آخرين‌ برگ‌ از زندگي‌ يك‌ زن‌



- افشين‌...افشين‌...؟
- كجا ژاله‌...چيه‌؟
- افشين‌ كيفش‌ روجا گذاشت‌ مامان‌...
- خيلي‌ خب‌ از پنجره‌ داد نزن‌...خودش‌ متوجه‌ مي‌شه‌...برمي‌گرده‌ خونه‌...
- نه‌، اون‌ كي‌ به‌ اين‌ زودي‌ متوجه‌ بشه‌، بدبختي‌ قرار بود پول‌ كيك‌ و ميوه‌ شيريني‌ رو فردا شب‌ رو بره‌ حساب‌ كند...خدا كنه‌ تلفن‌ همراهش‌ جواب‌ بده‌...
به‌ طرف‌ گوشي‌ تلفن‌ دويدم‌،
۰۹۱۱، ۲۷۷...
- مشترك‌ مورد نظر در دسترس‌ نمي‌باشد...
- اه‌...لغنتي‌...هر موقع‌ آدم‌ عجله‌ داره‌...اين‌طوريه‌...
۰۹۱۱...۲۷۷...۲۴...
- مشترك‌ مورد نظر در دسترس‌ نمي‌باشد...
- اي‌ واي‌ بيچاره‌ افشين‌...خدا كنه‌ زودتر متوجه‌ نبود كيفش‌ بشه‌...
- ژاله‌...؟ ژاله‌...؟ تو سه‌ چهار تا كارت‌ اضافه‌ واسه‌ خانم‌ اسدي‌ و خانم‌ سالاري‌ و آقا مرتضي‌ داري‌ يا نه‌...؟
- اون‌ همه‌ كارت‌ دعوت‌ از من‌ گرفتي‌ «ژيلا»پس‌ اونا رو به‌ كي‌دادي‌؟
- اي‌ بابا...اونارو دادم‌ به‌ بابا...پريشب‌ به‌ زور ازم‌ واسه‌ دوتا از دوستاشو و «فريده‌»و خواهرش‌ كارت‌ دعوت‌ گرفت‌...
- چي‌؟ چه‌طور به‌ خودش‌ اجازه‌ مي‌ده‌ توي‌ عروسي‌ دخترم‌، هوو و خواهر هووم‌ رو دعوت‌ بگيره‌...مرتيكه‌ مافنگي‌...يه‌ عمر با همه‌ درد سرش‌ ساختم‌ و دم‌ نزدم‌ اين‌ روز عروسيم‌، خيال‌ نداره‌ يه‌ آب‌ خوش‌ از گلوي‌ ما پايين‌ بره‌...چقدر بايد واسه‌ بچه‌هام‌ تن‌ به‌ خاري‌ و خفت‌ اين‌ از خدا بي‌ خبر بدم‌...؟
- مامان‌ حالا كوتاه‌ بيا...بابا من‌ يه‌ كلمه‌ دور از جون‌ شما گفتم‌ بابا سه‌ چهار تا كارت‌ رو حلوا خورش‌ كرده‌...اين‌ كه‌ ديگه‌ داد و فرياد نداره‌...اگه‌ خيلي‌ واست‌ ارزش‌ داشت‌، همون‌ ۱۰ سال‌ پيش‌ كه‌ فيلش‌ ياد هندوستون‌ كرد و خواست‌ زن‌ جوون‌ و كلاس‌ بالا بگيره‌...بايد جلوش‌ عرض‌اندام‌ مي‌كردي‌ نه‌ حالا كه‌ آب‌ از سرت‌ گذشته‌...
- ژيلا خفه‌ شو...بزار به‌ درد خودم‌ بميرم‌...تو هم‌ خون‌ همون‌ مرتيكه‌ رو تو رگت‌ داري‌...فقط سنگ‌ اون‌ خائن‌ رو به‌ سينه‌ات‌ بزن‌...نمي‌دونم‌ چه‌ هيزم‌تري‌ به‌ تو يكي‌ فروختم‌ كه‌ به‌ جاي‌ اون‌ كه‌، محرم‌ رازم‌ بشي‌، قاتل‌ جونم‌ شدي‌...مثلا تو از رحم‌ من‌ پاي‌ قلم‌ شده‌ات‌ رو توي‌ اين‌ دنياي‌ نكبت‌ گذاشتي‌...
- خوبه‌ كه‌ خودت‌ مي‌گي‌...كي‌ واست‌ كارت‌ دعوت‌ داده‌ بود چهار تا بچه‌ بزايي‌...؟ خيال‌ كردي‌ اگه‌ هي‌ توله‌ پس‌بندازي‌، واست‌ بهتره‌ و بابا قيدت‌ رو نمي‌زنه‌ بره‌ دنبال‌ زناي‌ جوونتر ديگه‌...
- زبون‌ به‌ دندون‌ بگير، دختره‌ ورپريده‌...خدا تو يكي‌ رو به‌ زمين‌ گرم‌ بزنه‌ كه‌ با اون‌ نانجيب‌ تو محل‌ آبرو و حيثيت‌ واسه‌ منو و خواهرت‌ نذاشتي‌...نه‌ خبر مرگت‌ شوهر كردي‌...نه‌ دنبال‌ كار و هنري‌ رفتي‌...نه‌ درست‌ رو يه‌ جارسوندي‌...در عوض‌ مد لباس‌ و كفش‌ فلان‌ شوي‌ فرنگي‌ چيه‌...بدود دنبالش‌...نكته‌ يه‌ وقت‌ خداي‌ نكرده‌ عقب‌ بموني‌ها...؟
- چته‌...باز ديگه‌ از كجا سوختي‌...به‌ من‌ چه‌ كه‌ شوهرت‌ واسه‌ خود شيريني‌ پيش‌ هوي‌ جوونت‌ و خواهر زنش‌ مي‌خواد پز مراسم‌ داماد فوكليش‌ روبده‌؟
- خفه‌ شو...آتيش‌ به‌ جون‌ گرفته‌...تو جونور همون‌ ۱۰ سال‌ پيش‌ مي‌دونستي‌ بابات‌ چه‌ خوابي‌ واسم‌ ديده‌، ولي‌ حاضر شدي‌ مادرت‌ رو به‌ پول‌ بفروشي‌ لب‌ بار نكردي‌ و يه‌ كلمه‌ پيش‌ من‌ قضيه‌ رو نگفتي‌ و گرنه‌ مي‌دونستم‌ چيكار كنم‌ و به‌ بابات‌ مي‌فهموندم‌ يه‌ من‌ ماست‌ چقدر كره‌ داره‌...
- تموم‌ شد...بالاخره‌ ژاله‌ خانم‌ سه‌ چهار تا كارت‌ دعوت‌ دارين‌ يا نه‌...؟
اگر چه‌ «ژيلا»خواهر بزرگ‌ من‌ است‌ ولي‌ هميشه‌ از او بدم‌ مي‌آمد.نه‌ به‌ اين‌ خاطر كه‌ مادر و پدر و كس‌ و كارش‌ پول‌ است‌ و يا اين‌ كه‌ حاضر مي‌شود براي‌ آزادي‌ بيشتر و امكانات‌ چندر غازي‌ كه‌ بابا بهش‌ مي‌دهد، حاضر شده‌ است‌ همه‌ ما را با پول‌ عوض‌ كند...بلكه‌ به‌ اين‌ خاطر كه‌ او هيچ‌وقت‌ حاضر نمي‌شود به‌ خاطر ساير اعضاي‌ خانواده‌اش‌ هم‌ كه‌ شده‌، چشم‌ بر روي‌ بعضي‌ كارهاي‌ بابا و سايرين‌ ببندد.
او خواهر بزرگتر من‌ است‌ اما بويي‌ از خواهري‌ نبرده‌، خوب‌ مي‌دانم‌ كه‌ حتي‌ نامزدي‌ من‌ و افشين‌ مثل‌ خاري‌ در چشم‌ اوست‌.
«ژيلا»بيشتر از آن‌ كه‌ از زيبايي‌ بهره‌اي‌ برده‌ باشد، لوند و طناز است‌.خيلي‌ عقيده‌ دادند كه‌ من‌ از هر نظر از او و «شهره‌»خواهر كوچكتر زيباترم‌ اما با اين‌ حال‌ او تاكنون‌ بيشتر از من‌ در دلبري‌ از غيرهمجنسان‌ موفق‌ عمل‌ كرده‌ است‌.اگر چه‌ پايان‌ نقشه‌هاي‌ او عموما، سراب‌ از آب‌ در مي‌آيد.ولي‌ كسي‌ نمي‌داند در مغز و فكر او چه‌ مي‌گذرد...گاهي‌ به‌ نظر مي‌رسد كه‌ او خواهر تني‌ من‌ «شهره‌»و «فرزام‌»نيست‌.خود باختگي‌ او باعث‌ مي‌شود كه‌ حتي‌ مامان‌ سعي‌ كند او را در جمع‌ فرزندان‌ و خانواده‌اش‌ به‌ سختي‌ بپذيرد و بچه‌ واقعي‌اش‌ به‌ حساب‌ آورد.تا جايي‌ كه‌ من‌ از مامان‌ شنيده‌ام‌، «ژيلا»۱۰ سال‌ پيش‌، قبل‌ از اقدام‌ به‌ ازدواج‌ مكرر بابا با فريده‌ خانم‌ از همه‌ چيز خبر داشته‌ است‌ اما چون‌ فريده‌ خانم‌ و بابا به‌ او قول‌ سفر خارجه‌ را مي‌دهند او دم‌ فرو بسته‌ و ساكت‌ به‌ فاجعه‌اي‌ كه‌ در دست‌ اجرا بود، نگاه‌ كرد و حاضر نشد هيچ‌ عكس‌ العملي‌ حتي‌ به‌ خاطر مامان‌ در جلوگيري‌ از اين‌ اقدام‌ بابا بردارد.
- ژاله‌ بهت‌ گفته‌ باشم‌ به‌ حرفهاي‌ اين‌ مامان‌ توجه‌ نكن‌، اين‌ يادت‌ باشد كه‌ واسه‌ بستن‌ دهن‌ مردم‌ هم‌ شده‌ بايد سه‌ چهار تا مهمون‌ درست‌ و حسابي‌ و با كلاس‌ واسه‌ مجلستون‌ جور كني‌، اين‌ طوري‌ نبودن‌ فك‌ و فاميل‌هاي‌ داشته‌ و نداشته‌مون‌ كمتر توي‌ ذوق‌ مردم‌ مي‌زنه‌...
- خيلي‌ خب‌ بسه‌ ديگه‌ ژيلا، تو هم‌ كه‌ شورش‌ رو درآوردي‌؟ منكه‌ كارتام‌ تموم‌ شده‌ وايسا ببينم‌، شايد چند تايي‌ توي‌ كيف‌ دستي‌ «افشين‌»مونده‌ باشد...بزار يه‌ نگاه‌ بندازم‌...
كيف‌ دستي‌رو برداشتم‌، زيپ‌ كيف‌ نسبتا محكم‌ بود...با كمي‌ تقلا بالاخره‌ در آن‌ باز شد...چند كارت‌ دعوت‌ از نمونه‌ كارت‌هاي‌ عروسي‌مان‌ را لابلاي‌ كاغذها و برخي‌ اسناد اداري‌ و محضري‌ پيدا كردم‌ اما وقتي‌ خواستم‌ آنها را از داخل‌ كيف‌ چرمي‌ بيرون‌ بكشم‌ پاكت‌ سفيد ديگري‌ كه‌ طرح‌ آن‌ با پاكت‌ كارت‌هاي‌ دعوت‌ عروسي‌ من‌ و افشين‌ متفاوت‌ بود نظرم‌ را جلب‌ كرد.
- بيابگير اين‌ چهار تا كارت‌ ديگه‌...راضي‌ شد...؟ فقط تو رو به‌ اون‌ خدا ديگه‌ اسم‌ دوستاي‌...رو جزو ليستي‌ دعوتي‌ها نيار...؟
- تو هم‌ كه‌ تنت‌ خورده‌ به‌ تنه‌ مامان‌...زبون‌ جفت‌ تون‌ از نيش‌ عقرب‌ گزنده‌تره‌...
پاكت‌ سفيد رو از داخل‌ كيف‌ چرمي‌ در آوردم‌ و آرام‌ به‌ طرف‌ اتاق‌ خواب‌ قدم‌ برداشتم‌ دل‌ توي‌ دلم‌ نبود...انگار حس‌ غريبي‌ مرا از چيزي‌ مرموز مي‌ترساند.
پاكت‌ سفيد تقريبا از بالا پاره‌ شده‌ بود، داخل‌ آن‌ را نگاه‌ كردم‌ كاغذ سفيدي‌ با دست‌ خط نسبتا آشنا توجهم‌ را جلب‌ كرد...
لحظه‌اي‌ بعد وقتي‌ خطوط آن‌ كاغذ را از نظر گذراندم‌، احساس‌ پوچي‌ و تنهايي‌ سراسر وجودم‌ را در برگرفت‌.باورش‌ اگر چه‌ دور از انتظار هم‌ به‌ نظر نمي‌رسيد، ولي‌ شوكي‌ غيرقابل‌ جبران‌ برايم‌ بود...خداي‌ من‌ چطور باور كنم‌؟
جملات‌ سنگين‌ و مبتذل‌ آن‌ به‌ اصطلاح‌ عاشقانه‌ كوچه‌ و بازاري‌ را خواندم‌ هر كلمه‌ از آن‌ نامه‌ مرا به‌ شدت‌ تكان‌ مي‌داد، و لحظه‌ به‌ لحظه‌ دلم‌ مي‌خواست‌ خودم‌، نويسنده‌ آن‌ نامه‌ و مردي‌ را كه‌ ماههاست‌ به‌ چشم‌ يك‌ ناجي‌ نگاه‌ مي‌كردم‌ و به‌ او اعتماد كرده‌ بودم‌ تا كشتي‌ سرنوشت‌ و زندگيم‌ را به‌ دستش‌ بسپارم‌، بكشم‌.خدايا...افشين‌ چه‌ طور به‌ خود اجازه‌ داده‌ يك‌ سال‌ و نيم‌ تمام‌ با آبرو، احساس‌ و زندگي‌ من‌ بازي‌ كند؟
- ژاله‌...ژاله‌...واسه‌ فردا منم‌ آرايشگاه‌ باهاتم‌ها...با افشين‌ رديفش‌ كردم‌ يه‌ ساعت‌ بعد از اين‌ كه‌ تو رو گذاشت‌ بياد دنبال‌ من‌ و بيارتم‌ آرايشگاه‌...
- تو چه‌ طور...به‌ خودت‌ اجازه‌ دادي‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ با من‌ هماهنگ‌ كني‌، چنين‌ تصميمي‌ بگيري‌...؟
- خوبه‌...خوبه‌...تو ديگه‌ شورش‌ رو در آوردي‌ها...واقعا كه‌ چه‌ قدر نديد بديدي‌؟ مثل‌ اين‌ كه‌ اين‌ من‌ بودم‌ و اين‌ همه‌ گشتم‌ و اين‌ آرايشگاه‌ با كلاس‌رو واست‌ پيدا كردم‌...مي‌ترسي‌ ازت‌ كم‌ شه‌...افشين‌ بيچاره‌ كه‌ حرفي‌ نداره‌، تو چرا زورت‌ مي‌ياد، ناسلامتي‌ خواهر عروسي‌ گفتن‌...
دلم‌ مي‌خواست‌ سرم‌ را به‌ ديوار بكوبم‌...ناگهان‌ صداي‌ زنگ‌ آيفن‌ مرا از افكار در هم‌ ريخته‌ام‌ جدا كرد...و چند لحظه‌ بعد صداي‌ افشين‌ كه‌ در راهرو با عجله‌ و در حالي‌كه‌ به‌ نظر مي‌رسيد از چيزي‌ عصبي‌ و نگران‌ است‌ شنيده‌ شد.
- ژاله‌ ...ژاله‌ جان‌...اون‌ كيف‌ دستيم‌ اينجاس‌...
- به‌ به‌...آقاي‌ داماد...چطوري‌ خوش‌ تيپ‌ محله‌...ژاله‌ كه‌ مي‌ترسد كسي‌ شوهرش‌ رو هر روز ببينه‌ نكنه‌ شاه‌ دوماد چشم‌ بخوره‌...؟ بفرما تو...بفرما...
- نه‌ نه‌.مرسي‌ «ژيلا»جون‌ لطفا اون‌ كيف‌ منو بگو بيارن‌.اول‌ با ترديد و بعد با اطمينان‌ از كاري‌ كه‌ مي‌كنم‌ نامه‌ كذايي‌ را در داخل‌ كشوي‌ ميز تحريرم‌ پنهان‌ كردم‌ و كيف‌ را علي‌رغم‌ همه‌ دودلي‌هايم‌ به‌ افشين‌ رساندم‌.وقتي‌ نگاهم‌ پاي‌ در خانه‌ با نگاه‌ او در آميخت‌، به‌ ناگاه‌ حسي‌ جز تنفر در وجودم‌ از كسي‌ كه‌ تا دقايقي‌ پيش‌ مي‌پرستيدمش‌، نجوشيد...
سرم‌ سنگين‌ بود...ميل‌ به‌ غذا خوردن‌ نداشتم‌...بارها تصميم‌ گرفتم‌ مهر سكوت‌ را بشكنم‌ و با مامان‌ درد دل‌ كنم‌ اما جرات‌ نكردم‌.او خودش‌ بيش‌ از هر كسي‌ نيازمند ترحم‌ و دلسوزي‌ بود.

مادرم‌ ۱۶ سال‌ بيشتر نداشت‌ كه‌ به‌ زور پدر بزرگ‌ روانه‌ خانه‌ پدرم‌ شد.بابا در اصل‌ خودش‌ خانه‌اي‌ نداشت‌ و سربار مادرش‌ بود.مامان‌ از يادآوري‌ آن‌ خاطرات‌ هم‌ هميشه‌ اجتناب‌ مي‌كند.با اين‌ حال‌ من‌ و «ژيلا»، «شهره‌»و حتي‌ «فرزام‌»۱۱ ساله‌ به‌ كرات‌ درباره‌ داستان‌ تلخ‌ آن‌ ازدواج‌ اجباري‌ نافرجام‌ شنيده‌ايم‌.
بابا هنر خاصي‌ نداشت‌، او اغلب‌ كار معين‌ و ثابتي‌ هم‌ تا امروز نداشته‌ است‌، از شاگردي‌ مغازه‌ لوازم‌ خانگي‌ گرفته‌ تا رانندگي‌ سرويس‌هاي‌ خطي‌، از آهنگري‌ تا دستفروشي‌ همه‌ را امتحان‌ كرده‌ است‌.اما به‌ خودش‌ و بقيه‌ ثابت‌ كرده‌ كه‌ اگر اتفاقا و بنا به‌ شانس‌ تا امروز توانسته‌ نان‌ بخور و نميري‌ را تهيه‌ كند، مطمئنا بيشترش‌ از دسترنج‌ خياطي‌ مامان‌ بوده‌ و هست‌.بابا تا روزي‌ كه‌ مادر پيرش‌ زنده‌ بود ارثيه‌ پدري‌ رااز پير زن‌ بالا كشيده‌ بود، و بعد از آن‌ هم‌ وقتي‌ مادرش‌ نفس‌ آخر راكشيد قبل‌ از آن‌ كه‌ كفنش‌ خشك‌ شود آنچه‌ از دار و ندار مادر باقي‌ مانده‌ بود يا در آتش‌ منقل‌ دود كرد و يا به‌ خرج‌ رفيق‌ بازي‌ و عياشي‌اش‌ گذراند.دست‌ آخر هم‌ يك‌ بيوه‌ جوان‌ پول‌دار را با وجود دو دختر بچه‌ دو قلوي‌ شش‌ ساله‌ به‌ عقد خود در آورد.
من‌ و شهره‌ و فرزام‌ هميشه‌ از بابا فاصله‌ گرفته‌ايم‌.او پدر ماست‌ اما هر كدام‌ آن‌طور كه‌ خود صلاح‌ مي‌داند، كاري‌ به‌ كارش‌ نداريم‌.ولي‌ ژيلا تنها كسي‌ است‌ كه‌ در اين‌ ميانه‌ به‌ نظر نمي‌رسد برايش‌ مهم‌ باشد كه‌ طرف‌ كيست‌؟
- دلم‌ نمي‌خواهد امشب‌ صبح‌ شود؟ اي‌ كاش‌ مي‌توانستم‌ چشمهايم‌ را ببندم‌ و بازكنم‌ و آنگاه‌ همه‌ چيز را كابوسي‌ فرض‌ كنم‌ كه‌ پايان‌ يافته‌ است‌...
كاش‌ مي‌توانستيم‌ زمان‌ را به‌ عقب‌ بازگردانم‌...يك‌ سال‌ و نيم‌ گذشته‌ را همراه‌ با مشغله‌ تحصيل‌ در رشته‌ ميكروبيولوژي‌ با كار سخت‌ و فشرده‌ گذراندم‌ كه‌ چنين‌ شبي‌ سر آرام‌ و اميدوار به‌ آينده‌ بر بالين‌ گذارم‌.
- ژاله‌، ژاله‌؟ مادر...چيه‌؟ حالت‌ خوب‌ نيست‌.
- نه‌ مامان‌، خيلي‌ مضطربم‌...گاهي‌ نمي‌دونم‌ راهي‌ كه‌ رفتم‌ درست‌ بوده‌ يا نه‌؟
- وا...؟ چي‌ شده‌ كه‌ حالا ياد چنين‌ چيز عجيبي‌ افتادي‌...؟ دست‌ بردار...تو يكي‌ ديگر منو توي‌ دل‌ واپسي‌ نيانداز...
دنيا دور سرم‌ مي‌چرخد...تهوع‌ لحظه‌اي‌ دست‌ از سرم‌ بر نمي‌دارد...ضربان‌ قلبم‌ به‌ شدت‌ مي‌زند...و وجودم‌ در آتش‌ تبي‌ ناشناخته‌ مي‌سوزد.
اي‌ كاش‌ مي‌شد به‌ همه‌ چيز، همين‌ جا خاتمه‌ بخشيد...؟
- د، عجب‌ دختريه‌...رويا جون‌ سر ساعت‌ بهت‌ مي‌رسه‌ها...اگه‌ دير كني‌.افشين‌ با فيلمبردار بايد پشت‌ در بمونند...منم‌ كه‌ نيستم‌ به‌ مهمونات‌ برسم‌...خلاصه‌ خودت‌ مي‌دوني‌ كه‌ مامان‌ و شهره‌، زن‌دايي‌ «فريبا»نمي‌تونن‌ هم‌ از مهمونا پذيرايي‌ كنند هم‌، همه‌ جاروبپان‌...
- خيلي‌ خب‌...دستم‌ از سرم‌بردار «ژيلا»حوصلم‌ رو ديگه‌ سر بردي‌...؟
چشم‌هايم‌ را مي‌بندم‌ تا بلكه‌ نگاه‌ در نگاهش‌ نياميزد...مي‌دانم‌ كه‌ وقتي‌ به‌ او خيره‌ شوم‌...اين‌ راز سر به‌ مهر به‌ موقع‌ كار دستم‌ مي‌دهد.
- سركار خانم‌ دوشيزه‌ ژاله‌ خانم‌ «اشراقي‌»به‌ بنده‌ وكالت‌ مي‌دهيد تا شما رو...با مهريه‌اي‌ معلوم‌...براي‌ تمام‌ عمر به‌ عقد آقاي‌...در آورم‌؟
خداي‌ من‌ حتي‌ از نگاه‌ كردن‌ و به‌ افشين‌ كه‌ مرد و رويا و آمال‌ بود نيز مستاصل‌ و معذبم‌...در دلم‌ انقلابي‌ عظيم‌ برپاست‌ همه‌ تلاش‌ مي‌كنند به‌ من‌ كه‌ امشب‌ در اطلسي‌ سفيد از پرنيان‌ فرشتگان‌ زمين‌ و زمان‌ خود را به‌ زيور زيبا آراسته‌ام‌، خوش‌ بگذرد.اما من‌ خود هيچ‌ اثري‌ از شادي‌ در وجودم‌ و نه‌ در نگاه‌ مادر رنج‌ كشيده‌ام‌ نمي‌بينم‌.او از دلم‌ و آنچه‌ كه‌ طي‌ ديشب‌ تا امروز بر من‌ گذشته‌ است‌، چيزي‌ نمي‌داند...او حتي‌ باور نخواهد كرد...آن‌ ناخواهر...ژيلا، مذبوحانه‌ و نفرت‌انگيز، قصد خوشبختي‌ و سرنوشتم‌ را كرده‌ است‌.
دلم‌ مي‌خواهد فرياد بزنم‌ و آبروي‌ او را كه‌ با سرنوشتم‌ بازي‌ كرده‌ و بازي‌ مي‌كند، پيش‌ همه‌ ببرم‌.خدايا وحشتناك‌تر از اين‌، سرنوشت‌ محتوم‌ آن‌ سياه‌بختي‌ است‌ كه‌ سه‌ ماه‌ است‌ در شكم‌ دارم‌...من‌ و افشين‌ شش‌ماه‌ پيش‌ عقد كرديم‌...اولش‌ حتي‌ خوابش‌ را هم‌ نمي‌ديدم‌ كه‌ بتوانم‌ تا اين‌ قدر با دل‌ او همراه‌ شوم‌ آن‌ چه‌ پدرم‌ بر سر مامان‌ آورد، تجربه‌ سنگين‌ و گراني‌ بود كه‌ مرا از همه‌ مردان‌ بر حذر مي‌داشت‌.اما از روزي‌ كه‌ افشين‌ سر راهم‌ قرار گرفت‌ او را با همه‌ متفاوت‌ ديدم‌.نمي‌دانم‌ چرا اين‌ «تراژدي‌»تلخ‌ تفاوت‌ آدمكهاي‌ آدم‌نما، بالاخره‌ باعث‌ و باني‌ فريب‌ نفر بعدي‌ هم‌ مي‌شود...
- دوشيزه‌ محترمه‌...ژاله‌ خانم‌ اشراقي‌...
با خود فكر مي‌كنم‌ به‌ جز «بله‌»گفتن‌ ديگر راهي‌ هم‌ مانده‌ است‌؟
- بله‌...
- مباركه‌...
دستي‌ ناگاه‌ دست‌ يخ‌ زده‌ام‌ را لمس‌ مي‌كند.ناخودآگاه‌ دستم‌ را از ميان‌ دستهايش‌ بيرون‌ مي‌كشم‌...او جا مي‌خورد...يكي‌ دو سه‌ نفر كه‌ شاهد حركات‌ ما هستند به‌ نظر به‌ آنچه‌ در ظاهر من‌ و رفتار او هويداست‌ شك‌ مي‌كنند، اما...
- ژاله‌...عزيزم‌ چيزي‌ شده‌...؟ حالت‌ خوب‌ نيست‌...؟
- نه‌ خيراصلا خوب‌ نيست‌...فقط تو رو به‌ خدا هر چه‌ زودتر اين‌ سياه‌ بازي‌ مسخره‌ رو تموش‌ كن‌...
- منظورت‌ چيه‌...؟
اشكهايم‌ سرازير شد...نتوانستم‌ نقش‌ خود را تا پايان‌ بازي‌ كنم‌.
افشين‌ مشكوك‌ از تغيير رفتار من‌ مثل‌ ماري‌ زخمي‌ به‌ خود مي‌پيچيد...
و من‌ با خود فكر مي‌كنم‌ بايد الاقل‌ به‌ زندگي‌ آن‌ محكوم‌ كوچك‌ پايان‌ دهم‌...او نبايد مثل‌ من‌ همين‌ راه‌ را تا پايان‌ امتحان‌ كند...
- ژاله‌...ژاله‌؟ دخترم‌ چته‌ مادر...چرا شام‌ نمي‌خوري‌؟ چيزي‌ شده‌ كسي‌ چيزي‌ گفته‌...يا خدا چته‌...چرا رنگ‌ پريده‌اي‌...اي‌ واي‌ زن‌ دادش‌ شما رو به‌ خدا يه‌ كاري‌ كنين‌...آخرش‌ اون‌ زنيكه‌ جادوگر كار خودش‌ رو كرد ديدم‌ زير لب‌ سر عقد بچم‌ از اون‌ ورسفره‌ به‌ هواي‌ دعاي‌ خوشبختي‌ داره‌ زير لب‌ «ورد»مي‌خونه‌...به‌ هم‌ گفته‌ بودن‌ در به‌ در، دنبال‌ دعانويس‌ بوده‌ كه‌ سرنوشت‌ دختر بيچاره‌ام‌ رو به‌ با جن‌ و شيطان‌ بدوزه‌،...باز گفتم‌ استغفرا...اينم‌ نتيجه‌ دودلي‌هامه‌...نمي‌خواهم‌ چيزي‌ بشنوم‌...نمي‌خواهم‌ كسي‌ را ببينم‌...از ديدن‌ چهره‌ بزك‌ كرده‌ام‌ كه‌ شبيه‌ به‌ دلقك‌ سيرك‌ شده‌ هم‌ نفرت‌ دارم‌...وقتي‌ نمي‌توان‌ دل‌ شادي‌ عروسي‌ را داشت‌ چرا بايد به‌ خاطر مردم‌ سكوت‌ كرد و به‌ زور لبخند زد...
خودم‌ در اولين‌ فرصت‌ به‌ همه‌ چيز پايان‌ مي‌دهم‌...
- به‌ من‌ نزديك‌ نشو...گفتم‌ به‌ من‌ نزديك‌ نشو...
- تو چته‌؟ چه‌ مرگته‌...؟ هر چي‌، هيچي‌ به‌ روي‌ خودم‌ نمي‌يارم‌ مثل‌ اين‌ كه‌ بهتر نمي‌شي‌؟ مگه‌ من‌ چيكار كردم‌...؟بد كردم‌ از زيردست‌ يه‌ باباي‌ عياش‌ و ترياكي‌ و كنار دل‌ يه‌ ننه‌ كلفت‌ نجاتت‌ دادم‌...
نكنه‌ لياقتت‌ بيشتر از اين‌ حرفا بوده‌ كي‌ واست‌ كردم‌...؟
- ازت‌ متنفرم‌...خيال‌ كردم‌ احمقم‌ نمي‌فهم‌ بين‌ تو اون‌ دختره‌ ديو سيرت‌ «ژيلا»چي‌ گذشته‌ و مي‌گذره‌...؟
- د...كه‌ اين‌ طور...پس‌ اون‌ نتونست‌ بالاخره‌ زبون‌ به‌ دندون‌ بگيره‌...؟
- نكنه‌ كه‌...
دوباره‌ به‌ طرفم‌ آمد و من‌ با تمام‌ قواي‌ باقيمانده‌ام‌ خود را به‌ كنار پله‌ها رساندم‌ نمي‌دانم‌ كي‌ و چه‌ طور به‌ هوش‌ آمدم‌...اما آن‌ طور كه‌ از حرفهاي‌ پزشك‌ كه‌ با خونسردي‌ براي‌ مادرم‌ تعريف‌ مي‌كرد شنيدم‌، علي‌رغم‌ تلاش‌ من‌ براي‌ سقوط از بالاي‌ پله‌ها...متاسفانه‌ هنوز بچه‌ زنده‌ است‌ و نفس‌ مي‌كشد...
با خود فكر مي‌كنم‌ كه‌ اگر فقط يك‌ بسته‌ از آن‌ ترياكهاي‌ بابا به‌ دستم‌ برسد، شايد بشود به‌ زندگي‌ سياهي‌ كه‌ پيش‌ روي‌ من‌ و اين‌ طفل‌ معصوم‌ است‌، راحت‌تر پايان‌ دهم‌...l

 

 

Copyright © 2003 Kami Niksalehi All rights reserved-Designed By  Niksalehi.com