نگاهي به شخصيت از زاويه روان شناسي
جام جم آنلاين: با وجود گذشت بيش از يك قرن از پيدايش روانشناسي نوين ، پرداختن به مفهوم شخصيت و طرح نظريههاي شخصيت، حوزه و زمينهاي بديع ميباشد. درواقع تا پيش از پديد آمدن رويكرد روانكاوي و آراي فرويد، چندان اقبالي به مفهوم شخصيت نشان داده نشده بود.
نظريهها و انديشههاي فرويد و پيروان وي كه تحت عنوان نو روانكاوان شناخته ميشوند، زمينه را براي بررسي علمي شخصيت فراهم نمود.
به هر حال بررسي شخصيت و اهميت نظريههاي مطرح شده پيرامون آن تا بدانجاست كه برخي از روانشناسان همچون آلپورت معتقدند كه كشف شخصيت را بايد يكي ازرويدادهاي مهم عصر حاضر در روانشناسي در نظر گرفت.
پيشينه تاريخي: هرچند امروزه بررسي نظريههاي شخصييتي «theories of personality» براي يك روانشناس و روانپزشك ، امري ضروري است؛ ولي اين بدان معنا نيست كه مفهوم شخصيت از همان آغاز تاريخ رواشناسي نوين در كانون توجه بوده است. درواقع نه در ساختارگرايي ويلهلم وونت و نه در رفتارگرايي واتسون، جايي براي نظريههاي شخصيت نميتوان يافت.
با ورود فرويد به عرصه روانشناسي و بنانهادن روانكاوي «psychoanalysis» بتدريج مفهوم شخصيت از حاشيه به متن آورده شده است. فرويد با اينكه در رشته پزشكي تحصيل كرده بود؛ ولي برخلاف وونت و واتسون از روش آزمايش استفاده نكرد؛ بلكه تلاش نمود نظريه شخصيت خود را بر مبناي مشاهدات باليني تدوين نمايد. ادامه تلاشهاي فرويد را ميتوان در شكلگيري مكتبي تحت عنوان نو روانكاوان مشاهده كرد، كساني كه با وجود فاصله گرفتن از بسياري از آراء و انديشههاي فرويد همچنان به بسياري از مباني اصلي نظام فرويدي وفادار مانده بودند.
گوردون آلپورت در اواخر 1930 در دانشگاه هاروارد، مطالعاتي را پيرامون شخصيت انجام داد و همين امر موجب به رسميت شناختن بررسي علمي شخصيت در روانشناسي نوين شد. از آن زمان بود كه موجي از مطالعات و نظريهها، مطرح و كتب و مقالات علمي بسياري در راستاي شناختن شخصيت به نگارش درآمد.
مفهوم نظريه: اصطلاح «نظريههاي شخصيت» از 2 جزء «نظريه» و «شخصيت» تشكيل شده است. براي فهم اصطلاح «نظريههاي شخصيت» ناگزير بايد درك درستي از مفهوم نظريه در ذهن خواننده وجود داشته باشد. از سوي ديگر بايد به تمايز ميان «نظريه» و «قانون» دقت نمود تا برداشتهاي نادرست را به دنبال نداشته باشد.
هنگامي كه يك محقق براي يافتن پاسخ مسالهاي به جمعآوري اطلاعات از طرق مختلف همچون مشاهده، آزمايش و... ميپردازد، ضروري است كه اطلاعات به دست آمده را در چارچوب خاصي قرار دهد تا بسهولت به بررسي و شرح آنها بپردازد. چنين چارچوبي توسط نظريه تامين ميشود.
مبناي شكلگيري يك نظريه ارائه فرضيه يا فرضيههايي است كه محقق پيش از شكلگيري نظريه مطرح ميكند. چنين فرضيههايي از طريق استدلال و آزمايش تجربي مورد بررسي قرار ميگيرند. كلوبارد در تعريف نظريه چنين بيان ميكند كه: «نظريه فرضيهاي است كه پس از گذشتن از محك استدلال و انتقاد تجربي به تحقيق پيوسته باشد نظريه براي اينكه معتبر و سودمند باقي بماند، بايد دائما با پيشرفت علم تغيير و تحول يابد و تحقيق و انتقاد اموري را كه تازه روي ميدهند، پيروي نمايد. اگر نظريهاي كامل پنداشته شود و ثابت بماند، يعني اگر از تحقيق پيگير درباره صحت آن خودداري شود، آن نظريه به آموزه تبديل ميشود.» «سياسي، 1388 ص.»
تحليل مفهوم شخصيت: به لحاظ لغوي، واژهشخصيت «personality» ازكلمه لاتين «persona» اخذ شده است. واژه«persona» درواقع اشاره به نقابي ميكند كه افراد در يونان باستان هنگام اجراي نمايش از آن استفاده ميكردند. با تحليل لغوي، اين واژه ميتوان چنين برداشت كرد كه مقصود از شخصيت، جنبه ظاهري و آشكار شده فرد است كه قابل رويت براي افراد جامعه ميباشد؛ هرچند چنين برداشتي نادرست نيست؛ اما بيانگر همه واقعيت نيز نميباشد. درواقع هنگام سخن گفتن از شخصيت، خصوصيات و ويژگيهاي منحصر به فردي به ذهن متبادر ميشود كه در عين حال تا حدودي از دوام و ثبات برخوردار هستند. شخص با دارا بودن چنين ويژگيهاي منحصر بهفرد و بادوامي است كه در موقعيتهاي مختلف، واكنشهاي متفاوت را از خود بروز ميدهد.
روانشناسان براي بررسي شخصيت افراد از ابرازهاي مختلفي استفاده ميكنند كه برخي از آنها عبارتند از پرسشنامههاي خودسنجي، فنون فرافكن، مصاحبههاي باليني و...
نظريه شخصيتي و ماهيت انسان: هنگامي كه روانشناسي به طرح يك نظريه شخصيتي ميپردازد، ابعاد مختلفي را در نظريه خود در نظر ميگيرد. در اين ميان، برداشت وي از ماهيت انسان در شكلگيري نظريه شخصيتي، بسيار مهم است. درواقع ميتوان چنين گفت كه تفاوتها در نظريههاي شخصيت را بايد در تفاوت ميان ديدگاههاي نظريهپردازان پيرامون سوالات ذيل جستجو كرد:
1ـ اراده آزاد يا جبرگيرايي: اين مساله كه آيا انسان سرنوشت خود را به دست خود رقم ميزند يا قرباني تقدير و سرنوشت است، همواره از جمله مسائل بحثانگيز از گذشته تا حال بوده است. گروهي بر اين اعتقادند كه آدمي در رفتار و انديشه خود محكوم گذشته و رويدادهاي خارج از خويش است؛ در حالي كه مخالفان، چنين موضعي انسان را موجودي آزاد ميدانند كه با انتخابهاي آزادانه مسير زندگي و جهت رفتارش را تعيين ميكند.
2ـ طبيعت يا تربيت: مناقشه ميان طبيعت و تربيت را بوضوح ميتوان در حوزه تعليم و تربيت و نظرات فيلسوفان و روانشناسان مشاهده كرد كه پيرامون موضوع يادگيري تحقيق ميكنند. مقصود از طبيعت، صفات و ويژگيهايي است كه براي انسان، جنبه ارثي و ژنتيكي دارد. در مقابل ويژگيهاي محيط، تحصيلات و هرآنچه كسب ميشود، در قلمرو تربيت قرار ميگيرد. حال اين سوال مطرح ميشود كه آيا شخصيت ما توسط طبيعت آنها تعيين ميشود يا اينكه تربيت به شخصيت ما شكل ميدهد.
3ـ گذشته يا حال: يكي از مباحث مهم در روانشناسي بويژه روانشناسي رشد ارزيابي اهميت حوادث و رويدادهاي كودكي در آينده كودك و شكلگيري شخصيت وي است. برخي از روانشناسان همچون فرويد معتقدند كه اساس شخصيت كودك در 5 سال اول زندگي بنا ميشود و شخصيت كودك تا آخر عمر تقريبا بدون تغيير باقي ميماند يا لااقل تغيير اندكي در آن ايجاد ميشود. چنين ديدگاهي كه به جبرگرايي تاريخي «historical determinism» معروف شده، با مخالفان بسياري مواجه شده است. كساني كه معتقدند شخصيت افراد مستقل از گذشته افراد ميتواند رشد و تكامل يابد.
4ـ بيهمتايي يا عموميت: برخي از نظريهپردازان شخصيت بر بيهمتا بودن هر فرد تكيه ميكنند؛ ولي بسياري نيز معتقدند با وجود تفاوتهاي فردي، وجوه اشتراك بسياري را ميتوان در ميان افراد مشاهده كرد.
5ـ تعادل يا رشد: بدون ترديد انسانها در زندگي خود هدفي را دنبال ميكنند و به تعبيري، انگيزهاي براي ادامه حيات خود دارند. حال اين سوال را ميتوان مطرح كرد كه آيا همه تلاشهاي انسان صرفا محدود به ارضاي نيازهاي جسماني و ايجاد نوعي تعادل است؟ يا امري فراتر مدنظر ميباشد؟ گروهي چنين برداشتي، يعني ارضاي نيازهاي جسماني را نگاهي سطحي دانسته و معتقدند كه انسانها به دنبال رشد و تكامل ميباشند. درواقع از نگاه اين افراد، تحقق خويش و رشد استعدادها، انگيزه ادامه حيات است.
6ـ خوشبيني يا بدبيني: خوشبين بودن يا بدبين بودن به ماهيت انسان كه جنبه قضاوت ارزشي در آن نهفته است، مسالهاي است كه نظريهپردازان شخصيت به آن توجه خاصي دارند. گروهي از اين نظريهپردازان به شخصيت و ماهيت انسان بدبين بوده و بسياري نيز نگاه خوشبينانه و اميدواركننده به ماهيت انسان دارند. با بررسي مسائل فوق ميتوان چنين نتيجه گرفت كه جبههگيري و موضعگيري دوطرفه و نگاه افراطي و تفريطي داشتن نميتواند چندان راهگشا باشد. آنچه منطقي به نظر ميرسد، اتخاذ رويكردي ميانهرو در قبال مسائل فوق است كه ميتواند در حل بسياري از نزاعهاي فوق مثمرثمر واقع شود.
نتيجهگيري : امروزه آگاهي از مفهوم شخصيت و نظريههاي مرتبط با آن به عنوان ابزاري ضروري در مسائل روانشناسي بويژه در حوزه رواندرماني و آسيبشناسي تلقي ميشود. درواقع عدم آگاهي از مسائل مرتبط با مفهوم شخصيت موجب ميشود كه بخشي از فرايند درمان مختل شود. از سوي ديگر نظريههاي شخصيت ما را با ابعاد عميق و با اهميت شخصيت آشنا ميكنند كه نميتوان اين آگاهي را از تحقيقات تجربي و آزمايشي به دست آورد.
محمدمهدي ميرلو
جامجم