخره به خاموشي نگراييد؟ آيا افول آن تمدن علامت
و نقص و عيب خميرمايهي آن تمدن بود؟ غرض از بيان اين سخن اشاره
به آن است كه منطقا صحيح نيست كه از افول يك تمدن - فيالمثل
تمدن و تفكر دنياي جديد - نتيجه گرفت كه آن تمدن و تفكر چون در ذات
خود معيوب است به چنين وضعيتي دچار شده است. با چنين تحليلهايي
ميتوان به تفسير زوال هر تفكر و تمدني - و از جمله تمدن اسلامي - در
طول تاريخ پرداخت و تفسير و تحليلي كه بتوان به واسطه آن اضمحلال
هرگونه تمدن و تفكر را بيان نمود، كليدي است كه به تمام قفلها
ميخورد و كليدي كه بتواند معضل و گره فروپاشي هر فكر و تمدني را باز
كند، باد هواست كه به همهي قفلها ميخورد و البته هيچ ارزش معرفتي
ندارد. لذا ميبايد به دنبال تحليلي ديگر بود. بازگرديم به سخن اصلي
خود كه گفتيم هنوز روزنهاي - تئوريك - براي ورود به ساحتي ديگر و
نگاه بر هستي از افق و زاويهاي ديگر با امكانات و ابزارهايي غير از
آنچه كه تفكر و دنياي مدرن اعلام كرده است، در برابر تفكر گشوده نشده
است. البته اين روزنه و عالمي كه در وراي آن وجود دارد توسط نوعي
درك پيامبرانه و متعاليتر از اداكات عادي احساس و دريافت ميشود اما
براي نشان دادن اين روزنه و عالم به ديگران و گزارش دادن از آن
نيازمند زباني فيلسوفانه و تئوريك هستيم كه هنوز آن را نداريم و از
همين جهت است كه ميگوييم هنوز روزنهاي براي ورود به ساحتي ديگر
گشوده نشده است. آري نميگوييم چنين روزنهاي وجود ندارد يا دسترسي
به آن امكانپذير نيست خير، نه تنها روزنه، بلكه ساحتي و عالمي فراخ
با امكان دسترسي به آن ميتواند فراروي تفكر قرار گيرد اما تا مادامي
كه بخواهيم با تنفس از مدرنيته و با تغذيه از مدرنيته به تضعيف يا
نقد مدرنيته بپردازيم، امكان گشودن آن روزنه يا ورود به آن ساحت ديگر
و توليد انديشهاي غير از آنچه در فضاي مدرنيته و باامكانات مدرنيته
توليد ميشود، انجام شدني نيست. و البته چنين توليد انديشهاي غير از
توليد انديشهاي است كه ميتوان بدون خروج از فضاي مدرنيته انجام
داد و جامعه فكري ما - اعم از حوزويان ودانشگاهيان - هنوز در مرحله عدم خروج
از فضاي مدرنيته قادر به توليد انديشه نيستند چه رسد به توليد انديشه در
مرحله خروج از مدرنيته. مدرنيته چونان هوايي، تمامي فضاي تنفس فكري ما
را رفته رفته پر كرده، متدين و غير متدين، متفكر و غيرمتفكر و همه را
تحت پوشش خود قرار داده و ميدهد. از اين رو عجيب نيست اگر ميبينيم
چه بسا دينداراني كه در زبان، متدين اما در عمل سكولار هستند، در
انديشه، متدين اما در عمل بنابر اقتضائاتي سكولار زندگي ميكنند و عيجبتر
آن كه در تمامي اين احوال هيچ تعارض ماهوي و ناهماهنگي بين گفتار و
نگاه و عمل خود احساس نميكنند. آيا عدم توجه به چنين تعارضي و عدم
احساس چنين ناهماهنگي توسط مبتلايان به چنين وضعيتي، علامتگويايي از
نفوذ و حضور غليظ اما محو و ناپيدا و هواگونهي مدرنيته نيست كه كمتر
ريهاي - اعم از ديندار و بيدين- و خصوصا دينداران در مواجهه با او
احساس ناهماهنگي و ناراحتي نميكنند و بلكه صرفا از طريق حضور در فضايي
كه او فراهم آورده است به حيات فكري و عملي خود ادامه ميدهند.
آيا كساني كه امروز، در جامعه ما در دانايي و دينداري و كلّاً نحوهي
زيستشان در فضاي سنت يا دنياي مدرن تنفس ميكنند و از آن تغذيه و
رشد ميكنند، ميتوانند به رمز و راز چگونه تنفس نكردن در اين فضاها
آگاه شوند؟ آيا وقتي در ساحتي حضور داريم و با ساز و كارهاي آن ساحت
تغذيه ميشويم و رشد ميكنيم ميتوان به نقد واقعي همان ساحت با
استفاده از همان امكانات و ساز و كارها پرداخت و در عين حال از ساحتي
ديگر به هستي نگريست و عمل نمود؟ جامعهي ما عموماً و اهل انديشه ما
خصوصا هنوز در مرحلهي اتكا بر تفكر سنتي و مدرن به سر ميبرد در حالي
كه ما نيازمند اشراف بر آنها هستيم. وضعيت اشراف همان مواجههاي است كه
ارتباط، با موضوع، بندي بر دست عمل و زنجيري بر پاي تفكر نميبندد.
برخلاف وضعيت اتكا كه نفس ارتباط با موضوع مانع آزادي فكر و اراده
ميگردد. نميتوان گفت مشكل ، لزوما در موضوع ارتباط - يعني تفكر و دنياي
سنتي يا مدرن - است كه مانع آزادي فكر و اراده ميگردد شايد مشكل در
عدم توان ما در نحوهي برقراري ارتباط صحيح با موضوع است كه موجب
ميشود ما از وضعيت اشراف به وضعيت اتكا در بغلطيم. هنوز درد عظيم عدم
توليد انديشه و بيماري خرسندي و رضايت به تقليد از افكار سنت و مدرنيته
در عرصه فكر و عمل در جامعه ما مجهول و پنهان است و شايد رواج و شيوع
آن است كه در همه جا مانع از ديدن آن ميشود. هنوز ميبايد علل
پيدايش اين درد و بيماري را ريشهيابي كرد و چطور ميشود از درمان دردي
كه بيمارش آن را باور ندارد يا به آن توجه ندارد، سخن گفت و بيمار را
وادار به درمان كرد؟ ما امروز براي آغاز ورود به دالان درمان اين درد،
بيش از هر زمان ديگر نيازمند پيروي از پيامبران الهي هستيم. ما بيش از
هر وقت ديگر نيازمند نگاه پيامبرانه و عزم پيامبرانه هستيم. پيامبران از
افقي ديگر بر هستي مينگريستند و با عزم خويش اين نگاه را به زبان
قوم خود در ميان ايشان رواج ميدادند. پيامبران چون بر مواريث فكري و
نگرشهاي معاصر و كلا حيات و هستي اشراف يافتند توانستند به وادي نقد
حقيقي فكر و عمل روزگار خود و توليد و بلكه به تعبير دقيقتر و صحيحتر
كشف حقايق و انديشهها نايل شوند. و آيا در جهان و جامعه امروز كه
كوتاه انديشي و كوته همتي سكهي رايج است و خبري از آن عزم عظيم
پيامبران و نگاه تيزبين ايشان نيست، ميتوان افقهاي نويني را گشود و
به ساحتهاي ديگري بار يافت و مزرعهي انساني را - حداقل در محدودهي
جامعه خويش - پس ازاين پژمردگي مقبول طبع همگان از طراوات و شادابي
توليد و كشف انديشهها و حقايق بكر و ناب، سرشار و سيراب نمود. رسيدن به
اين جايگاه گرچه امري دور از دسترس نيست اما بسيار دشوار است. پيامبر
صفتان عصر ما و نسل ما آن كساني هستند كه بتوانند به دور از لافزنيها
و ادعاهاي گزاف، بر كنار از غوغا و هياهوهاي مزوّرانه و خودفروشانه و
خودنمايانه، ضمن اشراف تفصيلي بر سنت و مدرنيته، به خلق و كشف دانشها
و داناييهايي بپردازند كه يا كمّاً در عرض سنت و مدرنيته، نوين باشند
يا كيفاً افقهاي تازهي ديگري از ساحت و عالم ديگري را بر روي چشمان
منتظران بگشايد. امروز، جامعهي ما بيش از هر موسم ديگري محتاج حضور
چنين پيامبرصفتان انديشمندي است كه فقر و فرسودگي فكري متفكران اين
عصر و خاصه اين ديار را به معجزهي عزم و نگاه پيامبرانهي خود و رواج
چنين عزم و نگاهي، به غناي فكري مبدل كند و ريشهي به ظاهر، تحقيقات
و تقريراتي را كه از سرچشمه تقليدي ملالآور از تفكر سنتي و تفكر مدرن
مشروب ميشود، خشك نموده و بركنده و به جاي آن بذرهاي نويني از افكار
و انديشههاي خلاق الهي و انساني در سرزمين ذهن و ضمير ما جايگزين
نمايد. در اين ميان سروش انديشه اميد دارد بستر مناسبي باشد، براي
روياندن چنين بذرهايي، براي طرح و گرهگشايي از دغدغههاي ايماني و
فكري مسلمان ايراني قرار گرفته در آستانه قرن بيست و يكم براي
معرفي و شناسايي و بازنگري و گفتگو در باب تفكرات فلسفي، ديني، اجتماعي
و فرهنگي دنياي مدرن و سنتي از زواياي مختلف و متنوع فكري. براي به
جولان درآوردن توسن نقدي درآميخته با انصاف و ادب در بيشهزار شلوغ
انديشهها و بينشها و گرايشهاي اين نسل و بلكه اين عصر، با اتكا به
تحليلي عقلاني و تفكري وحياني . و البته در چنين اوضاعي، توان و امكانات
ما محدود و خواست ما براي رسيدن به اين مقاصد نامحدود است و آنچه
مايهي دلگرمي ما در پيمودن اين مسير پرفراز و نشيب و راه پر صعوبت و
دشوار است اعتماد و اتكا بر لطف الهي و همكاري و همراهي و همياري شما
مخاطبان ارجمندي است كه دغدغهي رسيدن به اين مقاصد را داريد. به
اميد آنكه: لطف الهي بكند كار خويش مژده رحمت برساند سروش